امروز هم يك گلّه غربت را هی
میكنم تا دشت زيبايی
دشتی كه سر بر شانهاش دارند
اين آسمانهای اهورايی
زنگولههای گوسفندانام آواز
میخوانند و میبينم
رقصيدن فرياد را با كوه، گل
كردن يك باغ شيدايی
ای گله! اين هم از علف، اين
آب، سبز است، سبز و تازه تازه
ديشب خودم صد ابر باريدم،
بعد از هزاران شب شكيبايی
اينجا عقابی نيست، گرگی
نيست، آرام میخوابند يارانم
ظهر است، زير سايهء خورشيد،
يك دشت اندوه تماشايی
هی میكنم، اين گله را گاهی،
تا سايهساری، خلوتی، دشتی
نی میزنم تا پر دهم دل را،
سمت بلندیهای تنهايی
* و شعری ديگر از مريم:
ايمان بياوريم كه ...