ليلی را می‌فرستم به سفر

 شهاب مباشری

خوب شد كه نوشتن اين متن عقب افتاد، گر چه داستان من شده است حكايت مرگ هزار بار شيون هزار بار! و به اين می‌گويند: خرق مَثـَل! راستی چه سرآغاز و اشارهء بی سر و تهی!

بعد هم كه اين نوشته آخرين باری‌ست كه با آن گهِ زيادی می‌خورم! البته می‌گويند اگر مرد سر حرفی كه زد بايستد، حماقت‌اش را ثابت كرده است. تا ببينم و ببينيد كه چه می‌شود! گذشته از آن يك كسی نيست بگويد: "تو برادری‌ات را ثابت كن تا معلوم شود كه مردی يا نامرد، احمق بودن يا نبودن پيش‌كش!"

آخر هم كه اسباب شرم‌ساری خودم را پيش روی كسانی كه برای‌شان احترام قائل‌ام _ هر يك در حد و اندازهء خودشان _ چه مشهور باشند چه گم‌نام و به‌شان در اين نوشته ارجاع كرده‌ام، فراهم آورده‌ام به خاطر اين همه خزعبل!

 

و اما بعد:

 

سلام مريم!

نمی‌دونم از اول قصد داشتم به‌ات نامه بنويسم يا نه! و خودت خوب می‌دونی كه نامه نوشتن من به آدم نبرده. ولی هر چی كه باشه، فعلاً همينه كه هست. البته فكر می‌كنم بايد در اين باور تجديد نظر كرد. اصلاً بی‌خيال كه چرا من نامه رو شروع كردم و چی از آب دراومده! شايد هم به همين خاطره كه دارم می‌نويسم. به هر حال، ببخش! _ مخصوصاً اگه بشه نصفی از تهرونُ ؛) . اَه! نمی‌دونم چی شد كه شوخی كردم. آخه، اصلاً حال و حوصلهء هيچی‌ُ ندارم، چه برسه به شوخی كردن. اين بار، جدیِ جدی ببخش!

يادت هس يه بار ازم پرسيدی: "ليلی مگه فقط تو قصه‌هاس؟" و دوست داشتی كه به‌ات بگم: "نه!" حالا مهم نيست كه من اون موقع چی جواب دادم، اما حالا جداً دارم فكر می‌كنم كه حتی اگه ليلی پاشُ از قصه هم بيرون بذاره، به‌تره بی‌معطلی برگرده به شهر خودش. اگه هم نمی‌خواد بره، بايد بفرستيم‌اش بره! آخه، وقتی يكی مثل تو می‌تونه عينيتِ ليلی تو اين دوره و زمونه باشه، چه نيازی هس كه ... . من به اين نتيجه رسيده‌ام كه در خيال او رفتن، حتی اگه نباشه، كار رو به يه بی‌نيازی ظاهراً قشنگ و يه مستی لاهوتی می‌رسونه كه آدم اگه يارش هم تو خونه و پيش روش باشه، اونُ نمی‌بينهُ و راه می‌افته گرد جهان بگرده. اين اصلاً خوب نيست. مگه خبر نداری كه فوج فوج فرشته‌ها هم از آسمون دارن راهی زمين می‌شن تا تجربهء آدم بودن رو داشته باشن و مزه‌اش كنن؟ عين تجربهء وقتی كه انگشت دست‌ات زخم می‌شهُ و اونُ به دهن می‌بری تا بـمِكی، و بعد يه شوری عجيبُ و دوست‌داشتنیُ زير زبون‌ات حس می‌كنی. قبول نداری حرف‌امُ؟ به‌تره گاهی وقتا به آسمون هم نگاهی بكنی.

...

 

چه‌قدر من از گرگور زامزا می‌ترسيدم، همين طور كه زمانی از آن درخت گلابی كه بر نمی‌داد. اصلاً كدام درخت گلابی؟ مگر من در عمرم از نزديك چنين درختی ديده‌ام كه به ضمير «آن» اشاره‌اش می‌كنم؟ از طرفی، سال‌هاست كه ديگر خواندن كافكا را، چه خوش‌بختانه چه بدبختانه، كنار گذاشته‌ام. حالا ديگر سوسك‌ها را می‌توانم بی‌ترس زير دم‌پايی‌ام له می‌كنم، از هر نوعی كه باشند. پس گور بابای گرگور زامزا!

-          محمود!

...

من «محمود» نيستم. مطمئن مطمئن‌ام. و تازه، به اين نتيجه رسيده‌ام كه هيچ وقت توی باغ نبوده‌ام كه بخواهم از شاخهء تركه‌ای درخت گلابی، يكی برای «او» بچينم و ببرم. اَه! حتی وقتی می‌خواهم هپروت را برانم، او برای‌ام می‌شود ...، اما نه! من محمود نيستم. خيال همه‌تان راحت باشد!

 

راستی مريم، امروز صبح كه تو مسير رفتن به سراغ كارفرما بودم تا بالاخره متن نهايی قرارداد كارمُ امضا كنم، بعد از اون كه تلفنی به‌ام گفتی می‌خوای بری يه سفر دور و دراز، فرصتِ خداحافظی هم بيش‌تر از اون حرف زدن تلفنی نداری، يه حس عجيب، انگار كه گنجيشك شده‌ام، افتاد تو تن‌ام. انگار يكی از همون گنجيشك‌هايی كه تو باغ‌چه‌های حاشيهء ميدون ونك دنبال دونه می‌گشتن اون عصر جمعه كه منتظرت بودم تا بيايی و بريم يه ساعتی بگرديم! انگار يكی از همون گنجيشك‌هايی كه وقتی از راه رسيدی و به هم سلام كرديم، از صدامون ترسيدن و پريدن. نه، يه كمی عين بچه‌ها شيطنت كرديم و پرونديم‌شون. می‌خواستيم پريدن‌شونُ تو آسمون ببينيم.

... اما من كه گنجيشك نيستم، اطمينان دارم نه تنها پرواز كردن بلد نيستم بلكه كسی حتی جيك‌جيك كردنُ هم يادم نداده. گذشته از اون، اصلاً دوست ندارم كه گنجيشك باشم. آخه يادت هس پريدن‌شونُ؟ پخش و پرا شدن!

...

 

به قول نادر كه "يه روز می‌فهمی كه گول خوردی،" حالا دارم می‌بينم كه چه كلاه گشادی به سرم رفته است. نه اين كه تقصير او باشد، بلكه ... . آن‌چنان گيج شده‌ام از اين حقه كه اسم‌ام را هم از ياد برده‌ام، فقط مطمئن‌ام كه اسم‌ام هيچ ربطی به محمود ندارد.

-          محمود!

نمی‌دانم چه‌طور به‌اش بفهمانم كه من محمود نيستم. راستی، به «كی»؟

-          محمود!

نكند يكی می‌خواهد مرا مسخ كند؟ مگر كسی اين دور و اطراف كافكا می‌خواند؟ ...

يك سوسك از گوشهء اتاق می‌دود. فرصت نمی‌كنم بكشم‌اش. چه بخت بلندی داشته يا چه هشداری برای من؟

-          محمود!

 

نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد، اما برا من همه چی زير سايهء اون حس گنجيشك شدنه بود. وقتی كارفرما داشت از «ميمنت كار» و «اهداف متعالی» و ... حرف می‌زد، پيش چشمام يه دنيای ديگه رو می‌ديدم. حس می‌كردم يه گنجيشك كوچولو هی داره جيك‌جيك می‌كنه و دور سرم می‌پره. بعد ديدم كنار پام يه روباه نشسته. چه‌قدر خوش‌حال شدم! شهودی می‌دونستم نمی‌خواد كلك سوار كنه. مريم، اين همون روباهی بود كه می‌گفتی خيلی دوست‌اش داری و نازه! نه يكی از اون روباه‌ها كه نقاش‌ها چشم‌هاشونُ به طرف بالا نقاشی می‌كنن تا قيافه‌شون مرموزتر بشه و همه‌اش می‌خوان يكیُ گول بزنن، اما از اين هم خاطرم جمع بود كه اگه دست‌اش برسه، حتماً گنجيشكه رو می‌گيرهُ و می‌خوردش. آخه، ...

راستی، كدوم گنجيشكه؟ اون كه فقط يه حس بود! حتی ساده‌تر از اين كيش كردنای دنيای واقعی، وقتی حس كرد روباهه براش كمين كرده، پريد و رفت! اما روباهه اومده بود تا بمونه. چه خوب! اون كه با يه گنجيشك سير نمی‌شه تا اگه پريدن‌اشُ ببينه جا بزنه. اون، به قول خودش، مرغ و ماكيان می‌خواد!

يه باره يه صدايی به گوش‌ام خورد: "خوب، حالا می‌رسيم به قسمت شيرين ماجرا! اين هم چك پيش‌پرداخت! منتظرم تا ..." نيگا كردم، ديدم كه هفت هشت تا برگه پيش رومه كه امضاشون كرده‌ام. حيرون مونده بودم كه خودكار تو دست‌ام چه‌طور اين همه خط و خوط منحنی و پيچ در پيچ رو كشيده كه يه آن حس كردم همهء تن‌ام داغ شده. انگار يه توان باورنكردنی پيدا كرده بودم. خودمُ نگه داشتم. ديگه فقط روباهه رو پيش چشم‌ام می‌ديدم. هيچ گنجيشكی ديگه تو كار نبود. حس خوبی داشتم، زانو زدم و آروم دست‌ام ُ به پشت موهای قشنگ‌اش كشيدم. گرمی خاصی داشت. اون همين‌طور نشسته بود، اما انگار جفت‌مون آماده بوديم تا بريم شكار! خنديدم. فكر كنم كارفرما خنده‌امُ به حساب رضايت و طمع من از قرارداد گذاشت. بذار اين‌جوری فكر كنه.

...

 

-          محمود، هزارمی‌ش چيه؟

اين سؤال دوست‌ام محمد بود كه بعد از مدت‌ها ديدم‌اش و بعد از سلام و عليكی، وقتی مقابل‌اش بر صندلی نه چندان راحتی نشستم، در آن فرو رفتم و لميدم، آه بلندی كشيدم. يك آه، تقريباً از ته تهِ دل!

ابتدا چيزی نگفت، اما حالت صورت‌اش نشان می‌داد كه دل‌اش می‌خواسته بپرسد: "اين چه آهی بود كه كشيدی؟" من بی سؤال او گفتم: "به نشونهء هزار چيز!" و او تازه زبان باز كرد و وارد مكالمه شد، كه من تأكيدی پرسيدم: "هزارمی‌ش؟" بعد يك ذره مكث كردم و ادامه دادم: "خسته‌ام."

راستی، محمد من را چی صدا زد؟ نه! من كه محمود نيستم.

 

مريم، انگار كوه كنده بودم، بعد از اون امضاها و چكِ مثلاً شيرين. هنوز كارفرما سخن‌رانی‌شُ ادامه می‌داد. واقعاً انگار كوه كنده بودم، بعد از تلفنی حرف زدن با تو و خبر مسافرت رفتن‌ات، بعد از جيك‌جيك مزاحم گنجيشكه ترسو، بعد از اين كه داشتم با روباه يكی می‌شدم. داشتم از پا می‌افتادم، اما می‌تونستم طاقت بيارم، چون يه حس تازه پيدا كرده بودم، عين يه روباه كه شكارچيا چشم ديدن‌اشُ ندارن، اما از شكار دست نمی‌كشه!

...

آخه، مريم! خودت بگو، اين انصافه كه اين‌جوری می‌خوای بری؟ حتی مجال‌ام ندی كه بيام بدرقه‌ات! بعد هم بگی كه نگران نباشم، چون خاطرهء منُ از ذهن‌ات بيرون نمی‌كنی، چون گاهی هم از سفر برمی‌گردی و بعداً فرصتی پيدا می‌شه تا ببينم‌ات! شايد هم تو دل‌ات گفته باشی، وقتی ليلی رو از تو قصه بيارم بيرون، ديگه اصلاً فراموش‌ات می‌كنم. و حتماً چه خوب هم هس اين فراموشی، نه؟ اشتباه می‌كنی. اول كه من خاطرهء خوبی از اين وعده وعيدا ندارم، بعد هم كه من نمی‌گم كه به سفر نرو. خيلی هم خوبه! فقط صبر كن تا با هم بريم. اصلاً معطل‌ات نمی‌كنم. آخه من كوله‌امُ بسته‌امُ و آماده‌اس. در ضمن خبر نداری چه خوابی برا ليلی ديدم، صبر كن!

 

دوست‌ام امير وقتی داشتيم گپ می‌زديم، از پوشكين نقل قولی آورد كه چندان به‌اش باور نداشت، اما مفهوم‌اش را بيش‌تر اوقات گريزناپذير می‌دانست: "هيچ عيشی مدام نيست!" و بعد ادامه داد: "آره، محمود! اينه ديگه ..." عصبانی شدم، داد زدم: "چرا منُ محمود صدا می‌زنی؟ ..."

بعد از مدتی كه گذشت و آرام شدم، داشت از من عذرخواهی می‌كرد، ولی در چشم‌هاش يك نگاه عاقل اندر سفيه بود. يك دانه گلابی هم به نشانهء آشتی تعارف‌ام كرد. دوباره گپ و گفت را از سر گرفتيم. از زمين و آسمان حرف زديم تا رسيد به اين‌جا كه: "ديشب داشتم «قصر» كافكا رو می‌خوندم. گفتم كافكا، يادم به زامزای بی‌چاره افتاد. ... راستی، خونه‌امُ سوسك گرفته! می‌گی چی‌كار كنم محمو... " جمله‌اش را كه تمام نكرد، هيچ! حتی جرأت نكرد آن اسم را كه به من هيچ ربطی ندارد به زبان بياورد. من مطمئن‌ام كه محمود نيستم. شده بودم مثل يك آدم بی‌هويت كه داشتم در راه‌روهای تودرتو و خفهء يك عمارت بزرگ و ناآشنا، سردرگم به اين‌جا و آن‌جا سر می‌كشيدم. راستی، قرار شد تا برای كشتن سوسك های خانه‌اش يك تدبير اساسی بينديشم.

 

يه ساعت از قسمت شيرين ماجرا گذشته بود، ولی كارفرما انگار شيرينی به دهن‌اش مزه كرده بود، همين‌طور فك‌اش بالا و پايين می‌رفت. اين تكون مداوم پيش چشمام فضا را محو كرد، جوری كه رفتم تو عالم خاطره‌ای كه از يه آشنا داشتم. يه نفرُ می‌شناسم كه می‌گه عين كرگدنه! نمی‌دونم با خصوصيات اخلاقی كرگدنا‌ آشنايی دارهُ و شباهتی با اونا در خودش ديده يا نه! اون كه جسما،ً قد و هيكلی نداره كه با كرگدن بشه مقايسه‌اش كرد. به هر حال، يه بار می‌گفت:

- دوست هنرمندم به‌ام گفت: "بده! ... دوست داشتم جای هنر، گاهی خود اون كاریُ كه دوست دارم، انجام بدم. تبديل ناتوانی به هنر بده، كرگدن!" من هم به‌اش گفتم كه بدتر از اون، احتراميه كه به هنرمند می‌ذاريم، مزاحم‌اش نمی‌شيم تا مشغول هنرش باشه. و او باز گفت: "... بده! خيلی بده! من و تو هيچوقت نمی‌‌تونيم!" بعد هم اون رفت و من همين‌طور به‌اش احترام می‌ذاشتم. چيزی كه باقی موند يه اتاق خالی خالی خالی بود با يه در باز ...

می‌دونی مريم، من فكر می‌كنم كرگدنا اهل رفتن نباشن! آخه چرا موندُ و هم‌راهِ دوست‌اش نرفت؟ هان؟ انگار برا اونا « يه خواهشی هس كه خواستنی‌تر ز پاسخه!»

 

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده كه مرتب همه مرا محمود صدا می‌زنند. اسمی كه می‌دانم هيچ تعلقی به‌اش ندارم. اين اسم مال من نيست. عجيب است كه نام‌ام را هم به ياد نمی‌آورم تا بتوانم ادعايم را ثابت كنم. انگار در سرزمينی غريب و ناشناس گم شده‌ام كه هيچ كارت شناسايی، حتی اگر داشته باشم، به كارم نمی‌آيد. واقعاً عجيب است، نكند ناچار شوم با اين اسم ناخواستنی، هر چه‌قدر هم كه خوب و قشنگ باشد، كنار بيايم؟ نه! من محمود نيستم! ترجيح می‌دهم اسم‌ام را گم كرده باشم. ترجيح می‌دهم محمد و امير و ديگران از ديدن‌ام متعجب شوند و حتی احمق فرض‌ام كنند، اما با محمود نمی‌توانم كنار بيايم. نه، اصلاً! ...

اَه! امان از دست اين سوسك‌ها كه خيلی پررو شده‌اند. درست است كه من از آن‌ها نمی‌ترسم، ولی گندش را درآورده‌اند. بعد از آن كه خانهء امير را سم‌پاشی كرديم، گويی به اين‌جا مهاجرت كرده‌اند. حوصله ندارم حتی سوسكی را كه از روی پايم گذشت، بزنم و دور بيندازم.

 

كارفرما هنوز داشت حرف می‌زد يه نفس! اما من ديگه كاملاً بی‌توجه شده‌بودم. قراردادمُ كه امضا كرده بودم، حتی اگه امضا هم نكرده بودم، ديگه سرم داشت می‌تركيد از اون همه حرف. يه باره بلند شدم. ساعت‌امُ نيگا كردم كه يعنی ديرم شده و می‌خوام برم. دو دقيقه‌ای از در دفترش بيرون اومدم. خلاص!

خوب! مريم حالا می‌دونی چه برنامه‌ای برا ليلی دارم؟

من تصميم گرفتم ليلی رو بفرستم بره سفر، تو همون قصه‌ها! با يه بليت يه‌طرفه! بی‌برگشت! جاش اون‌جاست. ديگه اسم‌اش رو هم نمی‌برم. اين جوری حرمت‌اش بيش‌تر حفظ می‌شه، نه! گنجيشكه رو به‌تره كيش كنيم تا بپره، اگه نه همون روباهه می‌خوردش برا پيش‌غذا! آره، اين‌جوری به‌تره! كيش! كيش!

 

ديشب خوابی ديدم كه هر چند هراس‌آور نبود، اما از شدت هيجان در ميانه‌اش بيدار شدم. بيدار شدم از شدت شوق! ديدم كه او آمد از راه دوری كه انتظارش را نداشتم. ديگر او نبود، تو شدی! و به‌ام گفتی: "شهاب! تو حتی اگه كافكا رو بخونی، مسخ كه نمی‌شی! تو حتی اگه درخت گلابی تو عمرت نديده باشی، نبايد نگرون باشی كه هيچ درخت گلابی‌ای پيدا نمی‌شه كه ميوه بده. به‌تره ديگه كم‌تر قصه بخونی. چارهء سوسك‌ها هم سمی كردن آب گلابی تازه‌اس كه بريزی سر راه‌شون! هنوز گلابی تو بازار فراوونه ..."

 

مريم! الآن يه كمی از سر ظهر گذشته، اما آفتاب روزای آخر تابستون تو اين ساعت هم هنوز داغ داغه! و من اون‌قدر نيرو دارم كه از راه رسيدن پاييز برام ترسی نداشته باشه. آخه می‌دونی، رسول می‌گه:

"هر كجا بروی

            خواهم آمد

ماه شده‌ام

هم‌سفر تمام مسافران.

 

هر كجا باشی

بر كلبه‌ات خواهم تابيد

تا خاطره‌ای زنده شود

            از هر چه عشق و زيبايی

دوست‌ات می‌دارم."

 

ليلی را می‌فرستم به سفر

رشد سريع اقتصادی

نورهای طبيعی

مادر

داستان‌های كوتاه

كه منظور از آن 24 نيست

شعر بی‌نام

قليان‌ها و سيگارها

پاييز خوش‌گله

اندازه يا هم‌آهنگی - 3

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


خواب، خيال، خاطره

...

من از اين که حتی فقط در خيالِ تو بودن، نهايتِ سهم من باشد، شکرگزار خدايم _ اگر باشد! و بی آن که هوار بزنم، زمزمه زير لب‌ام اين هست که "چه خوش‌بخت‌ام خدايا! چون يکی هست تا گاهی آن چه را در دل‌ام می‌گذرد، به او می‌گويم _ هرچند بعضی وقت‌ها هم به‌اش نمی‌گويم _

و آن يک نفر، اينک ..."

خواب‌ها، خيال‌ها و خاطرات شهاب در هفته‌های گذشته:

- زهرمار - 2

- اگه انقلاب نشده بود

- ليلی روبه‌رويم و ...

- پا، پنج، پله، پرواز

- يك ماجرای ناتمام

- اين‌جا کجاست؟

- باد می‌وزد. تندِ تند!

- اگر ببينم‌ات و ...

- از بالای ديوار پريده‌ام ...

- خاطرهء کودکانه

- باز هم در خيال ليلی

- در خيال ليلی

و نوشته‌هايی از سال پيش

شعری بی‌نام از شهاب در همين شماره

با احترام به همهء اين بزرگان به خاطر وام‌هايی كه ازشان برای اين نوشته گرفته‌ام:

نظامی گنجوی، ويم وندرس، كمال تبريزی، فرانتس كافكا، گلی ترقی،

نادر خرمی‌راد (آآآب)، آنتوان دوسنت اگزوپری، احمد شاملو، امير قادری، الكساندر پوشكين، كرگدن سلطان است،

قيصر امين‌پور و رسول يونان.

 

 


نظر شما؟ / نامه به نويسنده é