دلال

 شاهرخ تندروصالح

گفتم: نه خانم عزيز! شايد دل شما را زده باشد، اما دل ما را نمی‌زند، برای ما مثل بچه‌مان می‌ماند، يعنی كور و كچل هم كه بشود باز بچه‌مان هست و دوست‌اش داريم. و شما، يعنی اين حس شما، كه دل‌تان می‌خواهد از اين‌جا برويد، خوب، می‌دانم به چه خاطر است. شايد به خاطر غروب‌هايش باشد خانم! يعنی شما گمان می كنيد كه رنگ غروب، از اين پنجره، شما را به اين صرافت انداخته كه ول كنيد برويد؟ نه، گمان نمی‌كنم. نه، پيش خودتان خيالات نبافيد، نمی‌خواهم متقاعدتان بكنم كه داريد همه را با يك چشم نگاه می كنيد، نه! اما چه‌طور بگويم، گمان نكنيد كه اين روحيهء دلال‌منشانه كه اين روزها در تن هر جنبنده‌ای رسوخ كرده و اصلاً مثل خون شده، به جان ما هم افتاده، نه خانم! نان دلالی آخر و عاقبت خوشی ندارد، نان حلال‌اش از گلوی آدم پايين نمی‌رود، خاصه كه با ناله و نفرين پشت سر، از خون سگ هم حرام‌تر شده باشد. خدا نياورد آن روز‌ را، تا حالا نان حرام نخورده‌ايم، خوب، آخر و عاقبت ندارد، اگر هم بيايد دست آخر مثل باد می‌رود، مال حرام هست ديگر، می‌خورد به معاملهء حرام. يا می‌شود شراب شور يا مطرب كور! نه خانم! همه‌اش بدبياری بود، يعنی پدرمان كه بنّا بود، ما را با خود به سر كار می‌برد، سختی‌های كار آن خدا بيامرز را ديديم و درس خوانديم تا برای يك لقمه نان منتر خلق خدانشناس نشويم و از شما چه پنهان، حالا رسيده‌ايم اين‌جا كه شما می‌بينيد. پس می‌بينيند كه همه قدری مجبور هستند، خوش به حال شما كه مجبور نيستيد برای گرفتن جيرهء اَت و عيال‌تان گره به گره بزنيد، و ما، حالا مجبوريم، يعنی هر كسی به سهم خودش يك روزی مجبور می‌شود كه قدری از خودش دورتر راه برود و اين سايه، اين سايهء لعنتی ... چه بگويم، بگذريم، پرچانه‌گی مرا ببخشيد، تقصير من تازه‌كار نيست، شايد تقصير از شما كه مارگزيده‌ايد، باشد. اميدوارم تصور نكرده باشيد كه من هم از اين بچه‌دلال‌های امروزی هستم كه كلاه از اين سر بر می‌دارند و بر آن سر می‌گذارند. كلاه‌بردار ... دنيای كلاه‌بردارها ... چه می‌دانم؟ دنيا دنيای وانفسايی شده، خيلی روزگار بی در و پيكری شده. اما نه من مقصرم نه شما، دست ما كه نبوده، مثل همين خانه يا پنجره‌اش، می‌بينيد؟ همين كه می‌فرماييد! اگر يك سانت باز باشد، مثل اين است كه دری به جهنم باز كرده‌ايم، بعنی هم گرمای زياد می‌آيد هم بوی گند اين رودخانه. خوب، مقصر كه سازنده‌اش نبوده، بی‌چاره شايد گمان می‌كرده كه اين چشم‌انداز خيلی كشته و مرده دارد و تا توانسته پنجره‌های به اين گَل و گشادی را تپانده لای اين جرزها، كف دستان‌اش را بو نكرده بوده و نمی‌دانسته كه يك روزی راه فاضلاب بيمارستان را هم به اين رودخانه باز می‌كنند و بوی تعفن ... تعفن ... همه جا اين بو می‌آيد ... برويد طبقهء بالاترز ... آن بالاتر بدتر است خانم! خدا را شكر كنيد، آن بالای بالا ديگر نگفتنی‌ست، شما كه طبع‌تان نازك نارنجی نيست خانم، جسارت نكنم، زمانه هست ديگر، شما اين لامپ‌های نارنجی رنگ نئونی را می‌بينيد؟ چه‌قدر آرامش‌دهنده و دل‌پذيرند؟ آن وقت‌ها كه اين طور نبود، كيلومتر به كيلومتر كه می‌رفتيد يك تيرك بود كه لامپی به اندازهء لامپ مستراح آن بالا، بی‌رمق سوسو می‌زد و شب‌ها، مست‌ها عربده‌كشان می‌گذشتند و كسی حتی جرأت نمی‌كرد كه از پنجره به بيرون نگاه كند، خاصه كه مردم بخواهند بيايند بيرون و قدم بزنند و نفس تازه كنند. نه خانم! اين همه عيب برای اين خانه زياد است. اما ممكن است كه ترس‌تان از زلزله باشد كه آن هم بی‌مورد است، و اصلاً به نظر شما ساده‌لوحی نيست كه فكر كنيم هر خانه‌ای كه روی شيب ساخته شده، روزی فرو می‌ريزد؟ پس اين همه مهندس ...؟ نه خانم، شالودهء اين خانه را روی نعش يابو كه نريخته‌اند! شما سه نفريد، ان‌شاء‌الله خدا برای خوش‌بختی‌تان هر كمكی كه می‌تواند به شما بكند ...

مرد كه واله و حيران به زن‌اش نگاه می‌كرد، دستی به سرشانهء من كوبيد و گفت: ببخشيد مهندس! خانم من كر و لال ...

از خودم وارفتم. مات و مبهوت به دهان مرد زل زدم. عمو غلام گفته بود كه: "صاحب‌خانه جواب‌شان كرده، اما پول و پلهء خوبی توی دست‌شان هست، قال قضيه را بكن و برگرد ... ."

شايد به خاطر ترس از پرچانه‌گی من بود كه مرد گفت: آقا! تا شب نشده برويم قرارداد را ببنديم ...

دو رديف مورچهء درشت نعش سوسك مرده‌ای را از سه‌كنج ديوار بالا می‌كشيدند. خدا را شكر كردم كه امشب حداقل می‌توانم به قول پيرارسال‌ام وفا كنم و برای بچه‌ام يك جفت كفش لاستيكی ته‌ميخی بخرم.

 

عشق ِ زاييده نفرين

اگه انقلاب نشده بود

نابرابری توزيع درآمد

كسی پشت در است

قاصدك

دلال

جهان و صلح

از آسمان

اندازه يا هم‌آهنگی

يادداشت‌های روزانهء يك آشغال

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


داستان‌های كوتاهی كه پيش از اين در "فروغ" منتشر شده‌اند:

- مشق شب

- به اميد ديدار

- هم‌سفر

- ره‌گذر

- بازی

- عربده

- كوچهء بچه‌گی

- آدمی كه ...

 


نظر شما؟ é