|
«هفتهء عاشق» من
حكايت دربهدریهای انسانی دلبسته به زيباترين جلوههای عاطفه و
حقيقتجويیست كه در پايتخت وطنام گم میشود، در خيابانهايی كه اسباب و
اثاث و ملزومات توليد عشق فت و فراوان است.
تهی بودن بخش
اعظمی از بدنهء شعر و داتسان امروز ايران از اين دو، مرا ترغيب به اين تجربه
كرد.
میدانم هستند
كسانی كه دلشان هنوز برای شعر و عشق و زندهگی میتپد. اين مجموعهء كوچك
هديهایست به همين عاشقان، صبورترين ساكنان جزيرهء رنج.
راستی، پيش از
اين
هفتهء عاشق: سهشنبه
را خواندهايد؟
در هفت كفن پيچاندهاند هر هفت
روز هفتهء عاشق را.
عاشق كجاست مؤمن؟ مؤمن، چرا
ترانه نمیخوانی؟ مؤمن، سعيد مرده يا نه؟
در هفت كفن میپيچم هر هفت روز
هفتهء عاشق را.
شهوت كجاست؟
پس اين كه جان دربهدر ما از
خانه تا خيابان، از كوچه تا اداره، از پشت ميزها تا گنجههای خالی خانه
خميازه میكشد، آن روی سكهء سفر ماست، از خاك تا خدا؟
بوی هبوط میآيد، بوی سكوت،
بوی قنوت، بوی حنوط!
هر هفت روز هفتهء عاشق
سر میخورد از اين همه تكرار
اين سالخورده كه سنگينی خيابانها را در زير كفشهايش احساس میكند.
ما مردهايم.
قانون مرگ ما اساسیترين قانون
است، خيابانهايمان را ببينيد! غذاهايمان بوی مرگ میدهند و سرگيجهآورند هر
سفرهای كه پهن میشود هر هفت روز هفته، در جانپناه كوچك عاشق.
ما مردهايم.
احساسمان برادر مرگ است و
مرگمان برادر احساس.
دارم خيال می كنم امروز زنده
بودم يا نه؟
اين يك تصور است، شايد گناه
باشد اما دروغ نيست. احساس زخمخوردهء عاشق دروغ نيست كه قانون مرگ ما
اساسیترين قانون زمين است و زمين میچرخد، چه بخواهم چه نخواهم ...
امروز نازنينام قهر است با
تمام دل من.
من روح بودم، اما او، روح هفت
عاشق ويران را با خود به خلوتام آورده بود. ساكت شويد غمها، ساكت شويد
شادیها.
اينجا خری نمرده هنوز، كه اين
خر اگر بميرد حالا، قسط هزار سالهء اندوه ما عقب میافتد، ما را جهنمی نكنيد،
ما در درون خستهء خود، وهم هزار سالهء دوزخ را انبار كردهايم. من را
جهنمی نكنيد!
من در درون ويرانام، وهم
هزاران قرن دوزخ را انبار كردهام.
باور كنيد مؤمن! اين دستهای
من چيزی به جز نماز مسافر نخوانده است.
من ابر بودم، ابری اندوه،
باريدم و شكوفه ندادم.
آه، اين درخت معجزه ...
عاشق شدم كه تازه شوم در نور،
در سُرور، در حيرت طلوع و تماشا.
شايد اگر دوباره قسمتمان شد،
باری ز روی شانهء هم برداريم:
اين بارهای سنگين، اين بارهای
سخت كه قانون، قانون انتظار نانوشته تا هفت روز هفتهء عاشق معنی شوند در كلمهء
هبوط، در سايهء سكوت، در خلوت قنوت، در مزهء حنوط.
ما را جهنمی نكنيد!
می خواهم از خيابانها يك
كولهبار خاطره بردارم، در خلوت جهنمیام بگذارم تا عاشق سلام شما باشم.
روز تولد چه كسی بود امروز؟
او مُرد يا به دنيا آمد؟
فرهاد مرده است؟ نه! فرهاد در
پاريس مرده است؟ نه! پاريس مرده است فرهاد!
نمیشنوی چهطور ترانههايت در
زير ريلهای سراسيمهء قطار شهری و بينشهری تكهتكه میشوند تا به عاشق خود
برسند فرهاد؟
از خيابان ميرداماد نمیگذرم،
عبور میكنم از عرض اين خيابان كه بوی نفت میدهد، نفت شمال، نفت جنوب. شمالی
و جنوبی ندارد اين نفت مؤمن! خرمرده را باش كه گمان میكند گلی كه مانده بر
سنگفرش، سهم او از تسلای خاطر شهروندان است. نه، اين جا خری نمرده هنوز!
يله شدم در مرداب، يله شدم در
اندوه، يله شدم در ابر و بادهای سام. روح مرا بردهاند.
ماه تا ماه، فيش حقوقیام،
خانههای خالی روحام را پر میكنند از بوی نان و سبزی و گوشت و هزار كوفت و
زهر مار ديگر، من صاحب دو بچه و يك زن هستم. زنام نماز میخواند و روزه
میگيرد، هفت سوره از قرآن تاقچهمان را به پسرش ياد داده و به دخترش، سلام
بابا! بابا با باد رفته است بابا!
بوی آتش میدهد اين آواز،
بوی آتش شنيدهام از لبی كه تو
آورده بودی برایام پرباران،
با تپيدنی كه تو آورده بودی
برایام پُر كبوتر.
بوی آتش شنيده برهء تو،
باد نی مینوازد و گم میشود
برهء تو در هيهای باد.
چوپان مرده را باش،
يله بر ماهيان بركهء آواز ...
سوخته در دشت، سوخته در عطش، سوخته در مرغزار دعاهای بیاستجابت! |