|
غروب، ترمينال اميرکبير، از دورها صدای اذان!
مقصدم بوشهر است، اما به اتوبوس نرسيدم. شايد با سواری بروم. مسافری نيست
غير از من.
آمدنی با مسافرکشی جر و بحث کردم، سر قيمت. «کمی» گران میگفت. بحث بالا
گرفت. اگر ادامه میيافت ...
بلندگوی مرسدس در حال حرکتِ پليس به رانندهای بد و بیراه میگويد.
ماشينی به ماشين جلويی خورد. رانندهها پايين آمدند. رانندهء جلويی بلند
بلند فحش میدهد. مردم پادرميانی میکنند. خيابان ترافيک شد.
صدای بوق اتوبوسی که میخواهد به ترمينال داخل شود خيلی بلند است.
شاگرد شوفری عربده میکشد: "کازرون!" مسافر کازرون کم است.
مسافری با رانندهء خط بوشهر چانه میزند. کاش معامله جوش بخورد و حرکت
کنيم. داخل ماشين نشستهام. مینويسم.
مادری دست بچهاش را گرفته، او را میبرد. بچه بهانهء بستنی گرفته و تقلا
میکند. مادر او را نفرين میکند.
معتادی به دنبال جاهلی میدود، التماساش میکند. جاهل بیتوجه دور میشود.
رانندههای خط بوشهر با هم اختلاط میکنند. يکیشان ملتهب و ناراحت، شرح
تصادف هفتهء پيشاش را میدهد.
جوانی وارد کيوسک تلفن شد. سکه انداخت. شماره گرفت. گويی اشغال بود. سکه را
پس گرفت و دوباره شماره گرفت. انگار باز هم خط مشغول بود. جوان
عصبانیست. شاسی را فشار داد. تلفن سکه را خورد. صدای مشت که به تلفن
میخورد، شنيده میشود.
خسته و نارحتام. کاش مسافر بوشهر بيايد.
دو رانندهای که با هم تصادف کردهبودند کتککاری میکنند. وساطتگران هم
به دعوا افتادهاند.
مسافر پرچانه از آمدن با اين ماشين منصرف شد و با عصبانيت رفت.
بچه هنوز با گريه و زاری بستنی میخواهد. مادر چکی به صورتاش میزند و
کشان کشان میبردش.
مرد معتاد با صورت خونی راه مخالف میرود.
رانندهء خط بوشهر که هفتهء پيش تصادف کرده بود، بخيهء چاقوی حاصل از آن
تصادف را نشان میدهد.
جوان گوشی تلفن را کند و رفت.
ماشين هنوز تکميل نشده. مسافر جديدی با راننده بحث میکند. سر ِ قيمت!
نوشتن در اين غوغا مضحک است.
راستی، چرا من با مسافرکش دعوايم شد؟ |