|
کسی که
هيچ وقت ذرهای از خوبیهايش را سپاس نتوانم گفت ...
کتاب را دستام گرفتهام، هنوز چند کلمهای نخواندهام
که سرم گيج میرود. چشمانام را میبندم. ستارههای رنگی جلوی چشمام
میچرخند. انگار دستی معدهام را گرفته و فشار میدهد. چند روز است که
قادر به خوردن هيچ چيز نيستم. چيزی در معدهام نيست که بخواهد آن را
بيرون بريزد. سرگيجهام بهتر میشود. چشمانام را باز میکنم و دوباره
چشمام به کلمات کتابام میافتد، سعی میکنم چيزی را که میخوانم
بفهمم، اما انگار عصب بينايیام قطع شده! میبينم، اما نمیفهمم، انگار
چيزی نديدهام. خطها را بارها و بارها میخوانم، اما انگار به زبان
ديگری هستند، چون من اصلاً نمیدانم چيست که میبينم. سرگيجهام دوباره
شدت میگيرد. ياد کارهايی که نيمه تمام دارم میافتم، پروژههايی که
روی هم تلنبار شدهاند، کارهايی که صاحبانشان آنها را طلب میکنند
...،
اما سردرد بر همهء اينها سبقت میگيرد و همه چيز را پاک میکند.
... صدايی تيز گوشهايم را میآزارد، چشمهايم را باز میکنم. سرم را از
روی کتابام بلند میکنم و اطرافام را نگاه میکنم. صدای زنگ ساعت
اعصابام را خراش میدهد. بلند میشوم و تلوتلوخوران به طرف ساعت
میروم. ساعت را خاموش میکنم. كماكان سرگيجه امکان هر فکری را از من
سلب کرده است.
... به يکباره انگار هشيار میشوم. ساعت را نگاه میکنم: 6:15، نگاهی هم
به تاريخاش میکنم: شنبه، پانزدهم؟
امروز شنبه است و من دو روز تمام در اين درد و سرگيجه هيچ نکردهام؟ شايد
همه چيز را فراموش کردهام ...
بايد بروم و امتحان بدهم، هر چند يادم نمیآيد چيزی خوانده باشم ...،
با بیتوجهی لباس میپوشم و از خانه بيرون میآيم. مثل يک روبات راه هر
روزهام را میروم، ولی با يک صدای گوشخراش به خود میآيم. نمیفهمم
جريان چيست، اما سرگيجه به يکباره از بين میرود، همه جا روشن و زيبا
میشود.
اولين چيزی که احساس میکنم، درد است. و اين که چيزی روی بينی و
دهانام است. چشمهام را باز میکنم، نور شديدی به چشمانام میتابد.
با چند بار پلک زدن به نور عادت میکنم. فقط يک سقف سفيد میبينم. سرم
را بلند میکنم و نگاهی به دور و برم میاندازم. شبيه يک بيمارستان
است. خاطرهای از آمدن به بيمارستان ندارم. سرگيجه دوباره شروع میشود،
سرم را پايين میگذارم و چشمانام را میبندم. تاريکی کمی تسکينام
میدهد.
چشمانام را باز میکنم. صورتی روی من خم شده و دارد به من نگاه میکند.
-
شببهخير! نمیخوای بيدار شی؟
متعجب نگاهاش میکنم.
-
مدتی پيش تصادف کردهای و الآن تو بيمارستان
هستی.
دست میبرم و ماسک را از روی صورتام بر میدارم.
-
امروز چه روزیست؟
-
چهارشنبهء سوم.
متعجب نگاهاش میکنم.
-
آره، تو حدود سه هفته خوابيدی!
-
سرگيجه و درد؟
-
از عوارض ضربهايه که تو تصادف خوردهای.
-
اما ...
-
بسه ديگه، زياد حرف نزن. بعد سه هفته خوب
نيست!
سعی میکنم بلند شوم، اما سرگيجه هنوز ادامه دارد!
چشمانام را باز میکنم. ستارههای سقف اتاق خودم را میبينم. سرگيجه
ديگر نيست. سرم را میگردانم و چهرهء مهربانی را میبينم که به من نگاه
میکند و دستانام را در دست گرفته.
عشق...
|