ـ به نظر
من اينا همهش بازیِ سياسته. من از سياست سر در نمیآرم، علاقهای هم ندارم
كه سر در بيارم، ولي فكر ميكنم يه عده اونجا نشستن و فقط مهرههاشون رو
جابهجا میكنن. همهء اين اتفاقايي كه ميافته در حقيقت همون جابهجايي
مهرههاس. همهء اينا مهره هستن. اين اتفاقا هم ضرری به حال اونا نداره.
حداكثر تو اين بازی يه مهرهشون رو از دست میدن. يه مهره مياد، يه مهره
میره. در نهايت اونايي كه بايد سود ببرن ضرر نميكنن.
ـ اونا كي هستن؟ طرفين بازي كيان؟
ـ من
نميدونم. همهشون يكيان. طرفيني در كار نيست. دعوايي وجود نداره. همه با
هم هستن. اينا دعواي زرگريه.
ـ يعني به نظر شما اينايي
كه مثلا محكوم به زندان و شلاق ميشن و سالها محكوميت رو تحمل ميكنن،
دارن با بقيه همكاري ميكنن؟
ـ ممكنه
آگاهانه نباشه. شايد خودشون اطلاع نداشته باشن. نميدونم. شايد هم بعضياشون
خبر داشته باشن، ولي بههرحال يه مهره هستن كه بايد اين كارا رو انجام
بدَن. همهء اينا جزء برنامهس. اين اتفاقا بايد بيفته.
ـ اگه برنامهريزیای در
كار بود، فكر نميكنين براي برنامهريزها بهتر بود كه آرامش و ثبات برقرار
باشه؟ اين ناآرامي و اغتشاش چه سودي به حال اونا داره؟
ـ براي
سرگرم كردن مردم. سر
ِ
مردم رو
گرم ميكنن، بعد زيرزيركي هر كاري ميخوان ميكنن. به نظر من هر وقت تو اين
مملكت يه جنجالي به پا ميشه، يه جای ديگه داره يه اتفاقي ميافته كه كسي
نبايد بفهمه. خودشون در ظاهر مسأله درست ميكنن، خودشون هم با آب و تاب
پخشاش
ميكنن و شلوغاش ميكنن كه حواس مردم رو از مشكلات اصلی پرت كنن. ...
اينها اظهارات يك خانم كارمندِ
حدوداً سي ساله است كه نظرش را دربارهء نامهنگاریهای اخير بعضي از متفكران
و سياستمداران پرسيده بودم. نامههایی که
بهنود،
سروش، کدیور و ...
نوشتهاند و از وضع موجود گلایه کردهاند. البته او از نامهنگاریها هيچ
اطلاعي نداشت و من برای شروع صحبت، توضيح مختصری دربارهء آنها دادم.
با این
مقدمه میخواهم از اثرگذاری چنین اقداماتی سؤال کنم.
ارسال چنين نامههايي، به ويژه انتشار عمومي آنها،
چه اثری
ميتواند
داشته باشد؟ آيا
نویسندهگان آنها، بر اساس تحليل خود از شرايط،
نتیجه گرفتهاند
كه اطلاع يافتن مردم از
محتوای این نامهها
وضعي از اوضاع كشور را بهبود خواهد بخشيد؟ به نظر آنها
مردم چه حسي نسبت به كشور و جامعهء خود دارند؟ يا خوب است چه حسي داشته
باشند؟ آيا اين نويسندهگان
برای
بهبود نگاه مردم به كشور و جامعهء خود نامه مينويسند؟ آيا آنان به عنوان
نخبهگان،
انديشهمندان،
و معلمان مردم، كه خواهي نخواهي رسالت فرهنگسازی
بر دوش آنان است (يا عمل و سخنشان چنين كاركرد و نتيجهای
در
پی
دارد)، اين اقدامات را در جهت ارتقا و پيشرفت فرهنگي جامعه ميدانند؟
شاید برخی از این نامهها برای احقاق حقوق شخصی باشد. در آن صورت بحث فرق
خواهد کرد، اما اگر هدفی جمعی را دنبال میشود، آن هدف چه میتواند باشد؟
آن خانم
ليسانس دارد و هفت ـ هشت سال سابقهء كار در چند مركز و شركت بزرگ دولتي. پس
ميتواند نمايندهء بخشي از طبقهء متوسط جامعهء ما باشد. او بهنود را اصلاً
نميشناخت. از سروش، فقط اسماش را شنيده
و
نميدانست كجاست و چه ميكند. از زنداني بودن عبدی و
نامهنگاری او
هم خبر
نداشت. اسم جميلهء كديور را شنيده بود، ولي نميدانست كه او برادری به نام
محسن دارد، پس طبعاً ـ با اين كه در آن زمان دانشجو بوده ـ از ماجراهای
زنداني شدن محسن كديور، و اين آخری، نامهء او به خاتمي هم اطلاعي نداشت.
در يك
طبقهبندی
خيلي ساده، مردم ايران را ميتوان به دو گروه تقسيم كرد.
علاقهمندان
به سياست و بيعلاقهگان
به آن. نگاهي گذرا به آمار شركتكنندهگان
در انتخاباتها،
معلوم ميكند
كه گروه دوم، بخش قابل توجهي از مردم، و شايد قسمت اعظم آنها
را تشكيل ميدهند.
خصوصاً
انتخابات اخير شوراهای
شهر ميتواند
نشانهء آن باشد كه تعداد اين گروه در حال افزايش است.
به اين ترتيب،
بخش بزرگي از مردم،
یعنی
همان گروه بيعلاقهگان
به سياست، يا از اقداماتي مانند
این نامهنگاریها
مطلع نميشوند،
يا نسبت به آنها
خوشبين
نيستند. سخنان آن خانم ميتواند بازتابِ عقايدِ حداقل بخشي از اين گروه باشد.
علاقهمندان
به مسايل سياسي
نیز
دو گروهاند:
گروه اول آنان كه در خط مقابل قرار دارند، مدافع وضع موجودند و اصولاً
مخالف با تفكر انتقادی.
اینان معلوم است که از این نامهها خشنود نخواهند شد.
و گروه دوم، آنان كه منتقد يا مخالف حاكميت هستند كه با اين اقدامات احساس
سرخوردهگی
و
شكست
ميكنند
و نااميدتر ميشوند.
به اين ترتيب،
جای
ترديد است كه چنين اقداماتي شور و حرارتي يا
حتی
تقابل و
مخالفتي برانگيزد كه نتيجهء آن بتواند اميد به اصلاح و بهبود باشد.
منظور از این سخنان، آن نیست که به ساختار سیاسی نباید هیچ انتقادی وارد کرد.
به مشكلات و مسايل سياسي هم بايد توجه كرد،
اما
ایراد و
انتقادِ بيش از حد تيغ دو-دم
است. اگر اعتماد مردم سلب شود، از همه سلب ميشود.
نکته اینجاست که
افراد،
براي پيگيری
دعواهای
سياسي و پرداختن به منازعات و كشمكشها،
ظرفيت محدودی
دارند. منازعه از حدي كه شديدتر شود، ديگر توان پيگيری
آن
از بین
ميرود.
مردم به اصطلاح خسته ميشوند،
و فقط اندك كساني كه آلودهء سياست شدهاند،
يا به هر دليل ديگر به آن علاقه دارند ميمانند.
كار كه به اينجا
برسد، ابزار افكار عمومي ديگر از اختيار طرفين دعوا خارج خواهد شد و
حتی
بدتر از آن، عليه آنان شكل خواهد گرفت. در اين مرحله، مردمي كهِ بيتفاوت
شدهاند،
ديگر به هيچ كس اعتماد نخواهند داشت.
به نظر میرسد که
بسياري از متفكران
و سياستمداران
ما از بخش قابل توجهي از مردم غافل شدهاند
و فقط به گروهِ
علاقهمندان
به سياست توجه دارند. وجود اين ويژهگي،
خصوصاً
در
شخصیتهای
علمي و فرهنگي بيشتر تأملبرانگيز
است.
مثلا استادی که اهل «عرفان بسطی»ست و سفیر عشق و محبت، و قبض و گرفتهگی را
ناروا، و ورود هر گونه بغض و کینه به دل را مردود میداند، چهگونه چنان
الفاظ بغضآلودی در ذهناش شکل میگیرد.
در دو شمارهء پیش که هنوز نامهنگاریها انجام نشده بود، در
این صفحه سخن از فریاد کشیدن بود که «از عهدهء حنجرهء هر جانداری
برمیآید. فریاد، ابتدایی ترین«واکنش» به هر فشاریست، اما تفکر اقتضایی دیگر
و قلم وظیفهای دیگر دارد ... .» صاحب چنين قلم و تفکری را کجا باید جست؟
سالهاست که اینجا مأوای بحران و تنش و ناسازگاری شده است. «مبارزه» مفهومی
مقدس و «سازش» معنایی محقر یافته است. سالهاست که به فریاد زدن و حماسه
سرودن خو کردهایم. انگار صحبت از زندگی لذتی نمیدهد، باید «حماسه» آفرید!
اما درس زندهگی کردن، با هم بودن و با هم ساختن را از که بیاموزیم؟ چه کسی
باید به ما درس تساهل و صبوری و مدارا بدهد؟ آموزگاران ما کیاناند؟
|