پا، پنج، پله، پرواز

 شهاب مباشری

چه خوب كه ديروز چهارمين روز از ماه نو بود!

امروز صبح خيلی فرصت دارم تا به مقصد برسم. بخشی از راه را پياده می‌روم در اين خيابان كه هميشه سرسبز است، معمولاً باغ‌چهء كنار پياده‌روش مثل نهری‌ست كه آب در آن جاری پر سر و صدا.

قدم‌ها را مطمئن بر زمين می‌گذارم از وقتی كه پا از سواری بيرون گذاشته‌ام و دانسته‌ام امروز يك‌شنبه است. باز هم چه خوب!

 

در ابتدای راه‌ام. از كنار سه معتاد بی‌خانمان می‌گذرم. يكی‌شان برگ روزنامهء چند روز پيش در دست، می‌خواندش. دومی ايستاده و چيزی از هم‌پالكی‌هايش می‌طلبد و سومی خواب و بيدار، نشئه، سر به سمتی يله پای ديوار ول افتاده ... . به شان توجه بيش‌تری نمی‌كنم و می‌گذرم.

سه چهار قدم پايين‌تر متوجه می‌شوم باغ‌چهء كنار پياده‌رو خشك خشك است، تنها در يكی چند گودال ماندآبی‌ست كه تا تعفن و گنديدن‌شان در اين گرماگرم تابستانی چند ساعتی بيش‌تر نمانده. بر ديوارهء همين باغ‌چه- نهر خشك، دختركی دوره‌گرد و فال‌فروش نشسته خردسال كه چهره‌اش با چرك چندين ماهه‌ای پوشيده و سياه. انگار در زنده‌گی او هم، جريان آب بند آمده است. دست‌های سياه و كثيف‌اش به‌تر از من، اسكناس‌های صدی و پنجاهی را دسته می‌كنند و می‌شمرند.

 

خوب، اگر ديروز چهارم بوده، پس امروز پنجم است! آری، امروز قطعاً پنجم است.

انگار دارم با خودم حرف می‌زنم بلند بلند. يك‌باره عبور خانم كهن‌سالی از كنارم و شنيدن صدايش، مرا به خود می‌آورد. با من نيست. با خودش دارد حرف می‌زند او هم. حين حرف زدن تكان می‌دهد دست راست‌اش را. پيرزن از من پيشی گرفته و دور می‌شود. من هم دارم با انگشتان‌ام چهار و پنج را می‌شمارم. راستی، هم‌راهی و تكان دست چه‌قدر مؤثر است برای اين كه حتی خودمان مفهوم حرف و حديث‌مان را بفهميم.

 

همين‌طور مطمئن پيش می‌روم. سر كوچه‌ای بر تابلوی نشانی‌اش كلاغی خسته نشسته سخت هراسان. چه دوره و زمانه‌ای شده كه حتی كلاغ‌ها هم از گنجشك‌ها ترسوتر شده‌اند! يادم می‌آيد كودكی‌ام كه با ترس از حياط خانهء بابابزرگ به تنهايی می‌گذشتم، چون هميشه يكی دو تا يا چهارتا كلاغ بر كنار حوض آب با قارقار بلندشان حضوری مسلط داشتند. حالا اين كلاغ از عبور عابر بی سر و صدايی، آن هم از فاصلهء چند متری، هراسيده پابه‌پا می‌شود. حس ناامنی در وجودش حتی مجال قارقار به‌اش نمی‌دهد.

خوب، خيال‌ام راحت است كه امروز ...

 

نمی‌دانم از چه اطمينان داشتم و از چه خيال‌ام آسوده بود همين چند لحظه پيش كه اينك نمی‌دانم و به خاطر نمی‌آورم. حتی نمی‌توانم جملهء ناتمام را به ته برسانم. اهميتی ندارد! همين قدر خوب است كه وقت زياد دارم تا به آن‌جا كه می‌خواهم بروم، برسم. قدم بعدی را هم برمی‌دارم. چه خوب!

 

امروز يك‌شنبه است. خوب، ...

"آهای ..."

اين چه صدايی بود كه رشتهء فكرم را گسيخت؟ كسی مرا صدا می‌زند گويی، اما كسی كه اين دور و بر نيست! به‌تر است بروم. ترديد نمی‌كنم كه هيچ‌كس اين‌جا نيست به هم‌گامی‌ام ...

"آهای ..."

باز هم همان صدا! توجه نمی‌كنم. به خود می‌گويم دوباره، خوب كه امروز روز بعد از چهارمين روز ماه تازه است. پنج!

 

گام به گام، در نهايتِ طمأنينه كاشی‌های پياده‌رو را زير پايم حس می‌كنم. سربه‌زير می‌روم. ديگر نمی‌خواهم سربه‌هوا باشم از آن وقت كه ...

"آهای ..."

اعتنا نمی‌كنم. همين چند قدم قبل‌تر بود به هوای مسيری هموار، پلهء مقابل پايم را نديد گرفتم و نزديك بود پروازكنان در خيال، نقش زمين واقعی شوم. دروغ هم می‌گويم انگار! اين چه طمأنينه‌ای‌ست و كدام پرواز؟ من كه چندی‌ست «بال‌های آرزو» را فرو نهاده‌ام. همان به‌تر كه سربه‌زير از پله‌های پيش رو پايين بروم.

 

راستی، كدام شاعر بود كه سروده "ما ز بالاييم و بالا می‌رويم ..."؟ يك‌باره حس می‌كنم بار سنگينی را بر شانه‌هام در بيداری و هشياری. يعنی چيست؟ سر بر می‌گردانم. دو بال می‌بينم آشنا. همان بال‌های ...

"آهای ..."

به خود تكانی می‌دهم تا از هپروت بيرون آيم و مبادا از پله‌ها و اين مسير سراشيب سرنگون شوم. چه‌قدر پر به اين سو و آن سو پراكنده می‌شود! آهان، آن سه تا قمری كه از آب جاری پای درختان، بی‌توجه به ره‌گذری مثل من، آب می‌خورند ... . چه زيبا چه خوب! سه تايند، نه تك نه جفت!

راستی، چه‌طور شد كه در اين باغ‌چه آب جاری‌ست چنين پاك و تميز ... . و قمری‌ها ...

"آهای ..."

 

هنوز راه زيادی مانده. انگار دارم ضعف می‌كنم. به نفس نفس افتاده‌ام، هر چند سرازيری‌ست مسيری كه می‌روم. هِن هِن! اصلاً چرا دارم می‌روم؟ به كجا و چه كاری؟ آهان، به تولدش دعوت شده‌ام برای شيرينی‌خوران.

"آهای ..."

اين آهنگ مكرر و دور و نرم ِ صدا زدن از چه فاصلهء بعيدی‌ست كه می‌خواندم؟ نمی‌شود بی‌مَحَلی‌اش كنم. راستی، چرا اين موقع به راه افتاده‌ام؟ خوب، يك‌شنبه است كه باشد! روز پنجم است كه باشد! چرا صبح؟ اصلاً ...

"آهای ..."

يك لحظه می‌ايستم. چه‌قدر ضعف كرده‌ام. چشمان‌ام درد گرفته‌اند از بس كه ضعف بر من مستولی می‌شود.

 

پای كركرهء پايين ماندهء مغازه‌ای هنوز باز نكرده، بی‌خانمان ديگری در خواب است، خوابِ خواب! پاهای لخت‌اش كثيف و زمخت، پاشنه‌هاش ترك‌خورده با زخم‌های كهنه و ناسور!

آن‌قدر توجه‌ام را جلب می‌كند پلشتی‌اش كه گذشتن از كنار كوچه- پله‌ای رابط اين خيابان را با بغلی‌اش نمی‌فهمم. فراموش كردم بگويم كه خيابان كناری نسبت به اين ارتفاعی دارد چند ده متری؟

 

"آهای ..."

بی‌خيالِ حضرتِ شاعر! مرا چه به اين كارها؟ همين قدر كه به پنجمين روز رسيده‌ام، بايد خرم و شاد باشم. پس پاها را محكم‌تر بر زمين می‌گذارم. مثل اين است كه دارم رژه می‌روم از مقابل تمثال متحرك بی‌شمار بی‌خانمان‌های اين خيابان و خودروهای پر سر و صدايش و آبی كه هست و نيست در باغ‌چه- نهری كه وصف‌اش را گفتم. محكم‌تر! محكم‌تر! پا می‌كوبم بر زمين و ...

"آهااااااای ..."

اين بار صدايی كه شنيدم نه چون ديگر مرتبه‌ها بود. نهيبی بود! بايد بايستم. نزديك است تعادل‌ام را از دست بدهم به خاطر اينرسی شديد حركت‌ام رو به پايين! سر به سمت ديوار و رو به عقب برمی‌گردانم: كوچه- پله‌ای كه بر آغازش همان دخترك فال‌فروش نشسته، نگاه‌اش در نگاه‌ام گره می‌خورد.

"آهااای ..."

آرام‌تر از بار قبل! به خود می‌آيم. چشم از چشمان خيرهء دختر كه فالی به سويم گرفته، می‌دزدم. بايد برگردم، هرچند با دست خالی! هر چند نمی‌دانم چه بايد ...

"آهای ..."

آری، چه خوب كه امروز يك‌شنبه است، پنجمين روز از ماه نو!

 

پا بر پله می‌گذارم. چه ضعفی دارم. بالا می‌روم. به كجا؟ مگر نبايد به تولدش بروم؟ نه! كلاغی از كنج اين كوچهء غريب می‌پرد و پرهای قهوه‌ای رنگ قمری‌ها با آن مايه‌های سبز سير پنهان ...

"آهای ..."

پله‌ها را نفس نفس زنان پشت سر می‌گذارم. در پاگردی همان پيرزن كه با خود حرف می‌زد، به ديوار تكيه داده، در دست فالی دارد كه حتماً از دخترك دوره‌گرد خريده. هم‌چنان دستان‌اش را تكان می‌دهد. راستی، چرا من فال نگرفتم امروز از دست‌اش؟

 

حسابی ضعف كرده‌ام. آن بالا را درست نمی‌بينم. همه چيز محو است و گنگ و در هم. اَه! آفتاب هم بازی‌اش گرفته، ... . نه! خورشيد كه در قفايم است. آهان، اين بازتاب نورش در تكه‌ای از آينه شكستهء معتادی ديگر خزيده به كنج راه‌پله است در چشم‌ام. بالاتر ...

"آهای ..."

دوباره همان آهنگ نرم اوليه! چه مهربان! چه خوب! چه نزديك ولی، ديگر دور نيست.

از پله‌ها بالا می‌روم. ضعف، ضعف، ضعف! دهان‌ام خشك شده‌است. شبح كسی را آن بالا می‌بينم در مجالی كه هنوز چشمان خسته‌ام دارند. "ما ز بالاييم و ..."

عده‌ای كنار ايستاده‌اند و نشسته به بی‌كاری، همهمهء مزاحمی بر پا كرده‌اند. به‌شان اهميت نمی‌دهم كه وقت آن نيست. توان‌ام را برا‌ی‌شان هدر نمی‌دهم كه آرام شوند. همين‌طور هوار می‌كشند. من كه آن ندا را می‌شنوم، پس بی‌خيال! و چه خوب كه امروز فردای شنبه است. پس واقعاً اهميتی ندارد. باز هم:

"‌آهای ..."

 

بالا می‌روم هم‌چنان. آن كه بالای پله‌ها ايستاده بود، حالا به راه افتاده و دارد جلو می‌آيد. شبح نيست. خيال نيست. و من بيدارم، هرچند كه او يك جفت بال دارد بر شانه‌هاش. صورت انسانی‌اش دختری‌ست زيبا كه دو چشمان‌اش خود خورشيدند. شادمانه به خنده می‌افتم، اما نمی‌توانم بخندم. لب‌های خشك‌ام زخمی و خونی خشك! چه‌قدر ضعف ... . می‌كوشم تا بخندم. حس می‌كنم ترك‌های عميق را. لبان‌ام سله بسته‌اند. طعم گس خون به زير زبان‌ام می‌رود. بالاتر، شادتر، و ... . دو سه تا پله بيش‌تر نمانده. دست‌هام را دراز می‌كنم به جلو. زانوهام سست می‌شوند، اما بال‌هام ... . سه تا قمری در كنار هم می‌پرند. دارم از هوش می‌روم. چه جشن تولدی! چه هديه‌‌ای ... . خوب كه امروز چهارم نيست! پلهء آخر است در اين پنجمين روز از ماه جديد. و يك گلولهء قشنگ از آتش روبه‌روم. نه، ديگر در آغوش‌ام:

- ليلی! سلام ...

 

يك روز با من باشيد

آموزگاران ما

پا، پنج، پله، پرواز

رفاه اجتماعی

بهار در تابستان

دوربين عكاسی من

چنين گويد بامداد شاعر

كلاف - صلح

هسه، شرقی كردن ادبيات

يك لحظه، يك حس

انيا، روزی بدون باران

هفتهء عاشق: سه‌شنبه


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


خواب، خيال، خاطره

...

من از اين که حتی فقط در خيالِ تو بودن، نهايتِ سهم من باشد، شکرگزار خدايم _ اگر باشد! و بی آن که هوار بزنم، زمزمه زير لب ام اين هست که "چه خوش‌بخت‌ام خدايا! چون يکی هست تا گاهی آن چه را در دل‌ام می‌گذرد، به او می‌گويم _ هرچند بعضی وقت‌ها هم به‌اش نمی‌گويم _

و آن يک نفر، اينک ..."

خواب‌ها، خيال‌ها و خاطرات شهاب در هفته‌های گذشته:

- يك ماجرای ناتمام

- اين‌جا کجاست؟

- باد می‌وزد. تندِ تند!

- اگر ببينم‌ات و ...

- از بالای ديوار پريده‌ام ...

- خاطرهء کودکانه

- باز هم در خيال ليلی

- در خيال ليلی

و نوشته‌هايی از سال پيش

گويا چند نفری از نوشتهء قبلی شهاب گيج شده‌اند!

مثلاً:

 

سلام!

من قاط زده‌ام!!!!!!!!!!!!

مائده

 

 


نظر شما؟ / نامه به نويسنده é