|
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم، تا شب خيلي كار داشتم. حجم زيادي خواندن و
نوشتن!
تصميم گرفتم از خانه بيرون نروم و تا شب سيزده چهارده ساعت كار كنم. اما خوب،
ناهار هم بايد ميخوردم. و اما ناهار:
امروز غذايي به سبك «ايراني» خوردم كه نگو و نپرس!
داستان از اين قرار بود: گفتيم ناهار چي بخوريم چي نخوريم؟
چهكار كنيم چهكار نكنيم؟
و دست آخر در كشمكش خودم با خودم نتيجه آن شد كه دست به پخت و پز بزنم. و
ماجرا آغاز شد. پياز داغ گرفتن و كدو و بادمجان پوست كندن و سرخ كردن و گوشت
بار گذاشتن و ...
.
القصه، به همين نام و نشان دو ساعت از وقت عزيز، صرف آشپزي و حواشياش
شد. قابلمه كه رفت روي اجاق و خيال ما از خانهداري
اندكي فارغ شد، با يك كم اضطراب از عقب افتادن كارها، نشستم پاي كتاب ...
.
آخ! تازه يادم آمد كه نان نداريم. هيچي! شال و كلاه كردم به دنبال نان.
خلاصه با دو سه ساعت تاخير،
بالاخره موفق شدم كار را شروع كنم. هنوز درست غرق خواندن نشده بودم كه شكم
عزيز به قار و قور افتاد. ظهر شده بود و وقت آن كه از دسترنج
يكروزه به ثمر رسيده،
ناهار را ميل كنم. كتاب و دفتر جمع شد تا بساط سفره، پهن شود. باز به همان
سبك، ماجراي چيدن سفره و پاسفرهايهاي مفصل شروع شد. سراغ يخچال رفتم تا
مخلّفات سفره را آماده كنم كه تازه فهميدم غذايی
از قبل توي يخچال آماده بوده. كار از كار گذشته بود و چهار پنج ساعت از وقت
من براي پختن صرف شده بود. بگذريم
...
. ساعتي هم صرف سفره و خوردن شد و نيمساعتي
هم مشكلاتِ بيحالي بعد از خوردن و نيمساعت
ديگر هم براي شستن ظرفهاي كثيف و حالا شدهاست
دوي
بعدازظهر،
و براي من يك نصف روز وقت مانده است و ده پانزده صفحه كتاب نيمهخوانده
و يك اعصاب خُرد
از كارهاي عقبمانده.
...
اما مثل اينكه كار هنوز هم قرار نيست شروع شود. رفتم پشت كامپيوتر و شروع
كردم به تايپ كردن:
يك ساعت ديگر هم صرفِ نوشتن ِ اين ماجرا شد
که میخوانيد!
خلاصه،
از سه و نيم چهارِ بعدازظهر با سلام و صلوات شروع كردم به خواندن و تصميم
گرفتم از اين به بعد هيچوقت به اين سبك غذا نخورم.
|
|
بازگشت به صفحه اول
شماره و نوشته های قبلی
|