اندازه يا هم‌‌آهنگی: انبازی و شرك - بخش سوم

 منوچهر جمالی

فرهنگ ايران، قدرت را مشروط می‌سازد.

داستان رستم و سهراب استوار بر مفهوم «اندازه» است. مفهوم «اندازه» درفرهنگ ايران که به معنای «هم‌آهنگي»ست، برضد «قدرت» می‌باشد. مشروطيت، هم‌آهنگ بودن همهء نيروهای اجتماع با هم است. «اندازه»، معنای « هم‌آهنگی يا هارموني» دارد. خدای ايران، «بهمن»، اصل هم‌آهنگی‌ست نه خدای قدرت. فرهنگ  ايران،استوار بر ايدهء « هم‌آهنگی يا اندازه» است.

اصل هم‌آهنگي، استوار بر وجود «کثرت»،  و بر ضد تمرکز و انحصار قدرت، در يک جا و در يک شخص و در يک خدای واحد است.

مفهوم «کمال» در اديان ابراهيمی در تضاد با مفهوم «اندازه» در فرهنگ ايران است. کمال در اديان ابراهيمي، بی‌اندازه‌گی علم و قدرت است. در فرهنگ ايران، چيزی کامل است که هم‌آهنگ است.

بهمن که اصل ِ اصل انسان و جهان است، گوهر اندازه يا هم‌آهنگی‌ست.

...

رستم در بی‌اندازه شدن در يک آن، بی‌مهر و ناجوان‌مرد و نابينا می‌شود.

انسان هنگامی با مهر و جوان‌مرد و بيناست که وجودش هم‌آهنگ است.

بينش و مهر و جوان‌مردی، پی‌آيند هم‌آهنگی يا همان به اندازه بودن انسان است.

 

داستان اين است که رستم پس از شکست خوردن از سهراب، و جوان‌مردی سهراب در نکشتن او، نزد خدا مي‌رود و مي‌گويد که من در آغاز، نيروی بی‌اندازه داشتم، و اين بی‌اندازه‌گی مرا از جنبش باز مي‌داشت، و در آن زمان از تو خواستم که نيروهای مرا به اندازه کن. اکنون برای رويارو شدن با اين پهلوان گم‌نام، نياز به همان نيروی بی‌اندازه در يک نبرد دارم، و تو خواهش مرا برای چند ساعتی بپذير و اين نيروی بی‌اندازه را در برههء کوتاهی از زمان، به من باز ده.

شنيدم که رستم از آغاز کار

چنان يافت نيرو ز پروردگار

که گر سنگ را او به سر بر شدی

همی هر دو پايش بدو در شدی

از آن روز، پيوسته رنجور بود

دل او از آن آرزو دور بود

بناليد بر کردگار جهان

به زاری همی آرزو کرد آن

که لختی ز زورش ستاند همی

برفتن به ره بر تواند همي

بر آن‌سان که از پاک يزدان بخواست

ز نيروی آن کوه پيکر بکاست

چو باز، آن‌چنان کار، پيش آمدش

دل از بيم سهراب ريش آمدش

به يزدان بناليد که ای کردگار

بدين کار، اين بنده را باش يار

همان زور خواهم که آغاز کار

مرا دادی ای پاک پروردگار

بدو باز داد، آن‌چنان کش بخواست

بيفزود زور تن، آن‌کش بکاست

رستم با نبودِ هارمونی و اندازه در نيروهايش، با بی‌اندازه بودن نيرو، نمي‌تواند حرکت کند. در اثر آن که نيروی بی‌اندازه در او هست، پايش حتی در سنگ‌های سخت فرو مي‌رود و نمي‌تواند با دو پايش راه برود و بجنبد، و از اين رو آرزو مي‌کند که لختی از زورش کاسته شود تا او به اندازه شود. رستم يکی از چهره های بهرام است. و بهرام، خدای پا، يعنی اصل حرکت و جنبش و پويايی‌ست. از اين رو، بهرام «بابک» نيز خوانده می‌شود که به معنای خدای پا است (بابک معادل «پا بغ» است). و پا معيار اندازه است، چون در هم‌آهنگی پاها راه مي‌توان رفت. از اين رو، بهرام هم اصل جنبش هم اصل اندازه و هارمونی هم اصل پيمان است. بهرام بخشی از بُن‌های هر انساني‌ست. پس داستان يک مسألهء انسانی را به‌طور کلی طرح مي‌کند. از همين داستان در واقع مي‌توان دريافت که «انسان آگاه‌بود اندازه را در خود دارد.» و مي‌تواند در آزمايش‌ها تشخيص بدهد که خودش بی‌اندازه شده است. اندازه در ژرفای او پنهان است و بايد آن را به آگاه‌بود خود برساند. در برخورد با گيتي و درک اين که «بی‌اندازه‌گی» انسان را از حرکت باز مي‌دارد، اندازه را در خود کشف مي‌کند. انسان بی‌اندازه‌گی را دوست ندارد، چون او را از جنبش و آفرينش باز مي‌دارد. از اين رو مي‌کوشد که به اندازه باشد. انسان گوهر اندازه‌گي‌ست. از آن‌جا که فرهنگ ايران، ساختار انسان را همانند ساختار گيتی مي‌دانست، آن را همانند ساختار اجتماع نيز مي‌دانست. هم‌آهنگی اخلاط تن (خون و بلغم و صفرا و سودا)، يا هم‌آهنگی اندام‌ها، يا هم‌آهنگی نيروهای ضمير، بنياد درستی تن و درستی روان و درستی اجتماع بود. به همين علت، اين هم‌آهنگی اخلاط، «مزاج» خوانده می‌شود که در غرب         ناميده شده است. در اجتماع نيز بايد نيروها هم‌آهنگ باشند، نه آن‌که در حکومت يا حاکم يا سلطان همهء قدرت‌ها متمرکز شود. «هم‌آهنگی نيروها»ست که بقا و تن‌درستی اجتماع را ميسر می‌سازد. در اثر اين که واژهء کُنستيتوسيون به فارسی به «قانون اساسي» و «مشروطيت» برگردانيده شده، اين معنای ژرف، از بين رفته است. مسألهء بنيادی حکومت اين است که به‌جای «تمرکز فرمان و اراده در يک شخص يا هيأت»، «هم‌آهنگی فرمان‌ها و خواست‌های مردمان و گروه‌ها» بنشيند. و به عبارت به‌تر، «هم‌آهنگی ملت» جانشين «حکومت» گردد. «انديشهء هم‌آهنگی» جای «انديشهء قدرت» بنشيند. و درست فرهنگ ايران، به انديشهء هم‌آهنگي اصالت مي‌دهد، و انديشهء قدرت را کنار مي‌زند. خود واژهء «اندام» که به معنای نظم و زيبايی‌ست، در اصل به معنای «هم‌آهنگی بخش‌های آفريده شده» هست. چيزی كه به‌اندام است، يعنی منظم است، و منظم است، چون هم‌آهنگ است. اين تصوير که«سر»، سپه‌بد تن است، ايده‌اي‌ست که ضد فرهنگ «هم‌آهنگی» در ايران بود. در فرهنگ ايران، هر اندامی و هر بخشی از تن، در پيدايش خرد، انباز بود. سراسر وجود انسان با هم مي‌انديشيد. تمرکز خرد در سر، ضد انديشهء هم‌آهنگی بود. ما امروزه «اندام» را به معنای بخشی از تن به‌کار مي‌بريم. در حالي‌که اين کل وجود انسان است که به‌اندام است. با وجود اين، اندام اين معنا را مي‌دهد که جزئی از تن، هم‌آهنگ با کل تن است.

بنی آدم اعضای ( اندام ) يک پيكرند

که در آفرينش ز يک گوهرند (سعدی)

انسان هنگامی «اندام اجتماع» است که هم‌آهنگ با اجتماع است. اين به معنای آن نيست که انسان در يک کل، حل می‌شود، بلکه به معنای آن است که خواست کلی و خرد کلی و فرمان کلي، با شرکت مستقيم او به وجود مي‌آيد. اين انديشهء هم‌آهنگی اندام، ضد انديشهء حاکميت سر و خردي‌ست که در سر جمع است. در فرهنگ ايران، خرد بيان هم‌آهنگی سراسر وجود انسان است، نه ويژه در سر. سر نقش حکومت و سپه‌بد تن را بازی نمي‌کند. تن لشكر سر نيست. آسمان بر زمين حکومت نمي‌کند. آسمان و زمين (سيمرغ و آرميتی) با هم در انسان يک وحدت مي‌سازند. بهمن ميان سيمرغ (دی) و آرميتي آشتی مي‌دهد، و آن‌ها را هم‌آهنگ می‌سازد (از اين رو سه ماه دی، بهمن و اسفند از پی هم‌اند، چون در اين سه ماه انسان پيدايش می‌يابد). انسان مرکب از چهار نيروی هم‌آهنگ (نريوسنگ يا هم‌بغ يا انباز)، يعنی وجودی هم‌آهنگ و به‌اندازه است. از اين رو در فرهنگ ايران، مفهوم «مرکز انحصاری قدرت و تصميم‌گيری و انديشيدن و فرماندهی» نبود. اين با پديده نظامی يا ارتشی پيدايش يافت. از اين رو بود که سپه‌بدان و ارتشتاران برای نخستين بار به خود، نام شاه و خشتره را دادند. در ارتش بود که مرکز تصميم‌گيري، و سلسله مراتب در اجرای امر بود. ايدهء «هم‌آهنگی و اندازه»، پيدايش مرکز قدرت و تصميم‌گيری و ارگان منحصر به فرد انديشيدن را از عمل باز مي‌داشت. اين بود که قدرتمندان از همان آغاز ضد فرهنگ ايران برخاستند. در فرهنگ ايران، به همين علت خدايان در هم‌آهنگی باهم مي‌آفريدند و نيروی آفريننده‌گي، پخش و پراکنده بود. رد پای اين هم‌کاری خدايان برای آفرينش چيزها، در بندهشن باقي‌مانده است. به همين علت نيز در گاتا، اهورامزدا، هميشه با هم‌کاری و هم‌انديشي کار مي‌کند. در بندهشن اهورامزدا در هم‌کاری با امشاسپندان‌اش جهان را مي‌آفريند. اين ايدهء هم‌آهنگي، مرکزيت قدرت و خواست را در يک شحص رد مي‌کند. به اين ترتيب، نه تنها ضد انديشهء «واسطه و رسول و پيام‌بر و برگزيده‌گی‌» است، بلکه ضد خليفه و امامت و ولايت هم هست. چه‌گونه سازمان‌بندی ارتشی در ايران، حاکميت را در ايران غصب کرد، نياز به بررسی جداگانه دارد. به همين علت نيز فرهنگ سياسی ايران، هميشه يک فرهنگ ضد قدرت و طبعا ضدشاهی باقی ماند. اين است که بايد اين ايدهء بنيادی فرهنگ ايران را که اندازه يا هم‌آهنگی باشد، خوب شناخت.

رستم که در همه عمرش به اندازه است، ناگهان در وضعی قرار مي‌گيرد که بی‌اندازه‌گی را ضرورت «هنگام» مي‌شناسد. در اين هنگام که رقيب زورمندی با او روبه‌رو می‌شود، راه چاره را در «بی‌اندازه شدن»  می يابد. فرهنگ ايران، در هر وضعی بی‌اندازه شدن را نامطلوب مي‌داند، هر چند برای غلبه و قدرت يافتن، ضروری باشد. برهم خوردن هم‌آهنگی يا خارج شدن از اندازه، حتی اگر در يک آن باشد، فاجعه‌آور است. اين بی‌اندازه شدن در يک آن، سبب می‌شود که رستم در دشمن، دوست‌اش را نشناسد. سهراب را هر چند افراسياب فريفته تا با ايران بجنگد، ولی در باطن دوست رستم است، و برای جستجوی رستم آمده است که پدرش هست تا مهر خود را به او ابراز دارد. ولی اگر رستم همان «چشم خورشيدگونه‌ بينش» را که در هفت‌خوان يافته بود به‌کار ميبرد، مي‌توانست در زير پوستهء تاريک دشمني، دوستی نهفته را ببيند. بی‌اندازه‌گي، آن چشم را کور کرده بود. چنان چه همين بی‌اندازه‌گي، چشم اسفنديار را در نبرد با رستم کور کرده بود. در اثر بی‌اندازه شدن، نيروی بينش خود را از دست مي‌دهد و ناجوانمرد می‌شود و حيله و مکر مي‌کند که ضد فرهنگ ايران است.

فرهنگ ايران چون هم‌آهنگی و اندازه را بنياد وجود انسان و اجتماع و جهان‌آرايی مي‌دانست، آن را سنجه و معيار هر کاری برمي‌شمرد. اين است که اندازه، هر دو معنا را يک‌جا باهم دارد. هم‌آهنگي هميشه سنجه و اندازهء هر کاري‌ست. کردار و گفتار و انديشه بايد هم‌آهنگ باشند تا نيک باشند. يک کردار به خودی خود نيک نيست، بلکه هنگامی نيک است که به‌هنگام باشد. هم‌آهنگی با شخص و جا و زمان و ... داشته باشد. اين همان هسته و گوهر گم‌شده و فراموش ساختهء داستان است.

«پا» در اين داستان، درست با اين دو مفهوم «اندازه» کار دارد.  هم دوپای انسان و چهارپای اسب و گاو و گوسفند و شتر و خرگوش (دام) نشان هم‌آهنگي‌ست، هم پای انسان سنجه و معيار اندازه‌گيري‌ست. پا هنوز در فارسی و کردي، دارای معانی «اندازه»، «حريف در قمار يا دارندهء بهره» مثل «يک پا شريک»، «برابر» و «پايه و درجه» نظير «پا به پا» را دارد. پا درفارسی به معنای قوت و طاقت نيز هست، ولی پا که در ايرانی باستان paad  و در اوستا paadha و در کردی پی pai حوانده می‌شود، همان واژهء «پاده» است که به معنای «چوب‌دستی‌ای که چوپانان در دست مي‌گيرند» مي‌باشد، و اين چوب‌دستی‌ها از «نی» بوده‌اند. و ني، اساساً مانند گز، سنجهء اندازه‌گيری بوده است و در بندهشن به اين معنا به‌کار برده می‌شود. در اوستا و بندهش ديده می‌شود که «باد»، پا دارد، به عبارت ديگر، باد حرکت مي‌کند و مي‌جنبد، و خود واژهء «باد» نيز همان «پاد يا پاده» بوده است. در واقع آن‌ها باد را با «نوا و دم نای» هم‌گوهر مي‌دانسته‌اند. خواه ناخواه در نوای ناي، ريتم هم هست (گره‌های ني نماد ريتم است) و از اين گذشته از ني‌های بزرگ، جام و هاون، يعنی پيمانه مي‌ساخته‌اند. در تخت جمشيد، در نقش برجسته‌اي که داريوش نشسته است، ديده می‌شود که در يک دست‌اش همين چوب‌دستي، يعنی نی هست، و در دست ديگرش،  نيلوفر است.  ني، اين‌همانی با رام و سيمرغ (نای به = ارتا) و بهرام داشت و نيلوفز اين‌همانی با آناهيت، خدای رودها و آبهای جاری داشت. به عبارت ديگر، داريوش يک‌دست‌اش را اين‌همانی با ارتا و رام و بهرام مي‌داد (که هرسه خدای اندازه اند) و دست ديگرش را اين‌همانی با آناهيتا ميداد.  اين تصاوير در آن روزگار، معانی ژرف برای مردمان داشت. رد پای اين‌ها در واژه «پادشاه» باقي‌مانده است که در اصل  پاته خشه paata-xshaa و paataxshaa بوده است. و دراصل اين واژه به معنای « زن نی نواز» يا «زن نی‌دار» است. علت هم اين است که «نييدن» يعنی نی نواختن، به معنای رهبری کردن و سازمان دادن و مديريت است. اين «نای به» يا «وای به» است که با کشش نوای ني، همه را هم‌آهنگ می‌سازد. از اين رو به شاهان، اين نام را داده اند تا چنين حقانيتی پيدا کند. خشه مانند خشتره، بتدريج معنای حاکم و سرور گرفته است. ولی در اوستا، خشتری به معنای زن است. رهبری کردن، نييدن است. پس شاه، بايد نايی باشد. و اساسا شاه که شاخ بوده است به معنای نی است. بنابراين ني، تصويري‌ست از سنجه و معيار اندازه گيری و کشش به سوی هم‌آهنگی و سامان‌دهي. پس اندازه به معنای آن بوده که سنجهء همه کارها، هم‌آهنگي‌ست. اکنون بررسی می‌شود که چرا اندازه را اين‌همانی با پا مي‌دهند. چون اندازه که در ايرانی باستان «هم تاچيه» مي‌باشد، به معنای «هم+ تاز» است. پسوند «تاچيه» به معنای با هم تاختن و با هم دويدن است. اندازه به معنای هم‌آهنگی دو يا چند چيز با هم بوده است تا امکان جنبش و پرواز پيدا شود.  «اندازه، هم تاچيه، هم‌تازی» سه برآيند گوناگون و متمم هم داشته است.  از سويی به معنای توازن و تعادل چيزها و نيروها با هم‌ديگر است. طبعاً هر تعادلي سبب می‌شود که بخش‌های گوناگون، هم‌ديگر را محدود و مشروط سازند. حکومتی که در جامعه پيدايش می‌يابد، يک کونستيتوسيون يا مزاج و اندام است. يکي، حاکم نيست و ديگران، محکوم و فرمانبر. بلکه همه، ايجاد حاکميت مي‌کنند، و همه با هم‌پرسی ِ خردهايشان، فرمانی مي‌دهند که خود مي‌توانند به‌کار بندند. فرمان را کسی مي‌دهد که امکان اجرای آن را هم دارد، و از اين گذشته در اجرای فرمان، استقلال خود و آزادی خود را می‌بيند، چون اين خود اوست که در دادن اين فرمان انباز بوده است. از سوی ديگر، برآيند ديگر اندازه، سنجه و معيار مقايسه بودن آن است، و از سوی ديگر، اين تعادل و هم‌آهنگي، امکان جنبش و پويش و بالش را فراهم مي‌آورد. تعادلی نيست که ايجاد سکون و انجماد کند، بلکه تعادلي‌ست پويا و پيش‌رو.  و اين انديشه ها در تصاويری که به‌کار مي‌برده‌اند، به خوبی آشکار است : 1- پاهای انسان 2- چهار دست و پا  3- گردونه با دو اسب يا دو گاو يا گردونه با چهار اسب 4- يوغ شخم با دو گاو.

با حرکت دو پا، که برداشتن گام‌ها باشد و شمردن گامها، مقدار و پهنای زمين را معين مي‌ساخته‌اند. يا از سر انگشت ميانين يک‌دست تا سرانگشتن ميانين دست ديگر را واحد اندازه مي‌دانستند. يا از سرانگشت تا آرنج را، يا يک بدست يا  وجب را معيار  اندازه‌گيری مي‌دانستند. و آن را «اَرَش» مي‌خواندند. هم‌چنين با نی و گز اندازه مي‌گرفتند، و اين که داريوش يک شاخ نی در دست دارد، به معنای آن است که شهرياری او «اندازه‌مند يا با هارمونی و هم‌آهنگی‌»ست، و  بر طبق اندازه يا بر طبق ارتا هست. او ارتا خشتره است. ولی افزوده بر اين، معنای بنيادی اندازه، جنبش و آفرينش و يگانه‌گی بخش‌های گوناگون، بر بنياد هم‌انديشی و هم‌کاری و هم‌جنبی و انبازی‌ست. اين واژهء «انبازی» در فرهنگ ايران، بار اسلامی ندارد. در اسلام، انبازي، شريک بودن است. الله در خلق کردن، در تصميم گرفتن، شريک ندارد. شرک بزرگ‌ترين گناه است. در حالي که آفرينش در فرهنگ ايران، هم‌بغی‌ست. همين واژه است که امروزه «انبازی» شده است. جهان و اجتماع در هم‌بغی، در انبازي، در هم‌آهنگی نخستين، در اندازه، آفريده می‌شود. بُن آفريننده‌گی جهان و انسان، اندازه است، انبازی‌ست. دراجتماع يک نفر با اراده‌اش حکومت و رهبری نمي‌کند، بلکه اين هم‌آهنگی مردمان در اجتماع است که بايد تبديل به خواست يا فرمان يا قانون بشود. انبازی، هم‌بغی، اندازه سرچشمهء سامان‌دهی اجتماع است. انبازی يا هم‌بغی که همان نريوسنگ و بهمن مي‌باشند، به معنای آن است که خدايان هم‌انديشی و هم‌کاری مي‌کنند و از اين هم‌فکری و هم‌کاری و هم‌آهنگی يا اندازه، جهان و انسان پيدايش می‌يابد. هم‌آهنگی يا اندازه، بُن کيهان و انسان است. در اين فرهنگ، خدا به معنای يهوه و پدر آسمانی و الله نيست که جهان و انسان را با «ارادهء خودش به تنهايی» از هيچ خلق کند. الله يا يهوه، خودشان، با هيچ چيزی هم‌آهنگ نيستند، و برای فرهنگ ايران، اين پديده درست، سرچشمهء همه ناهم‌آهنگي‌هاست. بغ، هم‌بغی‌ست. بايد خوب دراين مسأله  دقت کرد تا تفاوت فرهنگ ايران را از اديان ابراهيمی دريافت. «انبازي» که در اين اديان، شرک و مطرود است، در فرهنگ ايران، اصل اندازه و هم‌آهنگي‌ست که جهان و انسان از آن پيدايش می‌يابد. فطرت انسان‌ها، اندازه است. اين است که ضرورت به وجود حجّت الهی نيست. اندازه در بُن انسان است که بايد گام به گام پيدايش يابد و نياز به آن نيست که الهي امر و نهی بکند و رسول بفرستد و کتاب بنويسد. آفرينش در فرهنگ ايران در اثر «اندازه و هم آهنگی»ست. خدايان با هم انباز می‌شوند، يعنی هم‌بغ می‌شوند، هم‌انديش و هم‌پرس و هم‌گفتار و هم‌کار می‌شوند و اين همآهنگی خدايان، بُن و تخمي‌ست که انسان از آن مي‌رويد. هم‌پرسی يا ديالوگ در فرهنگ ايران، جانشين «اراده و مشيت و امر» در اديان ابراهيمی می‌گردد.

ادامه دارد ...

 

ليلی را می‌فرستم به سفر

رشد سريع اقتصادی

نورهای طبيعی

مادر

داستان‌های كوتاه

كه منظور از آن 24 نيست

شعر بی‌نام

قليان‌ها و سيگارها

پاييز خوش‌گله

اندازه يا هم‌آهنگی - 3

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


نگاهی ديگر

کوششی فردی برای ديدنِ دوباره، شايد زاويه‌ای از ياد رفته

و گوشه‌ای از زنده‌گی در آن پنهان مانده ...

 

مقالاتی ديگر از اين دست:

- اندازه يا هم‌آهنگی

(بخش اول، بخش دوم)

- هسه، شرقی كردن ادبيات

- هری پاتر و خوانندهء ايرانی

هنر كيچ

- بلاگريّت

- ازدواج سنتی يا روشنفکرانه

فهرست نوشته‌های اين ستون را در سال قبل، در اين‌جا ببينيد.


نظر شما / نامه به نويسنده é