يك لحظه، يك حس

 شهاب مباشری

انسداد

می‌خواهم مثالی بزنم كه فضايش هيچ ارتباطی به آن چه مقصودم است ندارد، اما نتيجهء اتفاقی كه می‌افتد تا اندازه‌ای چرا.

تصور كنيد كودك خردسالی از سر نادانی و يا شيطنت تكه آشغالی در راه‌آبی اندازد. چه می‌شود؟ شايد در ابتدا كه گذر آب بند نيامده باشد، چيزی حس نشود، اما كافی‌ست به مرور زمان اطراف آن آشغال مانده در راه‌آب را رسوب و جِرم بگيرد و اندك اندك راه تخليهء آب بند آيد. آن گاه آبی كه بايد دفع شود و برود، می‌ماند و می‌گندد و بالا می‌آيد و دامان‌مان را فرا می‌گيرد. فقط خدا كند اين راه‌آب، سوراخ مستراح نباشد كه ...

عرصهء فعاليت اجتماعی در ايران هم، شده است گذری كه دمادم يك مشت بچه‌صفت می‌خواهند بندش بياورند، گاه به نادانی و ناآگاهی گاه به شيطنت و خبث طينت! اين فعاليت خواه بخواهد در دامنهء واقعی وجود باشد خواه در دامنهء مجازی حضور، يادآور قصه‌های افسانه‌ای عبور رستم از هفت‌خوان هستند. با اين تفاوت كه رستم، افسانه بود و اسطوره، و من و شما آدم‌هايی از گوشت و پوست و استخوان، ايستاده بر زمين و مبادله‌كننده اطلاعات در فضايی مركب از عينيت و ذهنيت!

_ اصلاً قصدم اين نبود كه چنين لحنی در پيش گيرم، اما خودبه‌خود اين طور شد.

به‌هرحال، غرض واگويی داستان انسداد چندين و چند سايت وبی‌ست و محدوديت دست‌رسی وب‌نويسان و خواننده‌گان‌شان به اين ابتدايی‌ترين حقوق اجتماعی در محيط زيست مجازی! بايد تكانی به خود بدهند حضرات ساده‌انديش كه تا انگشتی فراتر از نوك بينی‌شان را نمی‌بينند. آخر، چنين نادانی‌ها و شيطنت‌هايی كه ديگر جواب نمی‌دهد و هزار راه در رو دارد. تازه، اگر سفت‌گيری و سخت‌گيری از حد فزون شود، حكايت قضای حاجت می‌شود در گلدان مرصّع كه گريزی از آن

نيست.

برويد اگر حوصله‌تان شد، اين‌جاها را هم بخوانيد:

سرگردون، آی‌تی‌ايران،

من، خودم و احسان، زن‌نوشت،

خورشيد‌خانوم و ...

 

«سمرقند»

فصل‌نامه‌ای تازه پا به عرصهء نشر نهاد به نام سمرقند كه اولين شماره‌اش يك‌جا و به تمامی ويژهء ويرجينيا وولف است. حدود دويست و شصت صفحه مطلب و مقاله كه يك جورهايی حرص و طمع آن‌ها را كه خورهء خواندن‌اند برمی‌انگيزد. نوش جان! :)

 

زنان صد

مجلهء دوست‌داشتنی و هميشه خواندنی «زنان» به پلهء صدم پا گذاشت. اين شمارهء زنان قصهء دوازده سال ماندگاری با سربلندی‌ست:

- يادداشت خواندنی «صد تازيانه به خاطر عشقی ممنوع» به قلم مديرمسؤول مجله،

- يك گفت‌و‌گوی جذاب و حسابی با مديرمسؤول مجله: «مديرمسؤول، گوشهء رينگ»

و فراتر از صد نوشتهء كوتاه و بلند از بر و بچه‌های «زنان» و هم‌راهان‌شان در حوزه‌های مختلف.

الحمدلله هيچ رد و نشان رسمی‌ای هم از «زنان» در اينترنت نيست كه اين را می‌اندازيم به گردن احتمالاً رويكرد سنتی مديرمسؤرل مجله به فن‌شناسی و ارتباطات نوين! خيالی نيست، به نيابت از مجله به پرستو كه می‌توان تبريك گفت، نه؟ :)

 

«هفت» بر سومين پله

نگفتم هر بگير و ببندی راه در رو دارد؟ ممكن است در كوتاه‌مدت بست و بندها باعث دل‌زده‌گی شوند، اما در درازمدت ما آموخته‌ايم كه فرهيخته به ميدان بازگرديم. مگر نبود كه يك‌باره حوزهء مطبوعات را چندان امنيتی كردند كه بسياری كنار كشيدند، ورای آن‌ها كه به محبس رفتند يا امتياز و اجازهء كار از كف دادند. فقط همين چند بند نوشته را ببينيد

كه مژدهء آمدن و بودن نشريه‌هايی را می‌دهد پربار و قدر. و اين‌گونه است كه دل‌ام نمی‌آيد از «هفت» ننويسم. گروهی از نويسنده‌های

توانای مطبوعات كه بيش تر سابقهء سينمايی داشته‌اند نشريه‌ای را در زمينهء ادب و هنر منتشر می‌كنند كه چندی‌ست هوش‌ربايی می كند. آری، «هفت» به مديريت احمد طالبی‌نژاد و سردبيری مجيد اسلامی در سه شماره‌اش هيچ كه نداشته در سه شماره، سه پروندهء پر و پيمان

داشته دربارهء «چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم»، «هم‌نوايی شبانهء اركستر چوب‌ها» و «ساعت‌ها». به گفتن من بسنده نكنيد. قصهء «هفت» خواندنی‌ست. اميد كه اين قصه سر دراز داشته باشد و حالا حالاها گرفتارمان كند. گرفتاری از اين به‌تر سراغ داريد؟

 

خواب بی‌تعبير

اتومبيل شخصي

قصهء توسعه

يك ماجرای ناتمام

ظهيرالدوله

شكاف‌هاي فرهنگي و ...

كوچهء بچه‌گی

از آسمان

هری پاتر و خوانندهء ايرانی

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


دعوت‌نامه

بعضی وقت‌ها در لحظه‌ای كه عين برق می‌گذرد، حسی سر تا پای آدم را فرامی‌گيرد. يا حرفی نداری كه بزنی يا مجالی كه به آن لحظه و حس بپردازی، اما دل‌ات هم نمی‌آيد كه هيچ نگويی و عين همان لحظه بگذری، پس چند كلمه، چند جمله و حداكثر چند خط!

شهاب "يك لحظه، يك حس" را شروع كرده و گاه به گاه ادامه داده، اما بنا بر اين است كه اين‌جا برای لحظات و احساس همه باشد.

دريغ نكنيد!

 


نظر شما / نامه به نويسنده é