... آدمی كه

 محمد مباشری

داستان‌های كوتاهی كه پيش از اين در "فروغ" منتشر شده‌اند:

- مشق شب

- به اميد ديدار

- هم‌سفر

- ره‌گذر

- بازی

- عربده

- كوچهء بچه‌گی

تا آمدم به خودم بجنبم، ضربهء شديدی به سرم فرود آمد. داد زدم:

- آهای! چه كار می‌كنی؟ چرا می‌زنی؟

هر چه داد زدم، هيچ كدام‌شان گوش‌شان بده‌كار نبود كه نبود. بعد از مدتی سردسته‌شان سوـی كشيد و بچه‌ها هم از كتك زدن من دست كشيدند. نفس راحتی كشيدم، اما تمام بدن‌ام درد می‌كرد. اگر دست‌ام می‌رسيد، چنان حال‌شان را می‌گرفتم كه هيچ‌وقت فراموش نكنند. در همين فكرها بودم كه سردسته‌شان دوباره سوتی كشيد و فرمان حمله را صادر كرد. آن چنان ضربهء محكمی به سرم خورد كه گوشهء راست چشم چپ‌ام پاره شد. خون از محل پاره‌گی به شدت بيرون زد. با عصبانيت و دل‌خوری لاشهء مرا به گودال انباشته از زباله‌ای پرت كردند.

در آن لحظه تنها شنيدم كه می‌گفتند:

- اين توپ ديگه به‌درد نمی‌خوره.

- بايد توپ ديگه‌ای بياريم.

- ...

 

مرداد سی و دو

ليلی روبه‌رويم و ...

چوب‌های آرش

دارم‌اش دوست

آدمی كه ...

يك غزل

يك لحظه، يك حس

خرگوش سفيد

هفتهء عاشق: جمعه

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


 


نظر شما؟ é