يك ماجرای ناتمام

 شهاب مباشری

وقتی با بهروز حرف می‌زدم، گفت: "چه واكمن خوبی داری. وسيلهء خوبيه برا ثبت كردن ايده‌هايی كه يه‌باره از راه می‌رسن، ولی اون لحظه در موقعيت نوشتن نيستی يا حال‌اش رو نداری. اون موقع با خودت حرف زدن يه حس خوبی داره ..."

فكر نمی‌كردم به اين زودی حرف‌اش رو به‌كار ببندم ... . به حساب خودم قصد داشتم ضمن اين پياده‌روی مفصل، چه حرف‌های مهمی بزنم كه يه دفعه زنگ موبايل‌ام بلند شد و به‌ام خبر دادند يكی از آشنايان نزديك‌ام درگذشته است. اصلاً باورم نمی‌شد، ولی مگر به باور كردن من و شماست مردن اين و اون؟ برنامهء كارهام به هم خورد. بايد به سفر برم ...

راستی، بلافاصله بعد از اون تماس، ليلی هم به‌ام زنگ زد. هنوز حال‌ام جا نيومده بود. صدام رو كه شنيد، نگران شد. وقتی كه به‌اش گفتم بايد فوراً به سفر برم، بيش‌تر نگران شد. پرسيد كه چی شده و من نمی‌دونم دروغ گفتم‌اش يا نه: "طوری نيست!" آخه، اين روزها مردن دور و نزديك، هيچ غرابتی نداره كه بخواد طوری باشه، از طرفی وقتی يادم می‌آد كه خبر اين مردن رو كه شنيدم چارستون تن و بدن‌ام لرزيد، اشك ريختم و تو شلوغی وسط آدمايی كه از كنار دست‌ام می‌گذشتند، زانو زدم، مگه می‌شه طوری نباشه؟ به‌هرحال، همينه كه هست!

ليلی ازم گله داشت به خاطر ...، آه! چی بگم! و تازه خيلی از حرف‌هامون ...

 

اين چند سطر را از روی يك نوار كاست ضبط شده پياده كرده‌ام كه صدای خودم است. ابتدا، وقتی نوار را در كيفی كه به هم‌راه داشتم پيدا كردم، صدا را نمی‌شناختم. بعد كه امتحان كردم و صدايم را ضبط كردم، فهميدم. هر چه هست، گفتار ناتمام است و ختم می‌شود به سر و صدای زياد عبور ماشين‌ها از خيابان و صدای يك ترمز محكم و بعد هم همهمهء گنگ عابران! حتماً اين طوری تصادف كرده‌ام.

كِی بود، كجا بود و ... ؟ هيچ چيزی به ياد نمی‌آورم. تنها چيزی كه الآن می‌دانم، اين است كه در خانهء خودم هستم، چون از روی نشانی موجود در سررسيدی كه با من بوده است، از بيمارستان مرا به خانه‌ای آورده‌اند كه كليدهای درون جيب شلوارم در آن را باز كرده‌اند. بعد از اين فراموشی كه هنوز دست از سرم برنداشته است، همهء كارها را با ترديد انجام می‌دهم. انگار هر چيز را كه ارتباطی شخصی با من داشته است، نمی‌شناسم. و اصلاً به خاطر نمی‌آورم كه بهروز و ليلی كی هستند، كدام آشنايم درگذشته است و ... . راستی، من يك موبايل‌ هم داشته‌ام، كجاست؟ بايد دوباره كيفی را كه خرده وسايل‌ام را پرستاران در آن ريخته‌اند، بگردم.

 

بالاخره موبايل را پيدا كردم. شارژ ندارد. حالا بايد يك دردسر ديگر را حل كنم: شارژر موبايل را كجای خانهء غريبه‌ام گذاشته‌ام؟ يك عينك هم پيدا كرده‌ام كه بر چشم می‌گذارم. به‌تر می‌بينم، اما انگار يكی از شيشه‌هايش ترك برداشته است. گيج گيج هستم. همين‌طور كه دنبال شارژر می‌گردم، با دسته‌ای كاغذ و نوشته رو‌به‌رو می‌شوم كه همه‌گی نسخه‌ای از نامه‌هايی هستند به امضا و نام خودم كه طی چند سال به نشانی‌های مختلفی پست شده‌اند، چه در دنيای واقعی چه به صورت الكترونيكی. البته نام خودم را هم از روی قراين پذيرفته‌ام، وگرنه نسبت به آن هم حسی از آشنايی ديرپا ندارم. به‌هرحال، نامه‌ها خطاب هستند به پيمان، مريم، آزاده، مرتضی، مهدی، ليلا، شراره و ليلی. البته يكی چند تا نامهء خانواده‌گی هم هست كه به طور تعجب‌آوری هيچ اسم خاصی در آن‌ها نيست. فقط نوشته‌ام: «خواهر خوب‌ام، مامان‌بزرگ و بابابزرگ، ...». و يك چيز ديگر كه بر تعجب‌ام می‌افزايد و بيش‌تر گيج‌ام می‌كند، اين است كه نامه‌های يك سال اخير اكثراً خطاب به ليلی هستند و به نشانی‌های متعدد و متفاوتی ارسال شده‌اند. اين عينك نصفه و نيمه هم سرم را به درد می‌آورد. از روی چشم‌هايم برمی‌دارم‌اش. از گشتن به دنبال شارژر غافل شده‌ام، غرق خواندن نامه‌ها هستم تا از ميان سطرهايشان نشانه‌ای بيابم تا بلكه بفهمم كه بوده‌ام. بعضی از اسم‌ها را كنار هم می‌گذارم تا چه بسا به نتيجه‌ای برسم، هيچ عايدم نمی‌شود. آخر، خيلی در هم و بی سر و ته به نظرم می‌رسند. بی‌خيال آن همه اسم ناشناس! خسته‌ام. به‌تر است باز هم كاغذها و چند كتاب و مجله‌ای را كه پيش رويم هستند، زير و رو كنم. آخر، تنها جايی كه ممكن است شارژر موبايل در شلوغی‌اش گم شده باشد، همين ميان اوراق است و بس.

 

شارژر موبايل را گوشهء قفسهء كتاب‌ها و در پناه چند پوشه از انبوهی نوشته‌های ناتمام پيدا كردم. حتماً موبايل كه شارژ شود، كسانی هستند تا با من تماس بگيرند. دست‌كم آن كسی كه خبر مرگ آن آشنا را به من داد و ليلی. حتماً نگران شده‌اند. ظاهراً جايی هم مشغول به كار نبوده‌ام كه هم‌كاری و كارفرمايی داشته باشم تا ...

اين جور كه پرستارها به‌ام گفتند، حدود سه روز بيهوش بوده و هذيان می‌گفته‌ام در حالی كه تب داشته‌ام، هذيان‌هايی بی‌معنی. بعد هم كه يك هفته‌ای گذشت تا از بيمارستان مرخص شدم و الآن هم كه سه روز است در خانه‌ام. پس سيزده روز است كه از من برای كسانی كه می‌شناسندم، هيچ خبری در كار نيست. حتماً نگران شده‌اند. كم كم دو هفته شده ...

 

- سلام! تو كجايی؟ چرا موبايل‌ات خاموشه؟ ...

 

صدايی ناآشنا كه با آشنايی كامل با من حرف می‌زند. بله، زنگ موبايل‌ام بالاخره به صدا درآمد. من كه نمی‌خواهم خود را و فراموشی‌ام را لو بدهم، همين‌طور گوش می‌دهم تا از ميان سؤال‌های كوتاه كوتاه و پياپی بفهمم كيست ...

 

- حالا چرا ساكتی؟ چی شده؟ نكنه قهر كردی؟ ...

 

و من هم‌چنان نمی‌دانم چه بايد بكنم. سكوت و ترديد! بايد دل به دريا بزنم. آخر، هيچ نگفتن و دودلی كه دردی از من دوا نمی‌كند. صدايم را حس می‌كنم كه می‌لرزد:

 

- می‌دونی ليلی، ...

 

تنها اسمی كه حدس می‌زدم و يك‌باره به زبان‌‌ام آمد، همين ليلی بود.

 

- عجب، بالاخره زبون باز كردی! خوب، بگو ببينم چی شده؟

 

پس خود ليلی‌ست، اما كيست؟ تنها چيزی كه از او می‌دانم، اين است كه آخرين شخص آشنايی بوده كه با او حرف زده‌ام و مدتی هم مخاطب نامه‌هايم، ... . راستی، چرا من هيچ نوشته‌ای از او ندارم؟ بايد اين را ازش بپرسم، اما حالا وقت‌اش نيست. دوباره زبان‌ام بند آمده است. آخر چه به او بگويم؟ بگويم كه يكی مرده است، بايد به سفری كه حالا نمی‌دانم مقصدش كجا بوده، می‌رفتم و نرفتم، در بيمارستان بستری بوده‌ام يا بگويم كه همه چيز را از ياد برده‌ام و حتی نمی‌دانم الآن با كی دارم حرف می‌زنم؟ الآن حرف زدن‌ام فقط يك واكنش منطقی‌ست به حداقل اطلاعاتی كه توانسته‌ام جمع كنم و ...

 

- باز هم كه ساكت شدی؟ اصلاً الآن كجايی؟

- خونه‌ام. می‌دونی ليلی، ...

 

بعد از يك مكث طولانی و نفسی عميق، جملهء ناتمام‌ام را ادامه دادم:

 

- بايد ببينم‌ات.

- مگه از مسافرت برگشتی؟

- اصلاً نرفتم.

- چی‌شده؟ حسابی نگران‌ام كردی. اگه نرفتی پس اين دو هفته كجا بودی؟ چرا تماس نگرفتی؟ لااقل يه ای‌ميل می‌زدی ...

 

و باز هم سردرگمی و بی‌جوابی من! آخر، به او چه بگويم؟ بگويم كه نشانی ای‌ميل‌ام را نمی‌دانم؟ اصلاً چرا به او گفتم كه بايد ببينم‌اش؟ انگار خوب فهميده كه من همان هميشه‌گی نيستم.

 

- خوب، اگه همين‌جايی، پس برا ساعت پنج و نيم بيا همون كافهء هميشه‌گی. بذار ببينم‌ات، اون وقت ...

 

خواستم بپرسم كجاست اين «همون كافهء هميشه‌گی»، اما ساكت ماندم. و مكالمه‌مان تمام شد. آخر، او سر كار است و بايد به وظايف‌اش رسيده‌گی كند.

حالا من مانده‌ام و حيرت بيش‌تر و يك دردسر تازه. آخر، نمی‌توانم با او تماس هم بگيرم. فرض كه شماره‌ای را كه روی صفحه موبايل‌ام افتاده بگيرم. بعد بگويم با كی‌كار دارم؟ خانم ...؟ مگر خانهء دوست و آشناست كه بگويم: "به ليلی بگيد كارش دارم." چاره‌ای نيست، بايد بگذارم عصر شود. حتماً وقتی به محل قرار برود و مرا آن‌جا نبيند، باز هم نگران می‌شود و دوباره به‌ام زنگ می‌زند. كاش زنگی بود تا چنان همه چيز را در مغز آشفته‌ام دوباره بر هم می‌زد، شايد ...

دور و برم را نگاه می كنم. يك مشت كاغذ و نوار و كتاب و ... . هيچ‌كدام نشانه‌ای ويژه ندارند تا كمك‌ام كنند از چيزی سر در بياورم، از اين كه ...

چشم‌ام دوباره به واكمن می‌افتد. از ميان نوارهای روی ميز همين‌طور يكی را برمی‌دارم. از خانه می‌آيم بيرون. هيچ چيزی جز نوار و واكمن و موبايل با خود ندارم ...

 

چند ساعتی‌ست كه بدون هيچ مقصدی پياد‌ه‌روی می‌كنم. كيلومترهاست كه حاشيهء بزرگ‌راه را به سمت غرب و رو به نور تند عصرگاهی خورشيد راه رفته‌ام. چشمان بی‌عينك‌ام را نيمه بسته‌ام. گوشی‌های واكمن را در گوش گذاشته و صدا را تا ‌آخرين اندازه بالا برده‌ام. شايد اصلاً دچار فراموشی نشده‌ام و دارم كابوس می‌بينم و هذيان می‌گويم! نكند در خواب دارم راه می‌روم! نمی‌دانم، چه خوب كه كسی نمرده باشد، اما مبادا ليلی هم هيچ ...، نه! به‌تر است مدتی رها شوم، رهای رها از هر چيزی ... . حالا به تنها چيزی كه توجه دارم، ترانه‌ای‌ست كه می‌شنوم:

 

اگه يه روز بری سفر

بری ز پيش‌ام بی‌خبر

اسير رؤياها می‌شم

دوباره باز تنها می‌شم

به شب می‌گم پيش‌ام بمونه

به باد می‌گم تا بخونه

بخونه از ديار ياری

چرا می‌ری تنهام می‌ذاری

اگه فراموش‌ام كنی

ترك آغوش‌ام كنی

پرندهء دريا می‌شم

تو چنگ موج رها می‌شم

...

 

راستی، ...

اين همه ماشين از كجا سر رسيدند؟ اين شمارهء تلفنی كه از شهرستان شده و من به‌اش جواب نداده‌ام، مال كیست؟ چرا من وسط اين بزرگ‌راه‌ام؟ نكند يكی می‌خواسته دوباره خبر مرگ كسی را به من بدهد. و اگر روزی خواستم به سفر بروم، به كجا؟ هنوز يكی از گوشی‌های واكمن در گوش‌ام است:

 

...

به دل می‌گم خاموش بمونه

می‌رم كه هر كسی بدونه

می‌رم به سوی اون دياری

كه توش منو تنها نذاری

اگه يه روزی نوم تو، تو گوش من صدا كنه

دوباره باز غم‌ات بياد كه منو مبتلا كنه

به دل می‌گم كاريش نباشه

...

 

صدای زنگ موبايل می‌آيد. به صفحهء نمايش موبايل كه درد دست‌ام است، نگاه می‌كنم. ساعت از پنج و نيم گذشته ...، پاهايم سنگين شده‌اند و سست. يك عده مردم بی‌كار دارند جمع می شوند. باتری واكمن دارد تمام می‌شود. دور گشتن نوار كاست كم و كند شده. چه‌قدر آفتاب تند است و همين‌طور موبايل زنگ می‌زند. يكی دارد از همين‌جا به‌ام تماس می‌گيرد. صدای خواننده كشيده می‌شود، اما هنوز ...: "اگه يه روزی نوم تو، تو گوش من صدا كنه ..." راستی، كدام آشنايم بود كه چندی‌ست درگذشته؟ چه‌قدر اين آدم‌ها سر و صدا می كنند. صدای بوق اعتراض تعدادی ماشين در حال عبور هم به شلوغی اضافه می‌كند. اُه! سرسام‌ گرفته‌ام. بايد هر ...

 

خواب بی‌تعبير

اتومبيل شخصي

قصهء توسعه

يك ماجرای ناتمام

ظهيرالدوله

شكاف‌هاي فرهنگي و ...

كوچهء بچه‌گی

از آسمان

هری پاتر و خوانندهء ايرانی

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


خواب، خيال، خاطره

...

من از اين که حتی فقط در خيالِ تو بودن، نهايتِ سهم من باشد، شکرگزار خدايم _ اگر باشد! و بی آن که هوار بزنم، زمزمه زير لب ام اين هست که "چه خوش‌بخت‌ام خدايا! چون يکی هست تا گاهی آن چه را در دل‌ام می‌گذرد، به او می‌گويم _ هرچند بعضی وقت‌ها هم به‌اش نمی‌گويم _

و آن يک نفر، اينک ..."

خواب‌ها، خيال‌ها و خاطرات شهاب در هفته‌های گذشته:

اين‌جا کجاست؟

باد می‌وزد. تندِ تند!

اگر ببينم‌ات و ...

از بالای ديوار پريده‌ام ...

خاطرهء کودکانه

باز هم در خيال ليلی

در خيال ليلی

و نوشته‌هايی از سال پيش

 

 


نظر شما؟ / نامه به نويسنده é