|
بچه شده باز دل
من میخواد همهش آبی باشه
شباش
ستارهبارونا، روزاش هم آفتابی باشه
بچه شده؟ بذار
بشه! اين كه حسودی نداره
بذار يه بار هم
كه شده، يه ماهی قلابی باشه
پژمان به من می
گويد: "چيزی راجع به «هفتهء عاشق» بنويس." به چشم! اگر شعر را تأمل عاطفی
شاعر در لحظه به لحظهء زندهگی و واقعيتهايش تعريف كنيم، داستان را میشود
تأمل عقلايی و حساب شده در «واقعيت» و «حقيقت» زندهگی، آن گاه كه نگاهی
واقعگرايانه به داستان دارد، تعريف كرد.
«هفتهء عاشق» من
حكايت دربهدریهای انسانی دلبسته به زيباترين جلوههای عاطفه و
حقيقتجويیست كه در پايتخت وطنام گم میشود، در خيابانهايی كه اسباب و
اثاث و ملزومات توليد عشق فت و فراوان است.
تهی بودن بخش
اعظمی از بدنهء شعر و داتسان امروز ايران از اين دو، مرا ترغيب به اين تجربه
كرد.
میدانم هستند
كسانی كه دلشان هنوز برای شعر و عشق و زندهگی میتپد. اين مجموعهء كوچك
هديهایست به همين عاشقان، صبورترين ساكنان جزيرهء رنج.
يك هفتهء تمام نشستم تا تصوير
هفت ثانيهء روحام را نقالی كنم،
تنها سؤال بود كه وا می شد در
خلوت حباب مخام:
من قهر كردهام كه بدانی
قانون اعتماد همين است، تو قهر
كردهای میدانم
پرسيدم:
-
آن كس
كه در مهربانی يك قلب زنده را به تو بخشيد، جز درك حس زنده بودن از تو چه
میخواست؟ ای شما!
اين را فروغ میگفت، مغموم
خواهرم.
-
خوب!
مزهء چه میداد آن سيبهای سرخ هراسان؟
-
خوب!
مزهء نجابت و تنهايی!
-
خوب!
مزهء هميشهگی باران، خوب، مزهء خدا يا سجده!
و اين كه از خدا پنهان
نمیشود، پس از شما چه پنهان:
آن حس سبز مخملیام بود
آيا گناه میكند آن كس كه
مهربانی جاناش را
در خوابهای نقرهای به تو
بخشيده است؟
هر چند نقرهات نشدم، اما
با سكههای خرد ته جيبام
انكار كرده بودم
آن حس بیقراری دنبالهدار را،
هر هفت روز هفتهام.
يك قطره از كهكشان شيری تو
نوشيده است اين روح دربهدر
ولی بیقرارتر از زنبورهاست
حالا.
كندوی خواب را به تو میبخشم،
خواب و سراب را هم
و سقف دوستیها را،
اما عبور از اين همه شبگرد
مست
سبز است اين چراغ يا زرد و
سرخ؟ نه، گويا برای هميشه بستهاند اين خيابان را.
سلام ژنرالها!
بوق بزنيد خواهرانام.
بوق بزنيد برادرانام.
خرْ مرده، سوگوار خرش نيست،
اقساط او عقب افتاده است.
او به مهمانی نمیرود، او
سينما نمیرود، تئاتر نمیرود، موسيقی گوش نمیدهد كه حرام نشود حلال بودن
خوناش، كاپوت نمیخرد و كاندوم را نمیشناسد و هر وقت لازم باشد عقب میكشد
از زندهگی كه بوی گه میدهد حالا.
سلام ژنرالها!
ستارهها را من بر شانهء كاشتم
تا داروغهء شبهايم باشيد.
ما مست نيستيم، بلكه دل از دست
دادهايم
و حالا ديگر، خداحافظ ژنرالها
قد میكشد دوباره در اندوه
اين سايهء خميدهء تقدير، تقدير
اين نبود كه من با تو مهربان شوم و تو، از مهربانی دل درمانده در هياهويم،
سرخوردهتر شوی از تقدير.
يك هفتهء تمام نشستم تا تقدير
هفت ثانيهء روحام را نقالی كنم.
من دوست دارم آينهات را،
همين!
صدها هزار حرف نگفته باقی
مانده حالا
هرچند گفتهاند تنها حقيقت است
كه رهايیبخش است.
ديگر جايی برای حرف حقيقت
نيست.
ديگر آسمان آغاز نمیشود از
سكوت ميان هقهق گريهها.
ديگر خيابانها خيابان نيست
و درختها درخت نيستند.
و خندهها خنده نيستند.
حتی نجواها، نجوا نيستند رمز
عبور از اين شب سنگين را.
زندهگی مرده است.
و تهران، اينجا تهران است،
پايتخت زندهء ايران.
* شاهرخ
تندروصالح شيرازیست و اكنون در تهران شاغل است. از او در قالب شعر، داستان،
پژوهش و نقد ادبی چندين اثر منتشر شده است. |