اندازه يا هم‌‌آهنگی - بخش چهارم

 منوچهر جمالی

بحث به اين‌جا رسيد كه:

«انبازي» که در اديان ابراهيمی، شرک و مطرود است، در فرهنگ ايران، اصل اندازه و هم‌آهنگي‌ست که جهان و انسان از آن پيدايش می‌يابد. فطرت انسان‌ها، اندازه است. اين است که ضرورت به وجود حجّت الهی نيست. اندازه در بُن انسان است که بايد گام به گام پيدايش يابد و نياز به آن نيست که الهي امر و نهی بکند و رسول بفرستد و کتاب بنويسد. آفرينش در فرهنگ ايران در اثر «اندازه و هم‌آهنگی»ست. خدايان با هم انباز می‌شوند، يعنی هم‌بغ می‌شوند، هم‌انديش و هم‌پرس و هم‌گفتار و هم‌کار می‌شوند و اين هم‌آهنگی خدايان، بُن و تخمي‌ست که انسان از آن مي‌رويد. هم‌پرسی يا ديالوگ در فرهنگ ايران، جانشين «اراده و مشيت و امر» در اديان ابراهيمی می‌گردد ...

و اينك ادامهء گفتار:

 

الاه سامي، در اثر قدرت بی‌اندازه‌ای که دارد، در اثر علم و کمال بی‌اندازه‌ای که دارد، جهان و انسان را آن‌سان که می‌خواهد و اراده مي‌کند، خلق مي‌کند. بنياد خلقت، وجود قدرت بی‌اندازه و علم بی‌اندازه و کمال بی‌اندازه است، که همه ضد فرهنگ ايران است. ايراني خدا را «تخم يا مينو يا هسته» جهان مي‌دانست. از هسته، هستی مي‌رويد. طبعاً خدای بی‌اندازه به پيدايش انسان‌های بی‌اندازه کشيده مي‌شد. اگر در بُن انسان که خداست، بی‌اندازه‌گی و ناهم‌آهنگی باشد، انسان‌ها همه، هميشه ناهم‌آهنگ خواهند بود. فرهنگ ايران که بی‌اندازه‌گی و ناهم‌آهنگی را سبب آشفته‌گی و سترونی و درهم‌ريخته‌گی مي‌دانست، نمي‌توانست به وجود ِخدا انتقال بدهد. در فرهنگ ايران، چون خدايان اندازه‌اند، يا به سخنی ديگر چون با يک‌ديگر هم‌آهنگ‌اند، مي‌توانند جهان و انسان را بيافرينند. آفرينش، در فرهنگ ايران، از اصل هارمونی سرچشمه مي‌گيرد، نه از اصل قدرت. همين اصل، به اجتماع و سياست (جهان‌آرايی) و حکومت انتقال داده می‌شود. آن‌ها به هارموني، «هميه hamih» مي‌گفتند. درخودِ واژهء «همه»، اين برآيند «هم‌آهنگي» هست. «همه» توده‌ای از مواد بريده از هم نيست که روی هم انباشته شده‌اند.

واژهء «هم = اَمَ»، ويژه‌گی گوهری «وهومن» بود. اين ويژه‌گی را موبدان زرتشتی به «نيرومندی» برگردانيدند، که فقط بيان يکی از پي‌آيندهای هم‌آهنگی و اندازه است. کسی و جامعه‌ای نيرومند است که هم‌آهنگ است، و درآن جامعه، خرد بهمني، يا خرد هم‌پرس هست. هم‌دستاني، هم‌بغي، هم‌زوري، هم‌خوانی (گرد يک سفره جمع شدن) و اندام، همه بيان اين هم‌آهنگی‌‌اند. در فرهنگ ايران، کمال، همين هم‌آهنگی يا اندازهء يک کثرت بود، نه بی‌اندازه‌گی قدرت يا بی‌اندازه‌گی ِ خوبی در يک وجود. در تصاوير الاهان ابراهيمي، توحيد، بر بدبينی صرف نسبت به کثرت الاهان وجود دارد. خدايان هرگز نمي‌توانند هم‌آهنگ بشوند. کثرت اراده‌ها، جنگ و ستيز و ناآشتی و دشمني‌ست. در فرهنگ ايران، درست هم‌آهنگی خدايان، بر خوش‌بينی نسبت به هم‌گرايی و هم‌کاری و هم‌انديشی و هم‌گفتاری خدايان که بُن انسان‌هايند، قرار دارد. در اديان ابراهيمي، شريک بودن، کار بدي‌ست. در فرهنگ ايران، به انباز شدن و هم‌کار شدن و هم‌پرس شدن، ارج گذاشته می‌شود. در اديان ابراهيمي، فقط ارادهء تنهاست که قدرت خلق کردن دارد. در فرهنگ ايران، هم‌آهنگی خردهاست که توانايی آفريدن دارد. و برای هم‌آهنگ شدن، بايد محدود و کرانه‌مند و مشروط شد. دو وجود بی‌اندازه، هرگز نمي‌توانند هم‌آهنگ بشوند. به همين علت است که در يهوديت و اسلام، الاه شريک ندارد، چون يهوه و الله، قادر نيستند که خود را با ديگري هم‌آهنگ سازند. در اديان ابراهيمي، مفهوم کمال، با فرهنگ ايران، صد و هشتاد درجه، اختلاف جهت دارد. کمال در اين اديان، بی‌نهايت و بي‌کرانه و بی‌اندازه است. قدرت الله و يهوه و پدر آسماني، بی‌نهايت است، بی‌کرانه است، بی‌حد است. پس او نمي‌تواند با کسی و نيرويی هم‌آهنگ بشود، هم‌بغ شود، انباز شود. او شريک ندارد، چون گوهرش فاقد هارموني‌ست. اين مفهوم «کمال»، ضد هم‌آهنگی و هم‌انديشی و هم‌پرسی و هم‌کاريست. نامحدود، نمي‌تواند محدود بشود تا هم‌آهنگ بشود. به‌جای رابطهء «هم‌آهنگی»، رابطهء حاکميت به‌علاوهء تابعيت مي‌نشيند. نامحدود، بر محدود حکومت مي‌کند. محدود، تابع و مطيع و عبدِ نامحدود است. کمال بر نقص، حکومت مي‌کند. الله کامل، بر انسان ناقص حکومت مي‌کند. حکومت در اجتماع نيز بايد پيکريابی ِ اين کمال باشد تا بر مردمان ناقص و معيوب حکومت کند. حکومت بايد استوار بر «حکمت بالغ و دين کامل الله» باشد تا حق حکومت کردن بر انسان‌های ناقص را داشته باشد. ولی فرهنگ ايران، حکومت را تراوش هم‌آهنگی نيروها و گروه‌ها و اقوام و طبقات ... و انسان‌ها مي‌داند، که هيچ يک از آن‌ها حق حاکميت بر ديگران ندارد. انسان حق ندارد به نام حقيقت يا خدايی بر انسان ديگر حکومت کند. خرد و بينش را پي‌آيند هم‌پرسی همهء بخش‌های اجتماع مي‌داند. اين اجتماع است که در هم‌پرسی خردها، به خود فرمان مي‌دهد. اين است که فرهنگ ايران، بر پايهء هم‌آهنگی، هم‌پرسی، هم‌انديشی و همبغی (نريوسنگ) بنا شده است، نه بر پايه تمرکز قدرت در يک خواست. هم‌پرسي، اولويت بر اراده‌گرايی دارد. در بُن انسان، در طبيعت انسان، خدايان با هم گرد آمده‌اند و هم‌آهنگ شده اند، و «جان، روان، فروهر و بوی» او شده‌اند. اين‌ها با هم همز‌ور که شدند، يعنی هم‌آهنگ که شدند، انسان، آفريننده و گوينده و سازنده و کننده و شنونده و بيننده ... می‌شود. همهء بخش‌های متفاوت وجود انسان، بخش‌های خدايان گوناگون‌اند که در انسان با هم هم‌آهنگ شده‌اند. به همين علت وجود انسان، «اندام» ناميده می‌شود.

همان دو پای رستم، يا دو پای هر انساني، يکي، از آنِ بهرام و يکي، از آن «رام» است. رستم يکی از چهره‌های بهرام در داستان‌های پهلواني‌ست. از اين رو نيز مسأله اندازه و بی‌اندازه شدن را با داستان پاهای رستم طرح مي‌کنند. نام بهرام «پادار» است و نام ديگرش «پابغ» است که امروزه به شکل «بابک» در آمده است. بهرام و رام يا بهرام و ارتا، با هم هم‌آهنگ‌اند و از اين رو، هر دو با هم اصل جنبش و اصل اندازه‌اند. اين دو بُن هر انسانی هستند و به اين سان، فطرت يا طبيعت انسان را از هم‌آهنگی بهرام و رام يا بهرام و ارتا مي‌توان شناخت. ... خدايان هم‌آفرين، خدايان جنبش و خدايان اندازه و خدايان نوآفرينی هستند. اندازه که در ايران باستان «هم‌تاچيه يا هم‌تازی» نوشته می‌شود، به معنای با هم دويدن و با هم تاختن است، ... . اين با هم دويدن و با هم تاختن با پاها، تصويری بود که سپس به «گردونه با دو چرخ» انتقال داده شد که دو اسب يا چهار اسب آن را مي‌کشيدند. يا يوغی که دو گاو آنرا مي‌کشند. آفرينش جهان، گردونه‌اي‌ست که دو اسب آن را مي‌کشند. يکی از اين اسب‌ها «سپنتامينو»ست که برابر با همان رام يا ارتاست، و يکی ديگر «انگرامينو»ست که در اصل، همان بهرام بوده است. رد پای اين انديشه نيز در اوستا باقی مانده است.

تصوير بهرام، در اذهان، در تحولات بعدي، دو راستای گوناگون می‌يابد. از يک سو بهرام، شکل خون‌ريز پيدا مي‌کند که در نام مرّيخ رد پای اين تصوير باقی مانده است. از سوی ديگر، بهرام همان چهره پيشين‌اش را که محبوب همهء ايرانيان بوده، نگاه مي‌دارد. چندان كه در غزليات مولوی مي‌توان بارها رد پای «بهرام عشق» را يافت. اين بود که زرتشت دربارهء «انگره»، روياروی اين دوچهره‌گی تصوير بهرام بوده است، و در «انگره» خشم و زدارکامه‌گی مي‌ديده است، ولی مردم ايران، اين‌همانی ِ بهرام را با خشم و زدارکامه‌گی نپذيرفتند، و اين نقش را به «ميتراس» واگذار کردند. موبدان زرتشتی که مي‌خواستند اهورامزدا را «تنها آفريننده» سازند، مجبور بودند که داستان «آفرينش جهان و انسان را از بهروج الصنم يا شابابک يا گل‌چهره و اورنگ يا مهرگياه ...» حذف و محو سازند، و اندازه و هم‌آهنگی خودجوش را، که سرانديشه‌ای تراويده از اين تصوير بود، به عنوان بُن آفرينش حذف کنند، تا آفرينش را به شيوه‌ای به «فرمان يا خواست اهورامزدا» برگردانند. روز سی‌ام ماه، به‌روز يا بهرام يا انگره‌مينو بود، روز يک ماه، سپنتامينو يا خرّم يا فرّخ بود و روز دوم ماه، وهومينو بود. «انگره‌مينو، سپنتامينو، وهومينو» سه تايی بودند که تخم يا مينويی مي‌شدند که زمان و جهان و انسان از آن پيدايش می‌يافت. زرتشتي‌ها نام روز نخست را اهورامزدا کردند، و به‌اين ترتيب، اين سه تای يکتا را از هم گسستند و با تغيير نام روز سی‌ام به «انيران»، سه مينو کنار هم نبودند که به چشم بيفتند. در ظاهر، جانشين ساختن «يک خدا» به‌جای «سه خدا» بود، ولی در باطن، مسأله جانشين ساختن «ايدهء قدرت» به‌جای «ايدهء هم‌آهنگی» بود. در سه مينو، بُن سامان‌دهی اجتماع، هم‌آهنگی و هم‌پرسی و هم‌انديشی شمرده مي‌شد. در يک خدا، بُن ساماندهی اجتماع، يک  خواست (اراده و قدرت) شمرده می‌شود. اين هم‌آهنگی در بُن همهء انسان‌ها هست، و بايد آن را پرورد و پديدار و بسيج ساخت. و قدرت برای تمرکز يابی در يک خواست، اين هم‌آهنگی نهفته در انسان‌ها را سرکوب مي‌کند.

بر خلاف تلاش موبدان زرتشتی برای آن‌که از اهورامزدا، خدای واحد بسازند، فرهنگ ايران ضد چنين انديشه‌ای بود، و طبعاً موبدان دراين راستا، موفقيتی که مي‌خواستند نداشتند. مسأله، يک مسألهء ايزدشناسی (تئولوژی) نبود، بلکه بلافاصله يک مسألهء بنيادی اخلاقی و اجتماعی و سياسی و حکومتی بود، چون در فرهنگ ايران، خدا، بُن جهان و انسان‌هاست. آن‌چه گوهر خدا شمرده می‌شود، گوهر همهء انسان‌هاست. گوهر انسان، چهار نيرو داشت که چهار پر او شمرده مي‌شد. هر انساني با هم‌آهنگی اين چهار پر مي‌توانست معراج بينشی داشته باشد. هر انسانی به معراج مي‌رفت. در اجتماع، حکومت، «شکلي» بود که هم‌آهنگی پيشه‌های گوناگون در اجتماع به خود مي‌گرفت. حکومت، چيزی جز شکل‌يابی اجتماع از خودش و درخودش نيست. حکومت، با تمرکز خرد و خواست در يک‌جا کار نداشت. اين فرهنگ را به آسانی نمي‌شد از بين برد. در همهء سرودهای گاتا، مي‌توان ديد که اهورامزدا، هميشه در هم‌آهنگی با خدايانی که سپس به آنان نام «امشاسپندان» داده‌اند، کار مي‌کند. آفريدن، هم‌آفريني يا هم‌بغي يا انبازی مي‌ماند. و اين همان اندازه يا هارمونی‌ست. موبدان زرتشتی کوشيدند که رد پای اين هم‌آهنگی را در بُن جهان، به هر ترتيبی شده، مسخ و حذف سازند (ردپای اين حذف در زامياد يشت، پارهء 43 و 44 باقی مانده است).

گرشاسب که همان سام باشد، و يک پهلوان سيمرغي‌ست، به اين کار گماشته می‌شود که خدايان خودش را، با دست خودش بکُشد. موبدان در اثر انديشهء قداست جان که بنياد فرهنگ زنخدايی بود، نمي‌توانستند قتل يا شکنجه کردن را به اهورامزدا نسبت دهند تا او را به نام غالب و قادر بستايند. هميشه خود پهلوانان سيمرغی را به آن مي‌گماشتند تا خودشان خدايان خود را بکُشند. چنان چه هميشه خود اهريمن را به آن مي‌گماشتند که تباه‌کاران را که پيروان و آفريده‌گان اهريمن بودند، شکنجه و عذاب بدهد. آن‌ها کارهايی طبق ميل و خواست اهريمن کرده بودند، آن‌گاه خود اهريمن به‌جای آن که آن‌ها را بستايد و پاداش بدهد، کيفر مي‌داد و شکنجه مي‌کرد! اين منطق کودکانه اين موبدان است تا با دست‌کاريها مسخ‌سازی فرهنگ ايران را سبب شوند. در «زامياد يشت»، گرشاسب کسی را به‌نام «سناويدکا» مي‌کشد. اوست که مي‌گويد: "اگر گرشاسب دلير مرا نکشد، من سپندمينو را از گرزمان درخشان فروکشم و انگرمينو را از دوزخ تيره برآورم تا آن دو – سپند مينو و انگرمينو – گردونه مرا بکِشند." گرشاسب دلير او را بکشت و جان‌اش را بگرفت و نيروی زنده‌گانی‌اش را نابود کرد. سناويدکا، نه انگرمينو را از دوزخ بيرون مي‌آورد نه سپندمينو را از گرزمان، بلکه انگرامينو و سپندمينو، همان بهرام و ارتا هستند، و اين‌ها دو نيرو، دو اسب يا دو گاو بودند که با هم‌آهنگی جهان را مي‌آفريدند.

همين انديشه دربارهء رام در «رام يشت»، پارهء 43 مي‌آيد که رام در شکل اندروای مي‌گويد: "به راستی اندروای نام من است. از آن روی به راستی اندروای نام من است که من هر دو آفرينش _ آفرينش سپندمينو و آفرينش انگرامينو را _ مي‌رانم. جوينده نام من است. از آن روی جوينده نام من است که من به هر دو آفرينش _ آفرينش سپندمينو و آفرينش انگرامينو _ مي رسم ..." ... اين انديشه که از رام يشت آورده شد، درست با سخنی که در آغاز همين يشت مي‌آيد در تناقض است. درست اهورامزدا از اندروای زبردست می‌خواهد که : "مرا اين کام‌يابی ارزانی دار که آفرينش انگرامينو را در هم شکنم و آفرينش سپندمينو را پاس دارم." به عبارت ديگر، اهورامزدا از «خدا، يا اصل به هم پيونددهندهء همهء اضداد» می‌خواهد تا برعکس گوهرش او را ياری بدهد که بر انگره مينو غلبه کند. الهيات زرتشتي، ديگر در انديشهء هم‌آهنگ‌سازی اضداد نيست، بلکه يک ضد، در فکر نابود کردن يا غلبه کردن بر ضد ديگر است. او می‌خواهد يکی را بر ديگری چيره سازد، و ديگری را در هم شکند. به‌اين سان، انديشهء «توازن يا هارمونی در بُن انسان و در بُن اجتماع» و انديشهء هارمونی در اجتماع ميان اقشار و طبقات و اقوام و هارمونی ميان نيروهای اجتماعی از بين مي‌رود. و به‌جايش انديشهء «سلسله مراتب اجتماعی» می‌نشيند که هر لايه‌اي بر لايهء ديگر غلبه و برتری دارد.  از آن‌جا که قانون اساسی ايران در آينده بايد بر شالودهء «وحدت ملت» قرار بگيرد، اين وحدت ملت، فقط با شيوهء «هم‌آهنگ‌شویِ مذاهب، اعم از سنی، شيعه و ...، اقوام و قبايل و ايلات و طبقات و اجناس زن و مرد، و احزاب سياسي حل می‌گردد، نه بر پايه قيادت يک قوم يا يک طبقه يا يک مذهب (شيعه) و يک جنس (مرد). قيادت يک قوم و ايل و دين و مذهب و ايدئولوژي بر کل ملت در سراسر تاريخ ايران، راه ناهموار و ناهنجار وحدت ملت بوده است. هنوز وحدت ملت، مسألهء داغ سياسی ايران است. ...

موبدان زرتشتي تلاش کرده‌اند که «وحدت خواست اهورامزدا» را جانشين اصل هم‌آهنگی کنند. از اين رو «اصل هم‌آهنگی سپندمينو و انگره‌مينو» را که بُن آفريننده‌گی بوده است به‌هم زده‌اند. اندروای (رام يا همان زنخدای هنرهای موسيقی و شعر و رقص و خدای شناخت) اين توانايی را داشت که همهء اضداد جهان را در هم‌آهنگ‌سازي آشتی بدهد، ولی الهيات زرتشتی کوشيد که بُن جهان و انسان و اجتماع و سياست را، نبرد هميشه‌گی اهريمن با سپنتامينو سازد. اين انديشه به کلی گوهر سياست و حکومت را عوض کرد. اين انديشه جهان را به نبردگاه دو نيروی آشتی‌ناپذير کاست. مثلاً در «بندهشن» بخش چهارم دربارهء اندروای مي‌آيد که «وای را آن خويش‌کاري‌ست که در خود هر دو آفرينش رقيب را تحمل مي‌کند، چه آن را که سپندمينو آفريد و نيز آن را که اهريمن ...». در اين‌جا در اندرواي، سپندمينو و انگره‌مينو، ققط هم‌ديگر را تحمل مي‌کنند. الهيات زرتشتي، جهان آفرينش را تبديل به نبردگاه ميان اهورامزدا و اهريمن تبديل کرده بود. طبعاً درون انسان و اجتماع نيز تبديل به نبردگاه مي‌شد. هنگامي که سرانديشهء فرهنگ ايران آن بود که جهان، جشن‌گاه است، در هر چيزی نيز اين هارمونی يا هم‌آهنگی يا «هميه» يا «اندام» يا «اندازه» بود. اکنون ديگر، اين نيروهای ضمير انسان با هم نمی‌دوند، بلکه ضد هم مي‌تازند. از اين پس، نبرد، ميان نيروهای جهان است. جهان تبديل به دو جبههء سياه و سپيد، دشمن و دوست می‌شود که سپس مرده‌ريگ اين انديشه به اسلام مي‌رسد. مفهوم دارالحرب و دارالسلا م، ته ماندهء همين انديشه در الهيات زرتشتی‌ست.

ادامه دارد ...

 

صدا، صدا

غذا خوردن ايرانی

ساعتي كه عقربه‌هايش افتاده بود ...

داستان‌های كوتاه

من سهراب، پسر شما ...

نسترن‌های سوخته

اندازه يا هم‌آهنگی - 4

فيلسوف و اشتباه سياسی

دربارهء مفهوم فرهنگ

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


نگاهی ديگر

کوششی فردی برای ديدنِ دوباره، شايد زاويه‌ای از ياد رفته

و گوشه‌ای از زنده‌گی در آن پنهان مانده ...

مقالاتی ديگر از اين دست:

- اندازه يا هم‌آهنگی

(بخش اول، بخش دوم،

بخش سوم)

- هسه، شرقی كردن ادبيات

- هری پاتر و خوانندهء ايرانی

هنر كيچ

- بلاگريّت

- ازدواج سنتی يا روشنفکرانه

فهرست نوشته‌های اين ستون را در سال قبل، در اين‌جا ببينيد.


نظر شما / نامه به نويسنده é