|
رستم
در بیاندازه شدن در يک آن، بیمهر و ناجوانمرد و نابينا میشود.
انسان هنگامی با مهر و جوانمرد و بيناست که وجودش همآهنگ است.
بينش
و مهر و جوانمردی، پیآيند همآهنگی يا همان به اندازه بودن انسان است.
انديشههای
سست و نابخردانه دربارهء داستان رستم و سهراب
نا آشنا بودن با معنای ژرف «اندازه» در فرهنگ ايران، سبب شده است که امروزه،
ژاژخايیهای فراوان دربارهء داستان «سهراب و رستم» میشود. داستان سهراب و
رستم، در اين راستا فهميده میشود که «رستم پير»، «سهراب جوان» را میکشد، و
اين داستان گواه بر اين است که فرهنگ ايران بر اين باور بوده که «پير و کهنه
و سنّت»، بايد «جوان و نو و بدعت» را بکُشد و از بين ببرد. هميشه بايد پير و
کهنه، بر جوان و نو، [حتی] با خدعه، چيره گردد. چنين ادعايی که امروزه در
اذهان بسياری از «نو انديشان کذايی» جا افتاده است، دليل بیخبری کامل آنها
از فرهنگ ايران، و ناتوانی درک کل اين داستان با هم است. در خود شاهنامه
نيز، اين داستان، طبق انديشهء رايج در زمان ساسانیها، روايت و تفسير شده
است. در زمان ساسانيان، «زمانه» خدايی شده بود که بدون خرد، مهر و کين
میورزيد، و دربارهء رويدادها و سرنوشت مردمان، تصميم میگرفت. همهء
رويدادهای جهان و تاريخ و زندگی فردی، از اصل بیخردی، سرچشمه میگرفت. در
واقع، انسانها در رويدادها و اعمال خود، ديگر منطقی و معنايی نمیيافتند، و
رويدادهای جهان بيرون از دسترس خرد و خواست آنها شده بود. مردمان ديگر
رابطهء منطقی و بخردانه ميان عمل انسان، و پیآيند و پاداش اجتماعیاش
نمیديدند. به عبارت ديگر، قدرتمندان دينی و سياسی، خرد و همپرسی و
همانديشی و همکاری مردمان را از شکل دادن به امور بريده بودند. و اين
ناتوانی مردمان و اجتماع، در شکلدهی به وقايع، در تصوير «خدای زمان» باز
تابيده شده بود. مفهوم «حکمت و مصلحت»، که اِلاه، با خرد نيکاش، کار بد
میکند، میکشد و مکر میکند و عذاب میدهد و گمراه میکند ...، که به سود
غايی مردمان است، در فرهنگ ايران نمیتوانست راه بيابد، چون اين مفهوم با
تصويری که ايرانی از «پيدايش گيتی از گوهر خدا داشت»، ناسازگار بود. «شاه»
نيز تجسم «زمان»، يعنی خدايی بود که روی بیخردی، سياست میراند و حکم رانی
میکرد. «فرمان»، خواستهايی بود که از مغز چنين خدای زمانی برمیخاست، و چه
اين فرمانها، داد چه بیداد باشند، بايد اجرا کرد که به کلی ضد فرهنگ ايران
و مفهوماش از خرد و جان بود. شاهان ساسانی خود را «زمان» میدانستند. اين
خدای زمان به کلی با مفهوم زمان و خدای زمان در فرهنگ اصيل ايران فرق داشت.
اينها به کلی با مفهوم زرتشت از «شهريور» يعنی «حکومت برگزيده شده از خرد
بهمنی مردمان» فرق داشت. در اوستا شهريور،
xshathra
vairya
میباشد که مرکب از دو واژهء
`xshathra+
vairyaاست.
«خشتره» به معنای حکومت و حاکم است و «وئيزيه» به معنای «برای خود برگزيدن،
از چيزی خود را متقاعد ساختن» میباشد، و از آنجا که در فرهنگ ايران،
خويشکاری خرد بهمنی، برگزيدن است، پس شهريور که آرمان حکومتی مردم ايران و
همچنين زرتشت است، به معنای «حکومت و حاکم يا شاه برگزيده شده از خرد
مردمان» است. بزرگترين شاه ساسانی که انوشيروان باشد، خود را در شاهنامه،
«زمان» میداند، و داستان زيبا و ژرفی در شاهنامه هست که رويارويی اين «خدای
زمان» در شکل انوشيروان را با «خرد» در شكل بزرگمهر، وزيرش، نشان میدهد. و
اين داستان نشان میدهد که چهگونه «خردورزی» در ايران در اين دوره پایمال
«بیمنطقی و خودکامهگی و بیخردی حکومت» میشود. طبق پيشينهء فرهنگ سياسی،
مردمان حق به سرپيچی از اين شاهان و حکومتها داشتند. حکومتی که از خرد يا به
سخنی دقيقتر حکومتی که در خرد همپرس مردمان ريشه ندارد، حکومت بیداد است و
بايد از آن سرپيچی کرد و برابر آن ايستاد. مردمان ايران بر همين پايه از قباد
سرکشی میکنند، و سپس از ماندن حکومت در خاندان ساسانی در انتقال شاهی از
يزدگرد بزهگر به بهرام گور، همچنين از خسرو پرويز سرپيچی میکنند. در اين
رويدادها میتوان به خوبی، انديشههای ايرانيان دربارهء حق مقاومت و سرپيچی
از حکومت را يافت، که در متون پهلوی زدوده شدهاند. اين داستان انوشيروان و
بزرگمهر، بهتر و بيشتر از هزار صفحه تاريخ، روند سياست و شيوه حکومت
ساسانی را در آن روزگار روشن میسازد. اين «زمان قدرتمند ولی بیخرد» که
هميشه خرد را میستايد و به آن معنای واژگونه میدهد، متناظر با «خرد ناتوان
و محکوم مردمان» است، که نسبت به زندهگی سياسی و اجتماعی و زندهگی در گيتی،
بیقيد و بیاعتنا شدهاند. به اصطلاح آن روزگار، زندهگی بیمزه شده است. هر
کاری، «بودنی کار» میشود. انسان کاری میکند که پیآيندش، وارونهء اخلاق و
مردمی و خرد است، و او خود را ناتوان از رويداد اين کارها میداند. خرد هيچ
اثری و نيرويی نمیتواند در کارها داشته باشد. همين مفهوم زمان است که در
داستان سهراب و رستم، و روايت ساسانیاش، جایگزين مفهوم اصلی از «زمان» در
ايران شده است.
زمان در اصل، خدای رام بوده است که خدای شناخت و موسيقی و
شعر و رقص است که «ريتم» يا «کوبه» رويهء مشترک اين سه چهرهء او هست. «ورد
الزروانی» گل خيریست که گل اين خدای رام ست. و رام و ارتا و بهرام، نخستين
پيدايش وهومن هستند، که اصل خرد سامانده و خرد خندان است، و با خرد نوآورش،
جهان را جشنگاه میسازد. مفهوم اصيل فرهنگ ايران از «زمان»، پيکريابی «خرد
سامانده و جشنساز» است، و به کلی با اين مفهوم از زمان تهی از خردی که مهر
و کين و شادی و درد را بدون خرد، پخش میکند، فرق دارد. اين مفهوم زمان است
که در داستان رستم و سهراب، جانشين انديشهء اصلی در فهم داستان گرديده است.
چنين است کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به ديگر کمند
چو شادان نشيند کسی با کلاه
ز زخم کمندش، ربايد ز گاه
چرا مهر بايد همی بر جهان
ببايد خراميد با همرهان
اگر هست ازين، چرخ را آگهی
همانا که گشت است مغزش تهی
چنان دان کزين گردش، آگاه نيست
که چون و چرا سوی او راه نيست
البته با پيدايش همين خدای زمان، مفهوم خدايی به وجود میآيد که فراسوی چون و
چرای انسانها کار میکند و خرد آن خدا، از خرد انسانها بريده است، و
همگوهر آنها نيست. در حالی که میدانيم که بهمن يا هومن، که اصل اصل کيهان
و «حکومت» يا «نگهبانی سامان ملت» شمرده میشود، اصل خرد خندان و شاد و
بزمساز است. اين شيوهء تفسير از داستان سهراب و رستم، شيوهایست که در
دورهء ساسانی متداول شد، و جایگزين شيوهء تفسير ديگری بوده است که از موبدان
سرکوبی میشده است. داستان اصلی چنين بوده است که رستم، که جهان پهلوان ايران
است، میخواهد در يک لحظه از زمان، نيرويش «بیاندازه» گردد تا بر سهرابی که
او را دشمن خود میانگارد، چيره گردد. در اثر همين آنی که بیاندازه میشود،
هم بينش خود را از دست میدهد و پسرخودش را نمیشناسد هم مهر خود را از دست
میدهد، هم ناجوانمرد میشود. در فرهنگ ايران، انسان در گوهرش، همآهنگ و به
اندازه هست، و وقتی در اثر فزونخواهی، خود را از اندازه خارج ساخت، فاقد
بينش میگردد و بیمهر میگردد، و در انديشهها و اعمالاش مکر و خدعه
میکند. پس بیمهری و کژانديشی و حيلهبازی و مکر و ناجوانمردی، پیآيند
مستقيم از دست دادن اندازه يا همآهنگیست. آشفتهگی و تباهکاریهای اجتماعی
و سياسی و اخلاقی، پیآيند از دست دادن اندازه است. اجتماع را با وعظ و پند و
امر و حکم و نهی و کيفر دادن و تهديد به عذاب کردن، نمیتوان بهبودی بخشيد،
بلکه مردمان را بايد ياری داد که در درون خود، همآهنگ يا به اندازه شوند، يا
آگاهبودِ اندازه پيدا کنند. جامعه در همپرسی خردهای مردمان، همآهنگ و به
اندازه میشود. با تمرکز يافتن قدرت فرمان، در دست يک حاکم و يا حکومت،
همآهنگی اجتماعی به هم میخورد. تا حکومت نقش «همآهنگسازی و همآهنگشوی
اجتماع» را بازی میکند، حکومت داد است و به محضی که فراسوی اين حالت رفت،
حکومت بیداد و حاکم بیداد میگردد. بیخردی در هر انسانی و در اجتماع،
نتيجهء از دست دادن همآهنگی درونی فردی، و همآهنگی بيرونسوی اجتماعیست
که نياز به بررسیهای گوناگون دارد. کسی که حيله و خدعه میکند و دروغ
میگويد يا خدايی که برای غالب شدن و قدرت يافتن، حيله و مکر میکند، گوهرش
بیاندازهگی و ناهمآهنگیست. وجود يک قدرت يا حکومت و حاکم يا شاه، مقابل
ملت، بيان ناهمآهنگی در ملت است. کسی که بیاندازه است، جوانمردی و مهر را
نمیشناسد. بهرغم انباری از معلومات، بينش ندارد. پر بودن کله از معلومات،
بينش خرد، به مفهوم ايرانی نيست. و رستم درست در اين «آن» در زندهگی، خودش
را گرفتار بیاندازهگی میکند تا بر سهراب چيره گردد. درست اين بخش از
شاهنامه را که «محور اصلی داستان» است، مصححان شاهنامه در ايران، غالباً
جزء خرافات تهی از معنا، و يا ملحقات خالی از خرد، از شاهنامه حذف میکنند.
اصل را میاندازند و جعل را نگاه میدارند، و به اين سان، به نام
شاهنامهشناس، فرهنگ اصيل ما را نابود و يا تحريف و مسخ میکنند، و اينها
خود را دوستداران فرهنگ ايران هم میدانند! اين داستان کوچک، از همهء
نوانديشان کذايی، چون در عمرشان يک انديشهء نو هم نينديشيدهاند، بلکه مقلد
انديشههای نو باختر هستند، که فرهنگ ايران را نوکُش و جوانکُش میدانند،
چون رستم، سهراب جوان را کشته است، ناديده گرفته میشود و غلط پنداشته
میشود، چون مفهوم «اندازه» را که بنياد فرهنگ ايران بوده است، نمیشناسند، و
رد پای آن را در اين داستان نمیيابند.
ادامه
دارد ... |