از آسمان

 

دربارهء مفهوم فرهنگ

 

فرهنگ آينهء آزاد انعكاس شكوفايي فكر و استعداد است، واحهء ارزشها در برهوت سودجويي و تعصب است، فرزند و زاييدهء تاريخ است، عامل ارزشدهنده به زنده‌گيست. به زبان دايره‌المعارفي، فرهنگ مجموعهء ارزشها، هنرها، عادات، آداب و رسوم، عقايد، نظريات، اخلاقيات و حقوق است. و به زبان آدم شوخطبعي، براي فرهنگ، غير از نياز به ورزش و غذا، انسان قدري هم به هنر نياز دارد. در دانش ماركسيستي، فرهنگ يعني روبناي يك نظام اجتمايي و اقتصادي. فرهنگ نوع زنده‌گي گروه يا خلقي مشخص در مكاني معين و در دورهاي مشخص است. فرهنگ فضاييست براي مطرح كردن هويت خود. مقولهايست محدودتر از جامعه و اقتصاد، ولي وسيعتر از تئوري و ايدئولوژي. فرهنگ را انسان به‌وجود ميآورد، نه طبيعت. فرهنگ و تمدن دو طرف سكه يك جامعه هستند.

در قرن 19 فرهنگ را به معني تمدن نيز به‌كار ميبردند، يعني مجموع آفريدههاي مادي و معنوي در جامعه. سرودهاي هومر تا شعارهاي روي ديوار تا اوراد شيطاني، هر يك به نوعي، بخشي از فرهنگ هستند. آرايش مو، جويدن آدامس، عادات غذاخوري، ناميدن خاله و عمه، چنانچه جنبهء زيباييشناسي آنها مد نظر باشد، نيز بخشي از فرهنگ ميباشند.

رقيب هم هستند. جامعهشناسان مدعي هستند كه فرهنگ به معني امروزي، نخستين بار در آغوش عصر روشنگري به‌دنيا آمد. آنها تمدن را محصول قرن هجده و فرهنگ را تئوريزه شدهء قرن نوزده ميدانند، يعني دو صفت عمدهء عصر جديد، ولي دست در دست هم. با توسعهء استعمار و آغاز كلنياليسم در قرن نوزده، نياز به تعريف مقولهء فرهنگ نيز احساس شد. بر اثر پديدهء ناسيوناليسم و كلنياليسم، تعريف و معني فرهنگ دو چندان گرديد. درگيري ميان فرهنگ و تمدن بخشي از مبارزه ميان مدرنيته و سنتگرايي نيز ميتواند باشد. جمعی از مورخان ميگويند: "خلاف تمدن، فرهنگ عصر روشنگري، حامل بتهاي افتخارآميزي از قبيل دولت سكولار، ترقي و پيشرفت اجتماعي، و بلوغ سياسي و دفاع از آزاديست."

در زبان عاميانه، فرهنگ گاهي به معني تمدن، شهروندي و يا ادب شخصي به كار برده ميشود. فرهنگ غالباً موضعي انتقادي در مقابل دولت، تمدن و علائم آن دارد. هر چه دولت بيرحمتر و تمدن غارتگرانهتر باشند، نياز به انتقاد فرهنگ لازمتر است. فرهنگ يعني انتقاد از زمان حال و با ديدي سنجشگرانه نسبت به ارزشها. فرهنگ يا نقد اوتوپي است يا چه‌گونه‌گي و توضيح نوع زنده‌گي، يا خلاقيت هنري و فكري ميباشد. هردر، متفكر آلماني، اولين بار مقولهء فرهنگ را به معني مدرن و به عنوان مشخصهء هويت انسان يا گروه به كار برد. او ميگويد كه فرهنگ سعي بر آن دارد تا قطب مقابل جهاني شدنِ تمدن باشد. فرهنگ مجموعهايست رنگين از تنوع خصوصيات خلقها و ملتها، در صورتيكه تمدن خواهان همگوني و يكپارچه‌گي جهانيست. با ورود به قرن بيستم، بدبيني، يأس و سرخورده‌گي فرهنگي در غرب نيز آعاز شد. فرهنگ در دورهء ديكتاتوري، نقش سياسي به‌خود ميگيرد و مردم عباي سياستمدار را به شاعر ميدهند، چون مبارزه به علت خطرهاي سياسي، شكل فرهنگي به خود ميگيرد. فرهنگ گاهي بايد ميان بورژوازي باادب و خلق خشمگين شورشي، يكي را انتخاب كند و چون فرهنگ خواهان ميانهروي، هم‌آهنگي و آرامش و ضد سياستبازيست، ملايمت را انتخاب ميكتد. ميانهروي هميشه يكي از تقواهاي فرهنگي بوده. در زبان عاميانه ميگويند: "آدم بافرهنگ كسيست كه آب دهاناش را روي قالي نيندازد، اسير جنگي را آزار ندهد و يا نارنجك توي كتابفروشي دگرانديشان پرت نكند."

فرهنگ معمولا صفاتي محلي، ملي يا ايلي، قومي، قبيلهاي دارد تا جهاني. پستمدرنها و رمانتيكها، بهايي اغراقآميز به فرهنگ ميدهند. براي رمانتيكها هر فرهنگي جالب است و ارزش خاص خود را دارد، مخصوصاً اين كه اگر مورد هجوم تمدن و جامعهء مدرن قرار گيرد. اگر تمدن پديدهاي صوري، سطحي، بيگانه، سؤالبرانگيز، مكانيكي، سودجويانه و ماديست، فرهنگ نشانهء تكامل، هم‌آهنگي، پيوسته‌گي، آرمان‌خواهی، خودكفايی، هدفمندی و جامع‌گرايی‌ست. عنوانهاي قديمي، مانند فرهنگ ساده، ابتدايي، عقب افتاده و محلي، در فلسفهء پستمدرن نام رمانتيك، فولكلوريك و خلقي به خود ميگيرند. در اين زمينه، آدم به ياد مائوئيستهاي طرفدار نظريه محاصرهء شهرها از طريق روستاها ميافتد. پسامدرنها با كمك پسترمانتيك‌ها به ياد نوستالژي فرهنگي گذشته ميافتند. آنها فرهنگ قومي و اقليتي را ايدهآليزه كرده و به آسمان ميرسانند. براي رمانتيكهاي راديكال، هنر و خيالپردازي و فولكلور، بيان نوع خاص انرژي خلاق انساني هستند. فرهنگ به معني شهروندي، مفهوميست در مقابل بربريت ديكتاتوري. يعني ميتوان از فرهنگ خشونت و بربريت، يا از فرهنگ قوم بربر شمال آفريقا، و يا از فرهنگ نفوذ عروسك باربي در ميان كودكان پنج قاره جهان نام برد. منظور اين كه هر كدام فرهنگ خاص خود را دارد.

صاحبنظران ميگويند كه فرهنگ مدرن نيست، بلكه پيشامدرن و يا پسامدرن است و چنانچه در زمان حال مطرح شود، يا سايهء گذشته است يا پيشگوي آينده. فرهنگ و جامعهء زمان حال، هميشه از طرف شاخههاي اقتصاد و سياست غرضورز تحت فشار قرار ميگيرند، يعني براي رشتههاي سياست و اقتصاد، دو بخش جامعه و فرهنگ، بياهميت و بيارزش هستند. بايد در جواب آنهايي كه ميگويند، فرهنگ در بحران است، گفت: "فرهنگ و بحران هميشه دست به‌دست هم بودهاند." با اشاره به شرايط فعلي و جنگ فرهنگي غرب و شرق بايد گقت: "مهمترين مشكل، اختلاف فرهنگي نيست، بلكه اختلاف در درجهء آگاهي سلطهگران و آتشبياران معركه و طرفين دعواست."

در تاريخ انديشهء انسان، افرادي مانند هنري جيمز، اليوت، گاندي، ماركس، آدرنو، و والتر بنيامين از جمله كساني هستند كه به بحث پيرامون مفهوم فرهنگ پرداختند. بنيامين مينويسد: "نوستالژي و شور و شوق فرهنگي ميتوانند نقشي انقلابي داشته باشند." آدرنو ميگفت: "نازيها شانس پيروزي فرهنگيشان را در اقدام به قتل عام دگرانديشان ميديدند. اگر فرهنگ زورگويي وجود داشته باشد، حتما فرهنگ مقاومت هم وجود خواهد داشت." اليوت مدعي بود كه انسان در حالت خواب هم داراي فرهنگ است، چون بخشي از فرهنگ غريزيست. او توصيه ميكند كه هركس بايد در ولايت خود بماند تا دچار بيگانه‌گي فرهنگي نشود، گرچه خود او آمريكا را ترك كرد و تا نفس آخر در مهاجرت زيست.

 

صدا، صدا

غذا خوردن ايرانی

ساعتي كه عقربه‌هايش افتاده بود ...

داستان‌های كوتاه

من سهراب، پسر شما ...

نسترن‌های سوخته

اندازه يا هم‌آهنگی - 4

فيلسوف و اشتباه سياسی

دربارهء مفهوم فرهنگ

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


 


نظر شما / آرام بختياری é