اگه انقلاب نشده بود

 شهاب مباشری

مادر كه باشی،

فرزند ناخواسته‌ات را هم وقتی كه زاييدی دوست خواهی داشت.

مگر چارهء ديگری هم داری؟

اصلاً مگر نه اين كه "همين است كه هست"؟

حالا حكايت من است و اين خطوط!

 

امروز كه نشسته بر صندلی تاكسی به سمت محل كار می‌آمدم، بی‌اختيار شنوندهء گپ و گفت ميان راننده و ديگر مسافران شدم.

-          چارهء كار ايران دست رضا شاه بود و بس!

-          اگه جنگ جهانی دوم ...

-          ...

-          الآن هم ديگه هيچ كاری نمی‌شه كرد، حتی اگه ...

به فكر فرو رفتم. چندی صحبت‌هايشان را نشنيدم، اما دوباره:

-          ... می‌گفتم، اگه انقلاب نشده بود، بعد اين همه سال، آه ...!

-          بيست و پنج سال مگه كم عمری‌يه؟

-          ...

-          گذشته از اين حرف‌ها، انتخابات مجلس فعلی رو يادتون هست كه ...

دوباره به فكر فرو رفتم و ديگر هيچ نشنيدم. حتی به ياد نمی‌آورم كه چه زمانی از تاكسی پياده شدم و چه‌طور فاصله‌ای را كه بايد پياده می‌آمدم، طی می‌كردم و به محل كارم رسيدم. ديگر همه چيز به صورتی ناخودآگاه دنبال شده بود. برای مدتی ظاهراً طولانی، فقط و فقط در فكر فرو رفته بودم و ديگر هيچ:

اگه رضا شاه اصلاحات‌اش رو به شيوهء خودش دنبال كرده بود، اگه جنگ جهانی دوم با شكست آلمان تموم نمی‌شد و ...

اگه انقلاب نشده بود، اون وقت ...،

اون وقت چه معلوم كه من و تو فرصت پيدا می‌كرديم تو فضايی قرار بگيريم تا با هم آشنا بشيم و دوست؟ اون هم يه دوستی پر رمز و راز. مگه عمق ارتباط ما دو تا مديون همين فضای مبهم و مرموز نيست؟

يادت می‌آد اون روزهايی كه تو ستاد انتخابات فقط دست‌های هم‌ديگه رو می‌ديديم از ميون اون دری كه وسط‌اش يه سوراخ بود برا رد و بدل كردن كاغذهای تبليغاتی؟ آره، دست‌های تو! دست‌هات كه از اون ميون، ديواركوب‌ها رو از من می‌گرفتن و ... .

مجال لمس كردن‌شون رو نداشتم و جرأت‌اش رو، حتی! همين يه قلم بسه! بی‌خيالِ ...

اگه چنان شده بود و بهمان، مگه ما اهل فعاليت اجتماعی و سياسی هم كه ذاتاً بوديم، چنين فضايی رو می‌تونستيم تجربه كنيم؟ من مطمئن‌ام كه اصلاً اين‌جور محيطی شكل نمی‌گرفت. و من آشنايی‌مون، و دوستی‌مون رو نتيجهء همون گنگی و خفه‌گی جَوّی می‌بينم كه اول صورت‌ات رو به من نشون نداد و همه چيز رو از دست‌هات شروع كرد. دست‌هايی كه هنوز هم لمس‌شون نكرده‌ام. چه قدر می‌گذره از اون روزها تا حالا؟ آهان، تا انتخابات بعدی مجلس هنوز چند ماه مونده. يعنی كم‌كم داره می‌شه چهار سال؟باورم نمی‌شه!

راستی، ديگه امسال من برا انتخابات حوصله ندارم برم حمالی اين و اون رو بكنم. اصلاً خيلی وقته كه دور و بر اين جور كارها رو خط كشيدم. ديگه ترجيح می‌دم يه ساعتی ... . آره، ترجيح می‌دم بتونم يه ساعتی با تو رو در رو بشينم، مثلاً تو يه كافه، اون وقت سفارش دو فنجون كوچولو اسپرسو بديم، هر چند خيلی تلخه!

به هر حال، اون دوره هم گذشت، ولی ...،

ولی چرا هنوز نتونستيم دست‌های هم‌ديگه رو گرم گرم فشار بديم؟ نكنه نخواستيم و حواس‌مون نبوده؟ نكنه برا اين كه به اين خواستن، جرأت و توانايی می‌رسيديم، نبايد رضا شاه دولت‌اش سقوط می‌كرد، نبايد ...، نبايد انقلاب می‌شد و نبايد انتخابات قبلی مجلس ...

انگار هنوز هم در فكر فرو مانده‌ام!

راستی، تو چی فكر می‌كنی؟ اگه انقلاب نشده بود ...

 

عشق ِ زاييده نفرين

اگه انقلاب نشده بود

نابرابری توزيع درآمد

كسی پشت در است

قاصدك

دلال

جهان و صلح

از آسمان

اندازه يا هم‌آهنگی

يادداشت‌های روزانهء يك آشغال

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


خواب، خيال، خاطره

...

من از اين که حتی فقط در خيالِ تو بودن، نهايتِ سهم من باشد، شکرگزار خدايم _ اگر باشد! و بی آن که هوار بزنم، زمزمه زير لب‌ام اين هست که "چه خوش‌بخت‌ام خدايا! چون يکی هست تا گاهی آن چه را در دل‌ام می‌گذرد، به او می‌گويم _ هرچند بعضی وقت‌ها هم به‌اش نمی‌گويم _

و آن يک نفر، اينک ..."

خواب‌ها، خيال‌ها و خاطرات شهاب در هفته‌های گذشته:

- ليلی روبه‌رويم و ...

- پا، پنج، پله، پرواز

- يك ماجرای ناتمام

- اين‌جا کجاست؟

- باد می‌وزد. تندِ تند!

- اگر ببينم‌ات و ...

- از بالای ديوار پريده‌ام ...

- خاطرهء کودکانه

- باز هم در خيال ليلی

- در خيال ليلی

و نوشته‌هايی از سال پيش

 

 


نظر شما؟ / نامه به نويسنده é