...
يك نخ سيگار
يك نسخه روزنامه
ماه هم، با خرمن
خيالانگيزَش در كنج آسمان شبِ تابستانی
و امسال، كه سال خشكسالی و
قحط!
كنار پنجره، رو به داخل،
سرخی سيگار روشن و دود، دود،
دود كه میچرخد،
میپيچد
و در سايهروشنی كه چشم ِ
عادت كرده به تاريكی در آن میبيند:
چوب كبريتی سوخته،
تيتر درشت تعطيلی يك
روزنامهء ديگر
و
بلور شانههايش خيس ِ عرق
و ليوانی آب
پكی بلند و عميق، آخرين پك!
و گذر از كنار تصوير خاك سله
بستهء شاليزار، كلوخهای سفالی را میماند!
ابتدا جرعهای آب، و لبْ تر،
آنگاه میخزم در آغوشاش
و او، خواب و بيدار،
دست بر گردنام انداز میگويد:
چه خوب كه
آمدی!
ماه را فراموش می كنم،
پنجره باز يا بسته چه فرقی
دارد؟
گرم، گرمتر ...
آرام میگيرم.