|
ارتباط با «گويا»
الآن حدود نه ماه از انتشار
اولين شمارهء «فروغ» میگذرد. سايت پربينندهء «گويا»
چند روزیست كه نام و نشانی «فروغ» را در ميان سايتهای تازه نهاده است. بر و
بچههای «فروغ» دستجمعی نامهای برای تشكر به مديراناش فرستادند كه چنين
جواب گرفتند، خلاصه و مفيد:
Hope you will
continue with more courage.
Best
gooya.com
é
فريب جاه و جبروت
بعد از مدتها خبری داشتيم از
يزدان پارساپور، دوست هميشهگی «فروغ» و اشاره اش به مطالب شمارهء قبل («كوی كبوترانه»
و «بلندتر از فرياد»):
اين شمارهء «فروغ» التهاب
خاصی داشت.
نوشتهها و تصاويرش
حماسهسرايی میکردند و آدم را از دالان لذت نوشتههای ادبی به صحرای
تفتيده درد جانکاه قفس خاکيای میکشاند که مرزهايش هم آدمها را از هم
جدا میسازد.
بياييد بسيار ساده تاريخ را
نگاه کنيم و ببينيم که از هابيل و قابيل تا سليمان و نوح و ساير پيامبران و
امامان و نمرود و قارون و فرعون و کوروش و اسکندر و سزار و بزرگان سدهها و
دهههای پيش و حتی کسانی که در عصر ما نامشان به نيکی يا بدی آمده است،
همه و همه دستشان از اين دنيا کوتاه و خرمای آرزوهاشان بر نخيل باقی ماند!
فرشته مرگ حتی به خوبان و
خوبانديشان هم فرصت نمیدهد تا آرزوهای نيکشان را جامهء عمل بپوشانند، چه
رسد به بدان و بدانديشان.
هرگاه قدم به دروازهء ملل در
تختجمشيد میگذارم نمیتوانم باور کنم که آدمهای حقيری در اين گوشه از
زمين زيسته باشند، اما فقط نام تعداد انگشتشماری از آنها را میدانم و ...
.
آری، کسانی هم وجود داشته
اند که در روزگار خود دارای قدرت و مکنت بودهاند، اما بعد از چند هزار سال
يا حتی چند صد سال نامی از آنها باقی نمانده، چه رسد به حشمت و جاه و
جبروتشان.
غرض اين که چه بسيار
ناداناند کسانی که فرزندان مردم را اين گونه سلاخی میکنند تا با استفاده
از زور و رعب و وحشت چند صباحی بر مسند قدرت باقی باشند، فقط چند صباح!
به قول «آقا رضای فروغی!»
مشکل اصلی اين گونه افراد از فرهنگ است و شکاف فرهنگی ايجاد شده بين آنها و
اجتماع موجب هراسشان شده که مبادا آبی به آسيابشان ريخته نشود و رقيب
عرصه را بر آنان تنگ نمايد.
راستی، يزدان مطلبی هم نوشته
كه در صفحهء «از
آسمان» همين شماره میتوانيد بخوانيدش.
é
عربدهای در نهان
آذر فخر عزيز در نامهای ديگر
به «فروغ» با حسن كلاهی نويسندهء داستان «عربده» باب گفتوگو باز كرده است:
با تحسين از نگاه مخصوص به
دنياي اطرافتان در داستان كوتاه عربده! داستان آنچنان غني بود كه گفتم
كاش سناريويي كوتاه میشد براي ساخت يك فيلم. واكنش آدمها دقيقا شبيه
[واقعيت] بود، چون منشاء آن حكومتيست كه اجتماع را به سرحد جنون میرساند.
دلام گرفت از آن همه درد.
گفتم آيا اين همان سرزمين خوب من است؟ پس كو مردمان مهربان؟ آن گل و بلبل
را چه شد؟ آن سيلي مادر سخت صورت مرا میسوزاند، چون طبيعيترين نياز بچه
درد میآورد دل مادر را. دست تهياش آتش گرفته بيهوا صورت لطيف فرزند را
نشانه میرود ...
وقتي میبينم چهقدر راحت
حتي در تصادفات بزرگ هر دو راننده پياده میشوند و از هم عذر میخواهند و
با احترام فقط شمارهء تلفن بيمه اتومبيلشان را بههم رد و بدل میكنند و
بعد هم دوباره عذرخواهي و خداحافظي، آن وقت میگويم تا كي بايد شاهد
كتككاري دو راننده بود؟ آيا غير از اين است كه قانون بايد اتومبيل را
بدون بيمه نفروشد؟ آن جواني كه گوشي تلفن را از جا میكند مقصر نيست. مقصر
اصلي مالك تلفن عموميست كه توجه به خرابي دستگاهاش ندارد و ...
فرقي نميكرد حتي اگر تن به
جبر ميدادي و با همان مسافركش گرانفروش ميرفتي، چون در آن صورت هم خود
عربدهاي در نهانات ميكشيدي از اين همه نابساماني.
نازنين! ديدت هميشه كنجكاو
باد! بايد ديد. تا نبيني به چاره نميانديشي. برايات آرزوي موفقيت ميكنم.
با ارادت فراوان!
é
گلايهء خورشيد
ظاهراً خبرنامهء مربوط به نو
شدن «فروغ» و انتشاره شمارهء تازهاش به «خورشيدخانوم» كه كم كم آفتاباش را
دوباره میگستراند، نرسيده و گلهمند شده از بر و بچههای «فروغ». ببخشيد! و
اما:
سلام
چرا اين دفعه خبرنامهء
«فروغ» نيومد برای من؟ قهرين با من؟
L
خورشيدخانوم
é
مجلهء سياسی
تغيير صوری حال و هوای شمارهء
پيشين «فروغ» چنان بود تا نجمه وفا، همراه قديمیمان، ضمن اشاره به مطلب
ننوشتن «شهاب»، عتابمان كرد:
... مثل اينكه پارازيتهای
ديگران كار خودشو كرده و ديگه خواب نمیبينی كه برا ما تعريف كنی. تازه
داشتم خوابنما میشدم!
راستی، زين پس بهجای
واژهء غريب و ناآشنای «مجلهء فرهنگی» بگوييد «مجلهء سياسی»
.
بیخيال! كی به كيه؟ اين روزا مد شده و از زمين به آسمون میباره! اين هم
روش! ...
é
عميق!
فريبا شادكهن كه نوشتهای
كوتاه از او را در صفحهء «از آسمان» اين شماره با هم میخوانيم، دربارهء
شعرهای كوتاه زهره پوربخت يك خطی نظر داده است:
بینظير و بسيار عميق! منتظر
اشعار ديگر هستم.
é
رنگ زمينه
دوستی هم كه ناماش را به
فارسی نتوانستيم بخوانيم، گفته است:
رنگ زمينه زيبا نيست. كاش
عوضاش میكرديد.
Karzan
é
|