|
.
. . انتخاب مصدق در ارديبهشت 1330، توجهها را از مجلس به نخستوزير و
خيابانها که منبع اصلی قدرت برای جبههء ملی بود، منتقل کرد. روزنامهء
سلطنتطلبِ اطلاعات شکوه ميکرد که مصدق برای فشار آوردن بر مخالفان، پيوسته
به تظاهرات خيابانی متوسل ميشود، و جمال امامی از تالار مجلس اعتراض ميکرد
که:
به نظر ميرسد اين کشور کاری بهتر از راه انداختن ميتينگهای خيابانی
نميتواند انجام دهد. امروز هر جا را که نگاه ميکنی، ميتينگ است. ميتينگ
دانشجويان، ميتينيگ دبيرستانيها، حتی بچههای شش ـ هفت ساله. آيا نخستوزير
ما سياستمدار است يا رهبر عوام؟ چهگونه نخستوزيری در يک مسألهء سياسی
ميگويد من با مردم حرف خواهم زد؟
هرچند مصدق پيوسته به مردم رجوع ميکرد، اما کابينهاش بسيار محافظهکارانه
بود. هشت پست، از جمله وزارت امور خارجه را به هواداران جبههء ملی سپرد، اما
چهار پستِ ديگر از جمله وزارت جنگ را به طرفداران دربار واگذاشت ...
مصدق به مسألهء نفت پرداخت، اما انتخابات مجلس هفدهم او را مجبور کرد که توجه
خود را به سياست داخلی معطوف کند. او برای تضعيف سلطنتطلبان و محافظهکاران
طرفدار انگليس، لايحهء انتخابات را به مجلس تقديم کرد، اما جبههء ملی
نتوانست آن را به تصويب برساند. مجلس هفدهم در بهمن 1330 افتتاح شد.
نمايندهگان سلطنتطلب و محافظهکار هوادار انگليس که جرأت مقابلهء مستقيم با
افکار عمومی را نداشتند، کوشيدند با درگيريهای فرعی حکومت را تضعيف کنند.
آنان امامجمعهء محافظهکار تهران را به رياست مجلس انتخاب کردند، از اعطای
اختيارات ويژه به مصدق برای مقابله با بحران اقتصادی ناشی از کاهش درآمد نفت
خودداری کردند، و شروع به طرح نارضايتيهای شهرستانها از پايتخت کردند.
مشاجرات سياسی و پارلمانی ميان سلطنتطلبان و طرفداران جبههء ملی بالا گرفت.
پس از پنج ماه مجادله، در 25 تير 1331 مصدق با توسل ناگهانی به حق قانونی
نخستوزير در تعيين وزير جنگ، درگيری را به يک جنجال بزرگ ملی تبديل کرد و
چون شاه از پذيرفتناش امتناع ورزيد، استعفا داد و بيتوجه به نمايندهگان
مجلس، مستقيماً با مردم سخن گفت:
در جريان حوادث اخير به اين نتيجه رسيدم که به وزير جنگ قابل اعتمادی نياز
دارم تا مأموريت ملی مرا ادامه دهد. چون اعليحضرت درخواست مرا رد کرده
است، تصميم به استعفا دارم . . . . در شرايط حاضر نهضتی که مردم ايران
شروع کردهاند، نميتواند به نتيجهء پيروزمندانهای نائل گردد.
برای نخستين بار يک نخستوزير از شاه به دليل نقض قانون اساسی علناً انتقاد
کرده، دربار را به سنگاندازی سر راه نهضت مردم متهم ساخته و جرأت کرده بود
مشروطيت و قانون اساسی را مستقيماً در کشور به کار گيرد. سلطنتطلبان و
طرفداران انگليس قوام را به نخستوزيری برگزيدند. جبههء ملی مردم را به
اعتراض و اعتصاب دعوت کرد. کاشانی قوام را «دشمن دين، آزادی و استقلال ملی»
خواند. شاه کوشيد بحران را با ارتش آرام کند، اما پس از پنج روز درگيری و
خونريزی و بروز علائم اختلاف در ارتش، عقب نشست و از مصدق خواست کابينهء
جديدی تشکيل دهد. مصدق به سهولت پيروز شده بود. اين پيروزی با نام قيام سی
تير در تاريخ ايران ثبت شد.
|
28
... و دقيقهای هم به حرمت بزرگمردی كه در اين روز همهمان
قطعاً به خاطرش میآوريم، تأمل میكنم.
اينجا را هم ببينيد. |
پس از آن مصدق ضرباتی پیدرپی به شاه، ارتش، اعيان، زمينداران و مجلسيان
وارد آورد: سلطنتطلبان را از کابينه اخراج کرد، وزارت جنگ را خود عهدهدار
شد، املاک رضاشاه را به تصرف درآورد، بودجهء دربار را قطع کرد، مؤسسات خيريهء
دربار را زير نظر دولت آورد، ابوالقاسم امينی را وزير دربار کرد، تماس مستقيم
شاه با ديپلماتهای بيگانه را ممنوع ساخت، اشرف، خواهر شاه را که فعاليت
سياسی داشت، مجبور به ترک کشور کرد، از اقدام عليه نشريات حزب توده که دربار
را «مرکز فساد، خيانت و جاسوسی» ناميده بودند، خودداری ورزيد، بهطور ضمنی
دربار را به ادامهء دخالت در سياست متهم ساخت و يک کميتهء ويژهء پارلمانی را
مأمور بررسی مسائل قانونی بين شاه و کابينه کرد. اين کميته گزارش داد که
قوانين مشروطه وظايف نظامی را در صلاحيت حکومت دانسته است نه شاه. تا
ارديبهشت 1332، شاه همه قدرتی را که از شهريور بيست برای آن جنگيده و به دست
آورده بود، از دست داد. مصدق برای دوازده ماه از مجلس اختيارات ويژه گرفت تا
قوانين لازم برای اصلاحاتِ انتخاباتی، حقوقی و آموزشی را وضع و اجرا کند. چون
مخالفان در مجلس شورای ملی کمکم جرأت مقابله يافتند، نمايندهگان جبههء ملی
يکجا استعفا دادند و پارلمان از حدنصاب اکثريت ساقط و مجلس هفدهم منحل شد.
مصدق در مرداد 1332 رفراندوم ملی ترتيب داد:
فقط مردم ايران و نه کس ديگری حق دارند در اين باره قضاوت کنند، زيرا مردم
ايران بودند که قانون اساسی ما، مشروطيت ما، مجلس ما و دولت ما را به وجود
آوردند و بايد به ياد داشته باشيم که قوانين برای مردم درست شدهاند، نه
مردم برای قوانين. ملت حق دارد نظرش را بيان کند و اگر بخواهد، قوانيناش
را تغيير دهد. در يک کشور دموکراتيک و مشروطه، ملت حاکم مطلق است.
در اين رأیگيری مصدق با کسب 2043300 رأی از کل 2044600 رأی اخذ شده پيروز
شد. تا اواخر مرداد 1332 به نظر میرسيد که مصدق بر اوضاع تسلط کامل دارد.
خصوصاً که شرکت نفت ايران و انگليس را ملی کرده، شيلات شمال را از شوروی ها
گرفته و بهاينسان سياست موازنهء منفی را به انجام رسانده بود.
مصدق تا 30 تير برای جلب هر دو جناح سنتی و متجدد نهضت ملی تلاش بسيار
میکرد. در کابينهء اولاش، باقر کاظمی، سياستمدار بسيار مذهبی باسابقهای
را که مورد اعتماد روحانيان بود، وزير امور خارجه کرد و مهدی بازرگان، مؤسس
انجمن اسلامی، را به معاونت وزير فرهنگ گماشت، فروش مشروبات الکلی را ممنوع
کرد، فعاليت هواداران کسروی را محدود ساخت و پس از برخورد مختصری با فدائيان
اسلام، بيست و هشت تن از اعضايشان، از جمله ضارب رزمآرا را آزاد کرد، اما
هنگامی که با يقين به شکست شاه و خلع يد از انگليس، پيروزی خود را کامل ديد،
تغييرات اساسی اجتماعیای را پی گرفت که متحدان قديماش را از او جدا کرد:
وزارت کشور، کشاورزی و راه را به رهبران حزب غيرمذهبی ايران، وزارت دادگستری
را به عبدالعلی لطفی، قاضی ضدروحانیای که در بازسازی نظام قضايی به رضاشاه
کمک کرده بود، و وزارت فرهنگ را به دکتر مهدی آذر، استاد دانشگاهِ هوادار حزب
توده واگذار کرد. به اين ترتيب، رهبران روحانی جبههء ملی، ترس محتاطانهء خود
را از آينده ابراز کردند. وقتی وزير راه، پيشنهاد ملی کردن شرکتهای مسافربری
تهران را مطرح کرد، مکی اخطار کرد که اين عمل راه را بر دولت هموار خواهد کرد
تا صنوف کوچک، حتی خواروبارفروشیها را نيز به دست گيرد: «آخرش مثل شوروی
میشويم که همه چيز در دست دولت است و مردم چيزی ندارند.» وقتی وزير اقتصاد
سعی کرد قيمت ارزاق را با داير کردن نانوايیهای جديد پايين آورد، اصناف
بازار به تشويق کاشانی اعتراض کردند که حکومت حق ندارد در بازار آزاد دخالت
کند. آنگاه که وزير تلگراف و تلفن توصيه کرد که شرکتهای تلفن کشور ملی
شوند، کاشانی از مشترکان خواست که توماری در مخالفت تهيه کنند و حائریزاده
اعلام کرد که «اسلام حامی مالکيت خصوصیست و مصادره را منع کرده است.» . . .
درگيری بين جناحهای متجدد و سنتی جبههء ملی با درخواست مصدق از مجلس برای
دوازده ماه تمديد اختيارات فوقالعاده برای خود، به اوج رسيد. بسياری از
نمايندهگان روحانی ضمن مخالفت با اين درخواست، از جبههء ملی کناره گرفتند و
«فراکسيون اسلام» را تشکيل دادند. کاشانی اختيارات فوقالعاده را «ديکتاتوری»
ناميد و اظهار داشت که دموکراسی واقعی در ايران مستلزم اجرای صادقانهء شرع
اسلام است. به اين گونه، تا مرداد 1332 تضاد نهفتهء بين طبقهء متوسط سنتی و
جديد علنی شده بود. مصدق با جانبداری از طبقهء متوسط متجدد، حمايت گروههای
نمايندهء بازار را از دست داده و پشتيبانی گروههای نمايندهء روشنفکران را
حفظ کرده بود. کوتاه سخن آن که جبههء ملی از نهضت دو طبقهء متوسط، صرفاً به
صورت جنبش طبقهء متوسط متجدد درآمده بود.
در همان حال که مصدق حاميان سنتیاش را از دست می داد، افسران سلطنتطلبِ
ناخشنود، نهانی طرح کودتايی را میريختند. گروهی از فرماندهان ارتش که مصدق
پس از سی تير برکنارشان کرده بود، جلسات مرتبی در باشگاه افسران تهران داشتند
و مخفيانه «کميتهء نجات وطن» را تشکيل دادند که سرلشکر زاهدی عضو اصلی آن
بود. منشور اين کميته اعلام میکرد که وظيفهء ميهنی افسران اين است که برای
سلطنت و نيروهای مسلح بجنگند، با تندروی مبارزه کنند، و کشور را از اضمحلال
نجات بخشند. اين کميته با سرويس جاسوسی انگليس ارتباط برقرار کرد و هنگامی که
مصدق مبارزه با آنان را آغاز کرد، شبکهاش را گسترش داد. حکومت جديد واشنگتن
به رياست آيزنهاور که تصميم به پشتيبانی از انگلستان گرفته بود، روزولت از
سازمان سيا را به ايران فرستاد تا هزينهء يک کودتای نظامی را تأمين کند. در
28 مرداد، زاهدی به فرماندهی سی و پنج تانک شرمن، اقامتگاه نخست وزير را
محاصره و پس از نه ساعت نبرد، مصدق را بازداشت کرد.
توهم قدرت مصدق گمراهکننده بود، زيرا وی در عين پيروزیهای جديد، متحدان
قديم خود را از دست داد. در عين آن که وعدهء اصلاحات اجتماعی وسيعتری
میداد، بين کاهش شديد درآمد نفت، افزايش بیکاری و ترقی قيمت ارزاق گرفتار
بود. و در همان حال که رفراندوم برگزار میکرد، در معرض شبيخون افسران ارتش
بود که هفتهای بعد او را ساقط کردند و قدرت شاه را بازگرداندند. توفيق آسان
اين کودتا را با دو عامل میتوان توضيح داد: شکاف وسيع بين طبقهء سنتی و
متوسط متجدد در درون جبههء ملی، و بیگانهگی فزايندهء افسران ارتش از سازمان
کشوری.*
هنگام سقوط مصدق، سلطنتطلبانِِ مخالف او، همراه با روحانيان و سنتیهايی که
زمانی جزء همراهان مصدق و مخالفان سلطنت بودند، در يک جبهه قرار گرفتند.
مخالفان مصدق، فقط طرفداران شاه نبودند. افسران سلطنتطلب با برخی از
روحانيان مهم چون آيتاله کاشانی، آيتاله بهبهانی و آيتاله بروجردی، و نيز
انشعابكردههای جبههء ملی نيز رابطه برقرار کردند. شايد شکاف سنتی و متجدد
تنها در درون جبههء ملی نبود که مشکلساز شد، بلکه وجود چنين شکافی در کل
جامعه و مهمتر از آن بیتوجهی مصدق به آن، و توجه يک جانبه به يک طرف اين
شکاف موجب سقوطاش گرديد. تا قبل از سی تير که مصدق به همهء جناحها و
گروهها توجه داشت، پيروزمندانه برنامههای خود را پيش میبرد، اما از زمانی
که خود را بینياز از حمايت و همراهی يکی از گروهها ديد، راه شکست و سقوط
پيمود.
*
آبراهاميان، يرواند، 1377، «ايران بين دو انقلاب»، ترجمهء کاظم فيروزمندی،
حسن شمس آوری، محسن مديرشانهچی، تهران، مرکز
|