|
اگر اين چنين است ...
غروب! پيرمرد سرايدار گلهاي جلو آپارتمان را آب ميدهد، بچهها در حال
بازي كردن و هياهويشان در هوا طنينانداز.
شب! در آپارتمان را به آرامي باز ميكنم، نگاهي به اطراف مياندازم،
نفس عميقي ميكشم ... پا در پلهء اول، دوم و سوم و ...
پيرزن آهي ميكشد: «جووني هم مثل برق ميگذره ...» راديو را روشن
ميكند. كنار پنجره ميرود، پنجره را باز ميكند، نگاهي به چراغهاي
روشن شهر مياندازد و گذشتهاش را به خاطر ميآورد. نگاهي به خانه
مياندازد و آرام روي صندلي مينشيند.
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
مرد عصبانيتر از هميشه بچه را كتك ميزند. اشك از گوشهء چشمان كودك
سرازير ميشود. خانه كثيف و در هم است. زن در حال جارو كردن بشقابيست
كه از دستاش افتاده و خرد شده. در اتاق با قدرت هر چه تمام بر هم
ميخورد و كودك همچنان اشك ميريزد.
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
سكوت و سكوت ...
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
پسر دوشاخهء تلفن را داخل پريز ميكند. خوشحال است، صداي ضبط را كم
ميكند ...
-
حس كردم چيزي ميخواي بگي، همين طوره؟
-
آره، اون دختره؟
-
چي؟ گفتي دختر؟
-
آره! دو طبقه بالاتره.
-
نه بابا، اشتباه ميكني. نميشناسماش، اگر هم بشناسم كاري بهاش
ندارم. اصلاً همون سلامي هم كه تا حالا بهاش ميكردم ديگه نميكنم،
خوبه؟
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
مرد بيقرار است. تلفن زنگ ميخورد. زنگ اول، زنگ دوم ...
-
بله! چي بيمارستان؟ كدوم بيمارستان؟
زن هراسان و اشكريزان در حال پوشيدن لباس است. مرد مشتي بر ديوار
ميكوبد.
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
دختر نگاهي به جلد كتاب مياندازد و آن را كنار تخت ميگذارد. روي تخت
دراز ميكشد. دستاش را زير سرش ميگذارد و چهرهء پسر را در حال سلام
كردن چند بار در ذهناش مجسم ميكند. تلفن را بر ميدارد، شماره
ميگيرد، صداي بوق مشغولي تنها چيزيست كه ميشنود. بغض گلويش را
ميگيرد، سرش را روي بالش ميگذارد و با حداقل ِ صدا اشك ميريزد.
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
سكوت و سكوت ...
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
پرنده نگاهي در آينه مياندازد، سري ميجنباند، از ميلههاي قفس پايين
ميرود و آب مينوشد، دانهاي بر ميدارد و به محض خوردن آن، پارچهء
سفيدي فضاي قفس را كاملاً سياه ميكند. قفس كمي تكان ميخورد، پرنده
بالهايش را جمع ميكند، به گوشهاي ميخزد و چشمهايش را ميبندد.
پلهء اول، پلهء دوم، پلهء سوم ...
سكوت ...
سكوت ...
فريــــــــــاد ...
صبح! پيرمرد سرايدار در حال شستن خونهاي جلو آپارتمان است. بچهها در
حال بازي كردن و هياهويشان در هوا طنينانداز.
وحيد ذوالنوريان
é
كمتر از صد كلمه
نزديك شد، پاي چپاش ميلنگيد، روي سكو كنارم نشست. نديده بودماش
زياد، گاهگاهي فقط از دور. دست ماليد به زانوها. نگاهاش كردم، شكلاتي
تعارف كرد، برداشتم. سبيلاش را خاراند. خواست چيزي بگويد، يك نفر
نزديك شد، سكوت كرد، رد كه شد، گفت، خيلي آرام: «گفتند توبه كن، كله شق
نشو، لج نكن، بنويس ...»
نزديك شد. چشمهاش سبز بود. روي سكو كنارم نشست. گفت:«رفتني هستي؟ كي؟»
گفتم:«فردا، اين طور گفتند بهم.» گفت:«من هم فرداش، شايد، به من هم
گفتند. ديروز يكي جلو تير رفت. ديديش حتماً، پاي چپاش ميلنگيد.
ننوشت!»
احسان عظيمی
é
فقط يك نفر
دوباره مثل هر روز، سر ساعت شش و نيم، معتاد ژوليده به ايستگاه آمد. با
قدمهايي نامنظم و سيگاري بر لب ناپيدا از سبيل پرپشتاش.
مرد تصميماش را گرفته بود. دست در جيباش به هفتتيري نزديك معتاد رفت
از پشت. خواست خطاباش كند. معتاد برگشت، بدون هيچ كلامي دستاش را
بالا برد و كاردي در قلب مرد فرو كرد.
حسن كلاهی
é
|