|
در شمال تهران، دل شميران،
باغیست كه مزار و آرامگاه درگذشتهگانی
نامدار است در كنار خفتهگانی چند از ديگر مردمان:
«آرامگاه صفا ظهيرالدوله».
چهل پنجاه روزی قبلتر بود
كه پيش از ظهری به همراه دوستی ساعتی در آنجا
نفس تازه كرديم.
دم غنيمتیست ... .
شايد نگريستن بر سنگهايی منقوش به طرحها و
آرايههايی كه ديگر نشانی از آنها در دست و كار سنگتراشان ديده نمیشود،
بخشی از فال باشد و تماشا.
ملكالشعرای بهار، ايرج ميرزا، رهی معيری، رشيد
ياسمی، روحالله خالقی و بسياری ديگر
چه آرام و بیصدا در اين كنج خفتهاند.
مگر قرار بوده كه صدايی از جسم جانباختهشان
برخيزد؟
چه می گويم ...

سنگ بینوشتهء مزار بهار زير
سقفی كه ناماش بر پيشانیاش ثبت است. |

سنگی كبود، سياه و متخلخل و
سه لوح فلزی به ياد ايرج ميرزا |

كنج ديواری و درون حصاری تنگ
و فلزی، مگر ... |

زير طاقی از شيشه و كاشی، تن
رهی معيری آرميده است. |
|
و اما فروغ، آسوده در عمق باغچهای سبز،
هميشه سبز،
آری، فروغ هميشهگی شعر نوی زبان فارسی:
...
اگر به خانهء من آمدی برای من
ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه
كهاز آن به ازدحام كوچهء خوشبخت بنگرم |
 |
 |
|