يك روز با من باشيد - يك

 پژمان طرفه‌نژاد

نمی‌دانم صبح شما چه‌طور شروع می‌شود، اما من هميشه به زحمت از خواب بيدار می‌شوم. شب‌ها دير می‌خوابم، توی برنامه‌های مزخرف تلويزيون دنبال چيزی می‌گردم كه آدم را بخنداند، بگرياند يا به فكر فرو ببرد، ... . خلاصه، يك و نيم، دو، بعضی وقت‌ها چهار می‌خوابم. شب كه می‌دانيد، هجوم وحشی ترديد است و دودلی‌ها و اضطراب‌ها كه اكثراً صبح‌ها از ياد آدم می‌روند و شايد من اين طوری‌ام. بعضی شب‌ها فكر می‌كنم زنده‌گی به پايان رسيده، ديگر همه چيز تمام است. . آن وقت است كه ديگر تا ساعت شش بی‌خوابی‌ست.

آه، داشتم از صبح‌ها می‌گفتم، ولی شب هم دنيای خودش را دارد، پر از راز و نياز و ... . بگذريم.

 

با صدای زنگ ساعت بيدار می‌شوی، اصلاً دل‌ات نمی‌خواهد بلند شوی، خواب‌آلوده صدايی می‌گويد:

-          پژمان! ساعت هفتِ، مگه نگفتی صبح خيلی كار دارم. بلند شو.

-          می‌دونم می‌دونم ...

غلت می‌زنی از اين پهلو به آن پهلو. فكر می‌كنی كاش می‌شد بلند نشوی، به سختی پلك‌هايت را باز می‌كنی، دست چپ‌ات را بالا می‌آوری و به ساعت مچی‌ات نگاه می‌كنی: هفت و پنج دقيقه! با خودت می‌گويی:

-          می‌تونم ده دقيقهء ديگه هم بخوابم.

و چه شيرين است اين ده دقيقه. پلك‌هايت را می‌بندی و می‌خوابی ... : روی تراس يك خانهء ويلايی ايستاده‌ای با كت و شلوار سفيد، همه مشغول مرتب كردن صبحانه‌ای مفصل، مادرت آرام آرام از راه‌روی خانه نزديك می‌شود و هم‌سرت متبسم صبح‌به‌خير می‌گويد. ميز صبحانه مهيا، به طرف ميز می‌روی خندان و آرام.

-          وای ...، ساعت هفت و ربعه، بايد بيدار شم ...

چشم بر هم می‌گذاری ...

-          وای، خدايا چه‌قدر كار دارم! بانك، اقساطز عقب افتاده، مخابرات، شركت، ...

خواب‌ات می‌برد. اين دفعه ... : خانهء پدری! همه جمع‌اند، برادر، خواهرها و همه ...

-          پژماااان! ديرت نشه.

-          آره! آره، الآن!

هفت و بيست و پنج دقيقه! ديگر نمی‌توانی بخوابی. بلند می‌شوی. روتختی را كنار می‌زنی. لب تخت می‌نشينی. چشم‌هايت به سختی باز می‌شوند. يكی‌دو بار گوشهء چشمان‌ات را با انگشت فشار می‌دهی. بايد بروی. ديشب بايد حمام می‌رفتی و نرفتی، كثيفی ...

-          من می‌رم حمام.

-          ساعت چنده؟

-          هفت و نيم نشده.

-          می‌ری حمام؟

-          آره!

اما می‌دانی كه حوصله‌ات نمی‌شود – اكثر مواقع همين‌طور است. می‌روی دست‌شويی. دست و صورت‌ات را می‌شويی. اگر حوصله‌ات بشود و زردی دندان‌هايت را حس كنی، مسواك هم می‌زنی. خودت را توی آينه نگاه می‌كنی. چه‌قدر مضحك و بیريخت شده‌ای.

آب سرد و گرم را باز می‌كنی تا ولرم شود. از حمام شامپو و حوله می‌آوری. سرت را زير شير آب می‌گيری، می‌شويی، با حوله خشك‌اش می‌كنی. ريش‌ات را می‌تراشی. موهايت را شانه می‌زنی. از دست‌شويی بيرون می‌آيی. لباس عوض می‌كنی. ادكلن می‌زنی.

و حالا نوبت صبحانه است. خوب، اگر شير باشد، يعنی ديروز رسيده باشی كه بخری، يك ليوان شير، اگر نه هيچی. در را باز می‌كنی. هنوز بيرون نرفته‌ سيگاری در می‌آوری. از پله‌ها بالا می‌روی.

پياده تا سر كوچه كه بشود تاكسی گرفت پنج دقيقه راه است. راستی، يادم رفت بگويم كه ماشين نداری. اگر هم نمی‌گفتم، خوب، شما می‌فهميديد. به‌هرحال، در اصلی را باز می‌كنی. طبق عادت و شايد از سر اعتقاد، بسم‌اللهی می‌گويی. هفت مرتبه فالله خيراً حافظاً زير لب می‌خوانی. مادر بزرگ گفته بود كه حفظ‌ات می‌كند. دور خودت فوت می‌كنی. سلانه سلانه روانه می‌شوی ...

تازه هجوم ترديدهای صبح آغاز می‌شود.

 

يك روز با من باشيد

آموزگاران ما

پا، پنج، پله، پرواز

رفاه اجتماعی

بهار در تابستان

دوربين عكاسی من

چنين گويد بامداد شاعر

كلاف - صلح

هسه، شرقی كردن ادبيات

يك لحظه، يك حس

انيا، روزی بدون باران

هفتهء عاشق: سه‌شنبه


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


اگر حال و هوای شعر داريد، بد نيست صفحهء پژمان را در شماره‌های پيش مرور كنيد:

- باغ ابرشم

- رفتن و رسيدنی نه اين‌سان

- شامه و كالبد معنا

- اسب سپيد و ره‌گذر و من

- بوسه بر خنجر خورشيد

- مرگ عاطفه

- مسافری بی‌شکيب پشت در

- قصهء شهر آوازهای من

و شعرها و نوشته‌هايی در شماره‌های قديمی‌تر


نظر شما / نامه به نويسنده é