من سهراب پسر شما هستم

 ايليا ديانوش

«كدام‌يك از ماست كه دست‌كم يك‌بار به كشتن پدرش نينديشيده باشد؟» شايد اين جمله را در رمان «برادران كارامازوف» خوانده باشيد. پايه‌هاي پيشرفت در اروپا بر اصل «پدركشي» ـ يا بهتر بگوييم «تحجرستيزي» ـ استوار بود، اما ما جز اين‌ايم. روحيهء جمعي و بيماري تاريخي ما، چونان كه در شاهنامه نيز مي‌بينيم «پسركشي» ـ يا روشنتر بگوييم «تجددستيزي» ـ براي حفظ موقعيت است. رسم شومي كه «سهراب»‌ها قرباني گرفته است.

رسم شوم

(براي مبين، پسرم)

 

از حضيض چاه

به عزيزي مصر نرسيدم

تا متنبه‌تان كنم:

«من يوسف

برادر شما رَشك‌پيشه‌گان‌ام.»

 

داغ آتش بر من

باغ گلستان نشد

تا نيشخندتان كنم:

«من ابراهيم

برادرزاده‌ء شما بت‌تراشان‌ام.»

 

دريا بر من نگشود و

بر شما نبست

تا فاتحانه خطابتان كنم:

«من موسي

دست‌پروردهء شما فرعونيان‌ام.»

 

نگذاشتيد،

دلِ دريدن سينه‌ء تنگ و

قلب چرك‌مُردتان را

داشته باشم

 

نيرنگ‌خورده از لَشتان برخاستم

تا برخيزيد و به تيغ زهرآلود،

سينهء پُرشورم را بـِدَريد

 و حرف‌هاي تازه‌ام را

به گور بفرستيد:

 

«آري،

من

سهراب

پسر شما سنگ‌سران‌ام.»

 


 

مرثيه‌اي براي دايي تالي

 

دايي تالي عزيز!

بالاخره همسن شديم

 

تقصير تو نيست.

آن‌ قدر تو را در اين سن نگه داشتند

كه من ديگر به تو رسيدم

و آن قدر تو را به حماسه‌هاي حماقتشان بردند

كه من ديگر به تو نرسيدم

 

هنوز هم وقتي به شعبدهء كاشان مي‌آيم و

جاي خالي تو را مي‌بينم

فكر مي‌كنم رفته‌اي نان بخري

 

و ديگر از من نپرسيده‌اي،

كه با تو مي‌آيم يا نه؟

 

فكر مي‌كنم

با آن دوچرخه‌ء بيست و هشت

رفته‌اي نان بخري

دوچرخه‌اي كه تصور سواري با آن را

مي‌پرستيدم

و تحقق‌اش را

مي‌ترسيدم

 

بپرس با تو مي‌آيم يا نه

پس از تو ديگر

از سوار شدن بر دوچرخه‌ات،

نترسيدم

اما همه‌اش مي‌ترسم

نكند كسي بر گرده‌ام سوار باشد و من،

وزن خرد‌كننده‌اش را

احساس نكنم.

 


 

آتشي از گور تو

 

وقتي غذايم سوخت

گفتي: «غذا كه مهم نيست

دلت نسوزد.»

 

وقتي دل‌ام سوخت

گفتي: «دل چه اهميت دارد

غذايت نسوزد.»

 

وقتي دماغ‌ام سوخت،

تازه فهميدم

تمام اين آتش‌ها

از گور تو بلند مي‌شود.

 


 

من شاعرم آخر

 

چه بي‌شكوه

قايق شعرم

در اين ساحل بي‌سمت و سو

كز جايي ميان زمين و آسمان‌اش درد مي‌بارد

به گل نشسته است

 

من شاعرم آخر...

همينك اما

ياراي ارسال دل‌ام را

سوار بر قايق شعر

به سرابي از دريا ندارم

 

بسيار

افسرده هستم.

 


 

كاغذهاي دو رو سياه

 

گفتي بذار باشه، مي‌خونم‌اش

ولي نخونديش

حتا نگاشم نكردي

 

اگه ديده بوديش،

حتما پاره‌اش مي‌كردي

آخه عادت داري كاغذاي دو رو سياهُ،

پاره كني

 

كاغذاي يه رو سياهم،

خط مي‌زني و مي‌گي:

«پشت‌اش سفيده،

مي‌توني بنويسي»

 

آخه چه جوري پشت برگه‌اي كه روش نوشته: «درد دارم»

بنويسم «هيچيم نيست»

فكر كردي كاغذم سكه‌ست؟

 

كاغذ،

پايين‌اش بقيهء بالاشه

پشت‌اش بقيهء روش

 

تو كه بالا و پايين و پشت و روي ما رو يكي كردي كه باس بهتر بدوني

 

صدا، صدا

غذا خوردن ايرانی

ساعتي كه عقربه‌هايش افتاده بود ...

داستان‌های كوتاه

من سهراب، پسر شما ...

نسترن‌های سوخته

اندازه يا هم‌آهنگی - 4

فيلسوف و اشتباه سياسی

دربارهء مفهوم فرهنگ

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


رنگ كلمه

... صدايی تو را به جست‌وجوی خويش فرامی‌خواند ... .

صدايی دل‌نشين‌تر از نجوای آب! آب چشمه‌ها، و ... آبشارهايی به شفافيت نخستين دعاهای انسان، زيباتر از چمن‌زارهای غريب و دورافتاده، حتی زيباتر از طنين لبخند کودکی بر بستر خوابی ناز در شبستان روحی آشفته و سرگردان و تشنهء يک لبخند.

 

رنگ‌آميزی كلمات

در هفته‌های پيشين:

- شعر بی‌نام

- كه منظور از آن 24 نيست

- و هي كوتاه می‌‌كنم كه ...

- جهان و صلح

- يك غزل

- كلاف - صلح

- دو شعر

- ايمان بياوريم كه ...

- ستاره و تقويم

- ترانهء افتخار

- بانوی نگاه

و شعرهايی از سال قبل


نظر شما / نامه به شاعر é