غريوانه
موجي به
اوجي نشست و به دريا نبست،
غريوی
برخاست،
ديدم كه
آسماناش
چيده بود
از بس كه رسيده بود.
شمعآجين
در تابوت
نيلي خيالاش،
مرد
شمعآجين
اندام گل
انداختهاش را ديد،
سر نهاده
به سجود:
ـ آه !
استخوانهای مرمریام پيداست
از پشت
اين چشمانداز مهآلود.
نديدهام
كه بجنبند،
شايد
خفتهام
شايد
مردهام
شايد كه
خفتهام،
آنجا
در مرداب
رود.
شايد كه
مردهام
اينجا
زودتر از زود.
رؤيای
دلربای
سياه
دروازههای
سرزمين سرودن را
كاش
میشد
بست
رؤيای
دلربای
سياهام
از شب
رميده است،
از
شكوفههای
شبانه
سراغ
گرفتماش
در
محرابهای
محرمانه
جُستماش
نوازش
نهفتهء
نگاهام
را
نگراناش
داشتم
و نيافتماش.
آيا
درسپيدی
بامداد
محو خواهد شد؟
چوپان
اختران
اطوارت
همچنان
درخشاناند
حتی
نگاه غمزدهات
هم
پر از
غمزه است.
مرا به
چوپانی
اين
چارچوبها نهادهای.
اگر به
خواب زهدی
زمخت
يا به
رؤيای
تخيلی تهی
فرو
روم چه؟
رمه را
خيرهگی
خواهد
برد.
و آنگاه
ديگر من
درخشندهگی
اختران
اطوارت را
نخواهم
ديد
و شايد
غمزهء
نگاه غمزدهات
را هم
خوابگاه
در انتهاي
پلكان روز
گاهوارهای
با دو بالش
میگذارم
میدانم
آنجا
شبِ
بیجای
خواب
منتظر
نشسته است،
اما هنوز
هم
در همان
بستر پُر از خزه و خاكستر
میخوابم
ترسام
از كابوس نيست،
نوسان
گاهوارهها
آزارم
میدهد.
سيلاب سنگ
جمعيت دلام
كه برای
اعتراض
مقابل
وزارت سنگ رفته بود،
سنگباران
شد.
دلام
جز عشق
چيزی
ندارد
و سنگها
انتظار
اعتصاب عشق دلام
را میكشند.
سنگها
میدانند،
دلام
با اعتصاب عشق
سنگ خواهد
شد.
چهگونه
ستون دلام
سيلاب سنگ
را طاقت میآورد؟
سنگها بهتر
می
دانند.
با كلام
ساده
پژمرده گلی بود در آن تُنگ بلور
و نه سهمی
از خاك
و نه سودی
از آب
و نه راهی
تا نور
و شگفتا
چه عطری
میداشت
جانمی جان!
چه فراری كرديم،
من و آن شاخهء گل پژمرده،
او ز تُنگ
و من از اين تَنگِ اتاق
به حيات
سرسبز
به چه
ميانديشي؟
من مگر
چيز غريبی گفتم
تو خودت
میدانی،
خاك بايد
داشت،
آب بايد
خورد،
نور بايد ديد.
نوشدارو
گفتی به ارث بردهای
و اكنون
آوردهای
و نوشاندی
مرا
گفتی به انحصار ديدهای
و به
حصارم بردی
و نوشاندی
مرا
برخيز من
مردهام
نوشدارو
را بياور
گل چای
در اين يلدای خشك سرد
با اين
دستان لمس
حتی گل يخ
هم نتوانم چيد،
يادت هست؟
سبزاسبز
در دستان
پرحرارت هم
رهوار
میشديم
تا افق
روشن
تو را به
رهبانيت گل چای،
بيا
برگرديم
باور كن
يك شبه میرسيم
حوصلههای
بیصله
شعلهای نيفروخت
و تحركی
از تحريك مدامام،
در تنات
نيفتاد.
گفتهام
كم تر پرسه بزند،
مقابل
خانهء شعرم
تنهايی،
كه تو
بيايی
و هی
كوتاه میكنم
كه حوصله
كنی،
اما تو
...
خجالت نمیكشی؟