يك لحظه، يك حس

 شهاب مباشری

علی

با دوستی قدم‌زنان مسيری طولانی را طی می‌كرديم در فرصت مغتنمی بعد از سال‌ها دوری. گفت: "می‌دونی دوست‌هايی كه ناگزير با اون‌ها آمد و شد دارم چه سؤال‌هايی دارن و چه دغدغه‌هايی؟" و بعد توضيح داد: "مثلاً می‌خوان سر در بيارن كه ظهر عاشورای اون سالی كه امام حسين تو كربلا بود، بقيهء جاهای دنيا چه خبر بوده و از اين جور حرف‌ها." يك لحظه درماندم كه چه بگويم. آخر، ... . بگذريم!

چند شب بعد از آن هم كه باز هم‌راه يك‌ديگر بوديم، در ميانهء بحثی به او گفتم: "می‌دونی، يه چيزايی هستن كه موهوم‌اند و به هيچ طريقی نمی‌شه اثبات‌شون كرد، مثل عصمت ائمهء شيعه و پيغمبرهای خدا، مثل چه جوری بودنِ امام زمان و ...، اما ته دل‌ات هميشه يه جورايی وقتی كم می‌آری دنبال يه تكيه‌گاهی می‌گردی كه به‌اش اطمينان كنی. خيلی وقت‌ها اون رو از ميون نشونی‌های والدی و آشنايی كه داری انتخاب می‌كنی و ..." بعد كه اين حرف را به زبان آوردم، درماندم كه آيا واقعاً به آن‌چه گفته‌ام باور دارم يا نه! آخر، ... . بگذريم!

راستی، تولد مولود كعبه نزديك است. اين زادروز را فارغ از اين كه به چه مرام و مسلكی پای‌بند باشی، با خيال آسوده و طيب خاطر می‌توان شادباش گفت، نه؟ آخر، علی ... . باز هم بگذريم.

 

تيتر اول اعتماد

روزی كه از خانه بيرون آمدم و ناگهان خبر درگذشت آيت‌الله حكيم را به صورت تيتر درشت و اول روزنامه‌ها ديدم، حسابی جا خوردم. حتی آن قدر عصبی شدم كه بعد بسيار به فكر افتادم از اين حجم عصبانيت‌ام. تا چندی برای‌ام سؤالی شده بود كه چه چيز برای من اين حس را پديد آورده است! آخر، من كه علقهء خاصی به مسائل سياسی و حكومتی، آن هم مربوط به عراق‌اش، ندارم و از سويی هيچ تعلق خاطر شخصی نسبت به وی نداشته‌ام كه جواب را در حوزهء دل بجويم. پس چه بود؟

يك‌باره به ياد آوردم، صفحهء اول روزنامه اعتماد را كه تيترش اين بود: "نماز جمعهء خونين نجف"، به همراه تصويری از آيت‌الله كه نشانی از مرگ نداشت، بلكه نوعی خشم در آن موج می‌زد، حتی يك آن آدمی مردد می‌شد كه آيا واقعاً آقای حكيم در ترور جان‌باخته است يا نه! خودتان آن عكس را ببينيد:

جلال

جلال آل‌احمد هر چند گاهی اوقات در نوشته‌هايش و خاطراتی كه از او نقل كرده‌اند، نشانه‌های پررنگی از يك جور سنت‌گرايی روستايی را بروز می‌دهد، اما قابل احترام است و گرامی. هر چند گاهی اوقات در خلوت‌ام می‌پرسم: "اگر امروز بود، چه‌گونه می‌انديشيد و آيا در جبههء جزم‌انديشی موضع می‌گرفت؟" و سپس با نوعی نايقينی به جواب خاصی نمی‌رسم، اما طنز كلام اش و لحن صميمی‌اش به هيچ وجه قابل بی‌اعتنايی نيست.

من حس می كنم در او مهم‌ترين چيز اين بود _ نه هنوز هم هست _ كه وادارت می‌كند به انديشيدن، نه اين كه به چه بينديشی. و نيز وادرات می‌كند به نوشتن، نه اين كه چه بنويسی. همين برای من بس است تا هميشه جلال را ورای نگاهی ارزش‌گرا ببينم.

فقط چه حيف كه نهايت جست‌وجوی من در اينترنت به دنبال نام او منجر به يافتن فقط دو سه صفحه شد كه آن هم نه به زبان فارسی‌اند. مناسب‌ترين و پر و پيمان‌ترين صفحه هم اين بود. بايد يكی آستينی بالا بزند. شايد ...

 

به ياد بهرام صادقی

اگر اهل داستان‌نويسی هستيد، فرصت مناسبی به همت عده‌ای از وب‌نگاران اهل ادب فراهم آمده تا كمی هم در يك فضای مجازی رقابتی ادبی را تجربه كنيد. به همت خواب‌گرد وب‌لاگ‌شهر، با ياد بهرام صادقی كه گفته می‌شود بيش‌ترين تأثير مستقيم و غيرمستقيم را بر داستان‌نويسی نسل معاصر داشته است، يك مسابقهء اينترنتی داستان كوتاه برگزار می‌شود. چه‌طور است؟ كمی اهل زورآزمايی ادبی هستيد؟

 

افسانه

ديوونه شو

زهرمار - 2

آدم‌كش در اصفهان

يه وجب مونده به ديفال

و هي كوتاه می‌‌كنم كه ...

از آسمان

اندازه يا هم‌آهنگی - 2

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


دعوت‌نامه

بعضی وقت‌ها در لحظه‌ای كه عين برق می‌گذرد، حسی سر تا پای آدم را فرامی‌گيرد. يا حرفی نداری كه بزنی يا مجالی كه به آن لحظه و حس بپردازی، اما دل‌ات هم نمی‌آيد كه هيچ نگويی و عين همان لحظه بگذری، پس چند كلمه، چند جمله و حداكثر چند خط!

بنا بر اين است كه اين‌جا برای لحظات و احساس همه باشد.

دريغ نكنيد!

 


نظر شما / نامه به نويسنده é