صدا، صدا
صدای مقطعی كه دور میزند
روزگار مرا غريب
و من
راهگذری كه میشنود،
میبيند:
ديریست كه فصل سردی چشمانات خنياگر
غزلهای مناند.
گذشتی و نديدم
بهار را كه میگذرد.
محبت فشردهء دستان كيست كه
اينگونه موج میريزد
هزار هزار بر
سنگفرش نگاهام،
كدام جاده را به وصل تو طی
بايد كرد؟
كدام خيابان شلوغ و خلوت را
دنبال تو بايد گشت؟
كه نيستی و بايد باشی،
جايی
شايد
همينجا، كنار كاج پير پشت فوارهها يا ...
نمیدانم،
هميشه زود بلند میشوم
میروم پی كارم
و هميشه دير میرسم.