ساعت صفر
كه منظور از آن 24 نيست،
در ساعت صفر
مرغ از قفس پريد و
ماديان به تاخت گريخت
كه منظور از آن 24 نيست،
در ساعت صفر
ماهي به دريا رسيد و
مار جفت گرفت
كه منظور از آن 24 نيست،
ساعت صفر
ساعتيست كه من و تو
ميتوانيم از صفر بياغازيم
و اين خيلي زياد است،
وقتي كه آدمي
در بسيار ساعات حياتاش
حتی از صفر هم
آغازي نميتواند داشت
كه منظور از آن 24 نيست،
گوش به زنگ ساعت صفر باش
آهي از سر آرامش
گرماي لانهء مرغي را دارد
كه پرنده
تازه از آن پر كشيده است
و به داغي استكان چاييست
كه تو را به آن ميهمان كرده است،
دستي ميان سينهء يار بر
هُرم بخار چاي
آهي از سر آرامش
است و
راهي كز تو به آسمان ميرود
يك چشمك يار
كز كنار تو برميخيزد
با آن دهنكجي طنازانهاش
و هزار و يك «آنِ» عزيز دُردانهاش
انگار گفت:
"بيخيال!"
و كيفيت گفتناش
چه كفايتي كرد
چه ساده لَختي هم ما
دمار از روزگارِ روزگاري كه
پدر ما را در آورده است
در آورديم
با شعر ميميرد
مرگ در يك قدمي من نفس ميكشيد
ـ لطفا عميقتر نفس بكشيد!
مرگ در يك قدمي من نفس ميكشيد
ـ لطفا نفس خود را حبس كنيد!
مرگ در يك قدمي من نفس ميكشيد
ـ لطفا سعي كنيد نفسنفس نزنيد!
مرگ در يك قدمي من نفس ميكشيد
ـ تنفس مصنوعي لطفا!
نگران چه هستي؟
مرگ هميشه اينجاست،
در يك قدمي من.
و مثل يك دوست قديمي كنار من است
وقتي كه ميسرايم
راستي!
وقتي كه شعري نميگويم،
او عميقتر نفس ميكشد
وقتي كه شعري ميگويم،
نفس خود را حبس ميكند
وقتي كه قرار است شعري بگويم،
نفسنفس ميزند
و وقتي زور ميزنم كه شعري بگويم،
حالاش از اين تنفس مصنوعي به هم ميخورد
باور ميكني كه او براي هيچكس سلامي نميفرستد ؟
باور ميكني كه او،
با شعر بميرد؟
حلول
جوخهء جيرجيركها
سكوت شب را اعدام ...
نه!
اعدام نه!
كاروان كرمهاي شبتاب
چه؟
خاموش كردهاند و به ستون يك،
شبي را به شبي ديگر
تسبيحوار كوچ ميكنند
لابد به ذكر
ِ:
"سپاس سياهي را
كه بزرگ و منزه و ماه است!"
باز هم صدايي هست؟
از دخمههاي در هم تنيدهء
تاريك، آري
ضربآهنگ ضجهاي به گوش ميرسد
اما براي خوشآهنگي خرناسها و خميازهها
لالايي لجاجتي بيش نيست
در اين سراپردهء نارساها و ناپيداها
با شبچراغ شعر و ستارهء
عشق
زندهگي را هزار بار
كمتر ميميرم
به ستايش ستاره
شبچراغ را در كوچههاي شهر،
دور ميگردانم
و به شكرانهء
شبچراغ
زلف ستاره را بر فراز آسمان شهر،
افشان ميكنم
از روشناي شبچراغ
حيفام ميآيد و به بستر نميروم .
اين است كه هر سپيده
بوي عرقي از پيكرم
نه بر بالشام ميماند
نه بر پيراهنام
و نرسيده به ستاره دياريست
كه دختراني رسيده دارد .
اين است كه هر شب
برهنه به آسمان ميروم
و هر صبح
باران ميبارد
اهوراي رهايي
معشوق من
اهوراي رهاييست
او دستان مرا نميبندد
نه با مانتيلاي بلندش
كه مهربانام جلوه كند
نه با گيسوان كمندش
كه دست بسته، به رحم
تكان نيز هم نخورد
او دستان مرا حتی
تهديد به بستن نميكند
حتی
با رافياي نخلهاي ماداگاسكار
كه من ريسماني را حتی
آن
سوي دنيا در انتظار خود
حتی
در خواب هم نبينم
معشوق من، آري چنين است
بيكه حوصله به تنگ آرَد و
دستان مرا با منت نبستن،
ببندد
او حتی هنوز
روباني را كه من
پيش پايش چيده بودم
از خاك بر نچيده است
تا من بدانم
هنوز رهايم
و هنوز
حتی ميتوانم بند بگسلم
پس هستم
مانتيلا:
شال بلند و
بزرگ زنانهاي كه گردن وشانهها را ميپوشاند
رافيا:
الياف مخصوص نخلهاي ماداگاسكار