|
زهر مار برای اولين بار!
و حالا
بعد از ماهها ...
چه خواب غريبی بود!
راستی، تو از كی خطاطی
میكنی كه من نمیدانستهام.
انگار با يك فرشته
همراه بودم. مطمئن نيستم كه فرشته بود يا نه، ولی يك ربطهايی با عالم
قدسی فرشتهها داشت. از اين اطمينان دارم. برای آن كه يادآوریاش و
بازگويیاش دشوار نشود، و هی نخواهم توضيح بدهم، فرض میكنم كه با يك
فرشته همراه بودم.
آری، فرشته يك باره از
من خواست تا نوشيدنی درون ليوانی را كه از غيب در آورد، بنوشم. چه
ليوان زيبايی با يكجور طرح يكتای غريب! با اين حال، نمیدانم چرا
ترديد داشتم. در همان حالِ مردد، دست پيش بردم و ليوان را از او گرفتم،
ضمن اين كه زيرچشمی میپاييدماش. نوشيدنی را میخواستم بو كنم. رنگ
غريبی كه داشت، اما جرأت نمیكردم ندانسته ... . او كه قصدم را برای
بوييدن نوشيدنی فهميده بود و نگرانیام را میديد، گفت: "نترس!
زهر ماره! نمیميری كه ..." از جا جستم. موی تنام
سيخ شد. اين چه فرشتهای بود كه میخواست «زهر مار» بنوشم و نترسم. آخر،
زهر مار هم شد نوشيدنی؟ و او كه جا خوردن بیصدايم را ذره به ذره
میديد، كه روبهرويم بود، بی آن كه سكوت را بشكند، دست بلندش را بر
شانهام نهاد. همينطور كه دستاش را پيش میآورد، موج آرامش را كه به
سمتام میآمد، حس میكردم _ نه، میديدم! آرام به ليوانی كه در دست
داشتم با آن لبهء كنگرهای استثنايیاش و محتوايش نگاه كردم. جداً كه
رنگ غريب نوشيدنی چه هوسانگيز بود، و چه رنگی! يعنی اين زهر چه
ماریست كه اينقدر وسوسهام می كند بعد از آن تشويش آغازين؟ به ياد
آوردم ...
راستی، تو از چه وقت خط
مینويسی نستعليق و درشت كه من نمیدانستم؟
حالا در خاطر ندارم كه
چه را به ياد آوردم. آخر، نقب زدن از دنيای بيداری به خواب و از خواب
به خوابِ ديگری و دوباره به بيداری، مگر به اين سادهگیهاست؟
به هر حال، كماكان دست
چپ فرشته بر شانهء راستام بود _ و نمیدانم چه فرقی داشت اگر دست
راستاش را بر شانهء چپام میگذاشت! لبهء ليوان را كه طرح ديدنیاش
نگاهام را دزديده بود، با طمأنينهای دور از انتظار بر لب گذاشتم.
هنوز نچشيده بودم، نه از دودلی! كمی ترس! باز چشمانام در خط ديد فرشته
افتاد. شعاعی از چشماش میتابيد كه در عمق هر چيزی نفوذ میكرد. يك آن
هراسيدم از بزرگیاش و حراراتاش. چه داغ! چشمام سوخت از شدت
درخشندهگی ديدهگاناش. آن وقت بود كه در عين التهاب، حس كاملاً خوبی
پيدا كردم. همينطور لبهء ليوان بلورين بر لبام كه دروناش زهر مار.
ديگر نمیترسيدم. يك باره سر كشيدم. يك نفس! چه زهر با حلاوتی! چهقدر
غليظ! از گوشهء لبام اندكی نوشيدنی داشت شُر میكرد. آه كشيدم از جانی
كه داشتم پيدا میكردم. بافت گلو و مریام داشت نو میشد. از همان دم
تن و بدنام داشت زهر را جذب می كرد. چه خوب! و دوباره به ليوان كه در
دست نگهاش داشته بودم، نگاه كردم. قطرهء خوشرنگی از زهر غليظ مار
هنوز ته ليوان مانده بود. چه برشهايی بر اين بلور! بالاخره فرشته
دستاش را از شانهام برداشت و نجواكنان در حالی كه از من دور
میشد، گفت: "ديدی ترس نداشت. نوش جان زهر مار!" و لبخندی زد. به نرمی
جواب دادم. احساس میكردم از ميان لبهام آتش میخواست زبانه كشد. آمدم
زبان به گفتن چيزی واكنم ، در عين اين كه فكهايم كرخت و سنكين شده
بودند. آمدم بگويم كه ...
راستی، تو از چه وقت
خوشخطی میكنی كه ...
من خواب میديدهام يا
بيدار بودهام؟
حالا در خاطر ندارم كه
چه میخواستم بگويم. وقتی بيدار شدم، پيش چشمان حيرتزدهام ورقهای
بود سياهمشق شده با خطی خوش و با جوهری كه رنگ غريب درخشانی داشت، مثل
همان زهر مار، مثل برق نگاه همان فرشتهء در خواب. و تنها به اين لغت و
ديگر هيچ: ليلی!
|