اندازه يا هم‌‌آهنگی

 منوچهر جمالی

فرهنگ ايران، قدرت را مشروط می‌سازد.

داستان رستم و سهراب استوار بر مفهوم «اندازه» است. مفهوم «اندازه» درفرهنگ ايران که به معنای «هم‌آهنگي»ست، برضد «قدرت» می‌باشد. مشروطيت، هم‌آهنگ بودن همهء نيروهای اجتماع با هم است. «اندازه»، معنای « هم‌آهنگی يا هارموني» دارد. خدای ايران، «بهمن»، اصل هم‌آهنگی‌ست نه خدای قدرت. فرهنگ  ايران،استوار بر ايدهء « هم‌آهنگی يا اندازه» است.

اصل هم‌آهنگي، استوار بر وجود «کثرت»،  و بر ضد تمرکز و انحصار قدرت، در يک جا و در يک شخص و در يک خدای واحد است.

مفهوم «کمال» در اديان ابراهيمی در تضاد با مفهوم «اندازه» در فرهنگ ايران است. کمال در اديان ابراهيمي، بی‌اندازه‌گی علم و قدرت است. در فرهنگ ايران، چيزی کامل است که هم‌آهنگ است.

بهمن که اصل ِ اصل انسان و جهان است، گوهر اندازه يا هم‌آهنگی‌ست.

 

پيدايش قدرت مطلقه، هميشه ملازم با مفهوم خاصی از «کمال» است. تا اين مفهوم «کمال» در ذهن و روان ملتی جا نيفتاده، و ريشه نکرده باشد، قدرت مطلقه و استبداد هم، به وجود نمی‌آيد. اين مفهوم «کمال»، پيوند با مفهوم «نور» و «اصل نيک بودنِ نور و بد بودن تاريکی» دارد. اين است که اين مفهوم «کمال»، با اديان نوری (خدای خود را، اصل نور مي‌دانند)، و فلسفه‌هايی که عقل را اصل نور و روشنايی (روشن‌فکری) مي‌دانند، ريشهء قوی در روان‌ها مي‌دوانند. مفهوم «کمال» در اديان نوری و فلسفه‌هايی که عقل را اصل نور مي‌دانند، و مدعي‌اند که «نور فقط از نور است»، با خود، انديشهء «بی‌اندازه بودن» را مثبت و متعالی مي‌سازند. نور خوب است، پس هرچه نور بيش‌تر باشد، به‌تر است. وقتی نور، بی‌نهايت و بی‌اندازه بيش‌تر است، به‌ترين نور است. به اين سان، «کمال» بی‌اندازه است. علم کامل، همه‌دانی و همه‌آگاهی و علم جامع و مطلق است. خوبی کامل، خوبی بی‌اندازه است. هم‌چنين قدرت کامل، قدرت مطلق و بی‌اندازه است. از اين انديشه است که داستان‌های معجزات در اين اديان سرچشمه مي‌گيرند.  اِلاهی که قدرت مطلق دارد، هر کاری که انسان‌ها نمي‌توانند بکنند، او مي‌کند. به اين ترتيب، قدرت بی‌اندازه و مطلق، بهره از «کمال» دارد، و در اذهان و روان‌ها، جزء کمالات، مثبت و متعالی شمرده می‌شود. با پيوند يافتن پديدهء قدرت با اين مفهوم از کمال، خواه‌ناخواه هر قدرت‌طلبی و قدرت‌مندي، به‌سوی بی‌اندازه ساختن قدرت خود، کشيده می‌شود. «مقدس ساختن کمال قدرت، در خدا»،  راه را در سياست، برای رسيدن به قدرت مطلقه باز مي‌کند.» به همين علت، کساني که قدرت مطلقه مي‌جويند، خود را اين‌همانی با اين اديان مي‌دهند. و هميشه پيکار با قدرت‌های مطلقه و استبدادي، هم‌راه با پيکار با اديان نوری و الاهان نوری نيز هست. «هر چه در تصوير خدا، مقدس ساخته شد، در اجتماع با آب تطهير، پاک ساخته می‌شود.» اين است که تصوير خدايان يک اجتماع، برای درک تفکر سياسی مردم، فوق العاده اهميت دارد.

تا تصوير خدا در اذهان عوض نشود، تفکر سياسی نيز در ژرفايش عوض نمی‌شود. با چيره‌گی چنين مفهومی از «کمال»، هر قدرتی و هر حکومتي کمال خود را در «بی‌اندازه شدن قدرت خود» مي‌داند. با وجود چنين مفهومی از «کمال»، تلاش برای مطلق شدن و بی‌اندازه شدن و از اندازه گذشتن، ضرورت ذاتی هر قدرتی می‌شود. و «کمال»، «تغيير» را به خود نمی‌پذيرد. چون تغيير يافتن کمال، کاستن و ناقص شدن آن است. اين است که کمال، می‌خواهد خود را در اوج و قله ای که هست، هميشه ثابت نگاه دارد. اين مفهوم از کمال در اين اديان، علت تغييرناپذيری و سنگ‌شده‌گی آن‌ها می‌گردد. اين مفهوم از کمال، ضد نوآوری و ابداع است. ثبوت و سکون، ضرورت کمال می‌گردد. بر اين پايه بود که «سکون و ثبوت خورشيد در نيم‌روز» که نماد «کمال روشنايی»‌ست، يک شکل آرمانی «کمال» گرديد. در قيامت، خورشيد ميان آسمان مي‌ايستد. اين به معنای کمال روشني‌ست. همهء اعمال در جزيی‌ترين بخش‌هايشان روشن و سنجيده مي‌گردند، و کيفر و پاداش می‌بينند. کمال علم، کمال قدرت می‌گردد. در الهيات زرتشتی نيز خورشيد در آغاز در ميان آسمان ثابت و ساکن است. آفرينش جهان با کمال آغاز می‌شود. هم‌چنين آن که همهء قدرت‌ها و همهء علم‌ها را دارد، اگر بجويد و بپژوهد و اگر بينديشد، کمال خود را از دست مي‌دهد. اين ايده‌آل «کمال» هست که با خود، قدرت فاسد، يعنی قدرت مطلق را مي‌آورد، ولی اين اوج فساد قدرت، و قدرت فاسد را در خدا، مقدس مي‌سازند. خدايی که با قدرت، اين‌همانی می‌يابد و کمال خدا، کمال قدرت او می‌شود. «در چنين خدايی، اوج فساد، مقدس ساخته می‌شود.» هر چيز فاسدی را که می‌خواهند معتبر سازند، در آغاز به خدا نسبت مي‌دهند. خدا سرچشمهء مقدس‌سازی هر معياری و عملی و گفته‌اي‌ست. وقتی خدا مقتدر شد، قدرت به طور کلي، مقدس ساخته می‌شود. برای جلوگيری از مطلق شدن قدرت‌های انساني، به اين فکر مي‌افتند که گوهر خدا را از گوهر انسان جدا سازند. آن چه برای انسان فساد و تباهی ميآورد، برای الله و يهوه، خوب است. قدرت مطلق برای انسان، بد است، ولی برای خدا خوب است. اين فقط بهانه می‌شود که حکومت و مقتدر، خود را از ملت جدا سازد، و خودش را گوهری متافيزيکی و الهی گرداند، و سرچشمهء قدرت‌اش را خدا بداند، تا امکان شست‌وشوی دائمی فساد قدرت‌اش را داشته باشد. اين، به ثنويت حکومت و ملت مي‌کشد. قدرت بايد هميشه از ناپاکی و تباهي شسته شود، از اين رو نياز به «حاکميت الهی» دارد. هرکه مقدس شد، مي‌تواند هر کار زشت و تباه و فاسدی بکند، و آن قداست، همهء اين زشتي‌ها و تباهي‌ها و فسادها را در يک آن پاک می‌سازد و از همهء اين تباهي‌ها و زشتي‌ها و فسادها، «حکمت بالغهء الهی» می‌سازد. [...] کار عقل در اين الهيات و دراين فلسفه‌ها، سفسطه و جعل دلايل، برای پاک ساختن خدای مقتدر و «آموزهء مقدس» می‌گردد، که قدرت را تصرف کرده است. اين‌ها موقعی پاک می‌شوند که دست از قدرت بکشند، که نمي‌کشند و نمی‌خواهند. از اين رو، عقل برای آنها، آلت پاک‌سازی قدرت است، که از خلق تباهی باز نمي‌ايستد. اين است که عقل در اين آموزه‌ها فوق‌العاده رشد مي‌کند. با چيره‌گی چنين مفهومی از «کمال» در اجتماعات، حکومت‌ها، به‌طور طبيعي، به‌سوی مطلق شدن، به‌سوی جهان‌گير شدن، به‌سوی گسترش نفوذ خود در همه جا و در همهء دامنه‌ها، کشش ذاتی و طبيعی پيدا مي‌کنند. در چنين جامعه‌هايی‌ست که تنها راه چاره در برابر قدرت، مشروط ساختن قدرت است. قدرت را بايد از بی‌اندازه شدن، باز داشت. اين بنيادِ جنبش‌های مشروطيت است. متناظر با پيکار با تصوير «الاه مقتدر»، بازداری شاه يا سلطان از بی‌اندازه شدن، آغاز می‌گردد و با آن، انديشهء تقسيم قوا مي‌آيد تا اين قدرت‌ها در برابرهم بايستند و هم‌ديگر را از مطلق شدن و بی‌اندازه شدن باز دارند. «وحدت قدرت»، هميشه روندِ روشن‌سازي‌ست. وقتی همهء چيزها از يک انديشه، فهميده و تابع يک انديشه می‌شوند، جهان روشن است. وقتی همهء جهان تابع يک اراده هستند، همهء کارها روشن می‌گردد. اين است که «وحدت (توحيد)»، «روشني»، «قدرت» و «بی‌اندازه‌گي (مطلق و بی‌نهايت بودن)»، چهار پديدهء جداناپذير از هم‌اند. برای مشروط ساختن قدرت، بايد آن را «به‌اندازه» ساخت. هم‌آهنگي، موقعي‌ست که قدرت‌های متعدد و کثير، اندازه پيدا کنند. اين است که مفهوم «اندازه» در فرهنگ ايران، دو معنا دارد: هم‌آهنگی و طبق سنجه و معياری بودن. چون کمال در فرهنگ ايران، «هم‌آهنگی» و «اندازه» بوده است، مردم مي‌خواستند که همهء چيزها را با اين معيار و سنجه که «هم‌آهنگی»ست، بسنجند. چيزی به اندازه است که اندازه داشته باشد. خوب ديده می‌شود که هم‌آهنگي، جداناپذير از ايدهء «کثرت» است. هم‌آهنگي، جايی کمال شمرده می‌شود که کسی نخواهد، کثرت را از بين ببرد.  اين است که در هم‌آهنگ شدن، تمرکز قدرت از بين مي‌رود. البته در روشنی کامل، آزادی نيست. کسي که همه چيز را مي‌داند، عالم به همه چيز است، آزاد نيست. از اين گذشته معرفت کامل، معرفت غيرمشروط است. هر حکومتی که خود را اين‌همانی با آموزه‌ای مي‌دهد که ادعای حقيقت مطلق مي‌کند، استوار بر معرفت غيرمشروط می‌شود، و چنين حکومتی را نمي‌توان مشروط ساخت. اين حکومت و چنين معرفتي، حکومت بي‌داد و معرفت بي‌داد است. برای آن که حکومت و حاکم، مشروط بشوند، بايد بر «معرفت مشروط» استوار باشند. از سويی، هرچه بر دانايی مي‌افزايد، از آزادی مي‌کاهد. جايی آزادي‌ست که خدا و حکومت‌اش، همهء چيزها را نمي‌دانند. هم‌آهنگ شدن، نياز به آموزه‌ای ندارد که کل حقيقت است، بلکه نياز به جستجو و پژوهش با هم‌ديگر در انديشيدن دارد. اين است که به‌جای روشنی مطلق و انديشهء زايش روشنی از تاريکی، جست‌وجو و ديالوگ (هم‌پرسی و هم‌انديشی) مي‌نشيند. تا جامعه‌ای کمال را، بی‌اندازه بودن، و بی‌اندازه شدن مي‌داند، پيکار برای مشروط ساختن قدرت، ضروري‌ست، ولی در جامعه‌ای که «هم‌آهنگی کثرت»، کمال شمرده می‌شود، مشروط بودن يک واقعيتِ دوست‌داشتنی می‌شود. فرهنگ ايران کمال را هم‌آهنگی کثرت مي‌دانست که استوار بر «اندازه داشتن همهء خوبي‌ها» بود. هنری خوب است که به اندازه باشد. «بهمن» اصل هم‌آهنگی اجتماع بود. پيکار برای مشروط ساختن قدرت، جايی ضروري‌ست که مفهوم کمال در اديان ابراهيمی جا افتاده باشد. پيکار برای مشروط ساختن قدرت و حکومت، جايی ضروري‌ست که عقل و آگاه‌بود به نام اصل نور، کمال شمرده شود، ولی با چيره شدن انديشهء «هم‌آهنگی کثرت به عنوان کمال»، مسأله عوض می‌شود. پيشنهاد تقسيم قدرت‌ها به وسيلهء مونتسکيو، همان ايجاد کثرت قدرت‌ها بود، که مسألهء « هم‌آهنگ‌شوی قدرت‌ها» را اصل مطلوب می‌سازد. وحدت قدرت در يک شخص، کمال مطلوب نيست. هم‌آهنگ شدن قدرت‌ها در اجتماع، کمال سياست می‌شود. فرهنگ ايران، کمال را بی‌اندازه شدن، مطلق شدن، بی‌کرانه شدن نمي‌دانست، بلکه کمال را، اندازه شدن مي‌دانست. باز داشتن يک قدرت از مطلق شدن، تا وقتي که قدرت، کشش ذاتی به بی‌نهايت شدن دارد، حل شدنی نيست. اين اديان و فلسفه‌ها، کشش ذاتی به مطلق شدن قدرت خود دارند. مسألهء مشروطيت، موقعی حل می‌شود که در همهء اذهان و روان‌ها، کمال «هم‌آهنگ شدن» باشد. هنگامی قدرت و حکومت از بين مي‌رود و کسی بر انسان حکومت نمي‌کند که همهء مردمان بخواهند و همه مردمان کشش به آن پيدا کنند که خود با هم، هم‌آهنگ شوند. اصل هم‌آهنگشوی، جانشين ارادهء واحدی می‌شود که همه را تابع تصميمات خود می‌سازد. اين است که بايد در آغاز، با اين سرانديشهء بزرگ ايران که «اندازه» است، بيش‌تر آشنا بشويم تا بشود سياست (جهان‌آرايی) را بر شالودهء اين انديشه، عبارت‌بندی کرد. ما بدون شناخت معنا و مفهوم «اندازه» نمي‌توانيم فرهنگ ايران را به طور کلي، و فرهنگ سياسی ايران را به طور خصوصي، بفهميم.

ادامه دارد ...

 

عشق ِ زاييده نفرين

اگه انقلاب نشده بود

نابرابری توزيع درآمد

كسی پشت در است

قاصدك

دلال

جهان و صلح

از آسمان

اندازه يا هم‌آهنگی

يادداشت‌های روزانهء يك آشغال

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


نگاهی ديگر

کوششی فردی برای ديدنِ دوباره، شايد زاويه‌ای از ياد رفته

و گوشه‌ای از زنده‌گی در آن پنهان مانده ...

مقالاتی ديگر از اين دست:

- هسه، شرقی كردن ادبيات

- هری پاتر و خوانندهء ايرانی

هنر كيچ

- بلاگريّت

- ازدواج سنتی يا روشنفکرانه

فهرست نوشته‌های اين ستون را در سال قبل، در اين‌جا ببينيد.


نظر شما / نامه به نويسنده é