خواب بی‌تعبير

 پژمان طرفه‌نژاد

بايد اعتراف كنم كه شاعر نيستم و هيچ‌وقت هم نخواستم باشم. اول كه دوستان می‌دويدند، لنگ‌لنگان پشت سرشان می‌رفتم، اما خيلی دور افتادم. يادم افتاد به زنده‌ياد «زهره قاسمی‌فر» كه آن‌چه از شعرش دست و پا شكسته در خاطر دارم، اين است:

دريادلان بهانهء ساحل گرفته‌اند

ديوانه‌گان قيافهء عاقل گرفته‌اند

...

قومی به قله‌های سعادت رسيده‌اند

جمعی دريغ درد مفاصل گرفته‌اند

...

و شايد من هم اين‌گونه شده‌ام.

 

روز- مرگی و غم نان اجازهء نوشتن آن‌چه سال‌هاست در ذهن‌ام می‌گذرد، نمی‌دهد. گرفتاری‌هايم هر روز بيش‌تر و بيش‌تر می‌شوند. و جايی برای پرواز خيال و نقش بستن تصوير لحظه‌های دل‌ام نيست. اما آيا می‌شود ننوشت وقتی به نوشتن _ حتی زمانی دور _ عادت داشته باشی؟ بالاخره سراغ‌ات می‌آيد، وادارت می‌‌كند بنويسی حتی اگر خواننده‌ای نداشته باشد، حتی اگر ضعيف و در هم بنويسی _ خوب، خيلی وقت است كه ننوشته‌ای! باورتان می‌شود كه ...

شايد همين شروعی دوباره باشد، اما نمی‌دانم از كجا شروع كنم، از فقر، از رفاقت و ناجوان‌مردی، از عشق، از هويت، از دروغ، از جدال هر روزهء انسان با باورهايش، از سياست، از درد، از شكنجه، از حقوق مدنی، از تنهايی، از بهانه‌های كوچك خوش‌بختی؟ می‌دانم شما هم اگر بخواهيد بنويسيد، خيلی چيزها برای نوشتن داريد. ای‌ كاش، ياری‌ام كنيد تا بنويسم: دردهای شما را، خودم را ...

 

امروز پنجم تير ماه، ساعت يك و نيم بعد از ظهر است و خلوتی آرام و پر از شوق نوشتن كه مدت‌هاست در من می‌تپد ...

خواب ديده‌ام كه همه عاشق شده‌اند. همين ديشب بود كه خواب ديدم همه می‌دانند كيستند و چه می‌خواهند. و چه رؤيای دل‌انگيزی! هيچ كس هيچ كس را به خاطر خواسته‌هايش سرزنش نمی‌كرد و همه به‌جا آورده می‌شدند، حتی كودكان خيابانی سر چهارراه‌ها می‌خنديدند و برای دسته‌های گل آن‌ها نبايد پولی می‌پرداختی، چون نياز آن‌ها لب‌خند تو بود. با لب‌خند تو جان می‌گرفتند و سير می‌شدند و تو هر روز بيش‌تر از روز پيش فهميده می‌شدی و خواسته‌هايت پيش از اين‌كه به زبان بيايند برآورده می‌شدند. نان بود برای همه و آزادی كه نمی‌شود در كلام به تصويرش كشيد، تصوری خسته نبود. شوهرت، زن‌ات، دوست‌ات چه پسر باشد چه دختر با تو نفس می‌كشيد. از خنده‌ات، شعف آسمان‌ها در پوست‌اش بود و قبل از اين‌كه  گريه كنی، دستمالی در دست‌ات می‌گذاشت و شانه‌اش مهيای مهمانی اشك‌هايت بود. صبح‌ها روانه‌ات می‌كرد. به شوق او و خدا بلند می‌شدی و ديگر خسته از كار نمی‌آمدی كه شوق شعوری ژرف انتظارت را می‌كشيد، شوقی كه اگر كوه هم بر دوش‌ات بود، تا بلندای خورشيد پروازت می‌داد و به نظاره‌ات می‌نشست. حرف‌ات ترانه بود و واژه‌هايی كه به گوش‌ات می‌رسيد، موسيقی معرفت بود و طلب ...

اَه! بگذاريد تا به ابد بخوابم ...

 

خواب بی‌تعبير

اتومبيل شخصي

قصهء توسعه

يك ماجرای ناتمام

ظهيرالدوله

شكاف‌هاي فرهنگي و ...

كوچهء بچه‌گی

از آسمان

هری پاتر و خوانندهء ايرانی

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


اگر حال و هوای شعر داريد، بد نيست صفحهء پژمان را در شماره‌های پيش مرور كنيد:

باغ ابرشم

رفتن و رسيدنی نه اين‌سان

شامه و كالبد معنا

اسب سپيد و ره‌گذر و من

بوسه بر خنجر خورشيد

مرگ عاطفه

مسافری بی‌شکيب پشت در

قصهء شهر آوازهای من

و شعرها و نوشته‌هايی در شماره‌های قديمی‌تر


نظر شما / نامه به نويسنده é