غذا خوردن ايرانی

 رضا كلاهی

در جستجوی مهر

...

دنيای انسانی دنيای رابطه است. هويت آدم‌ها در ارتباط با يكديگر است كه شكل می‌گيرد، و زنده‌گی در ميان اجتماع افراد است كه جريان می‌يابد. در لابهلای اين زنده‌گی و در كشاكش آن رابطهها، ماجراهای ديدنی هست و واقعههای شنيدنی، داستانی پرنشيب و فراز. گاه غمآور گاه شادی‌ساز! ... رفيعترين قله اين راه پرماجرا شايد مهرورزی باشد. در جستجوی قله، درهها را می‌پوييم و دربهدر، محبوب را می‌جوييم.

ديگر نوشته‌های رضا در شماره‌های پيشين:

- ديوونه شو

- مرداد سی و دو

- آموزگاران ما

- اتومبيل شخصي

- بلندتر از فرياد

- يک امتحان آسان

- ظرفيت اصلاح‌گری

- استقبال گرم

- احساس شهروندی

- جامعهء توده‌ای

- آيا دموکراسی کافی‌ست؟

- مُحَرّمانه

و نوشته‌های قبل‌تر

 

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم، تا شب خيلي كار داشتم. حجم زيادي خواندن و نوشتن! تصميم گرفتم از خانه بيرون نروم و تا شب سيزده چهارده ساعت كار كنم. اما خوب، ناهار هم بايد مي‌خوردم. و اما ناهار:

امروز غذايي به سبك «ايراني» خوردم كه نگو و نپرس! داستان از اين قرار بود: گفتيم ناهار چي بخوريم چي نخوريم؟ چه‌كار كنيم چه‌كار نكنيم؟ و دست آخر در كشمكش خودم با خودم نتيجه آن شد كه دست به پخت و پز بزنم. و ماجرا آغاز شد. پياز داغ گرفتن و كدو و بادمجان پوست كندن و سرخ كردن و گوشت بار گذاشتن و ... . القصه، به همين نام و نشان دو ساعت از وقت عزيز، صرف آشپزي و حواشي‌اش شد. قابلمه كه رفت روي اجاق و خيال ما از خانهداري اندكي فارغ شد، با يك كم اضطراب از عقب افتادن كارها، نشستم پاي كتاب ... .  آخ! تازه يادم آمد كه نان نداريم. هيچي! شال و كلاه كردم به دنبال نان. خلاصه با دو سه ساعت تاخير، بالاخره موفق شدم كار را شروع كنم. هنوز درست غرق خواندن نشده بودم كه شكم عزيز به قار و قور افتاد. ظهر شده بود و وقت آن كه از دسترنج يك‌روزه به ثمر رسيده، ناهار را ميل كنم. كتاب و دفتر جمع شد تا بساط سفره، پهن شود. باز به همان سبك، ماجراي چيدن سفره و پاسفره‌اي‌هاي مفصل شروع شد. سراغ يخچال رفتم تا مخلّفات سفره را آماده كنم كه تازه فهميدم غذايی از قبل توي يخچال آماده بوده. كار از كار گذشته بود و چهار پنج ساعت از وقت من براي پختن صرف شده بود. بگذريم ... . ساعتي هم صرف سفره و خوردن شد و نيمساعتي هم مشكلاتِ بي‌حالي بعد از خوردن و نيمساعت ديگر هم براي شستن ظرف‌هاي كثيف و حالا شده‌است دوي بعدازظهر، و براي من يك نصف روز وقت مانده است و ده پانزده صفحه كتاب نيمهخوانده و يك اعصاب خُرد از كارهاي عقب‌مانده. ... اما مثل اين‌كه كار هنوز هم قرار نيست شروع شود. رفتم پشت كامپيوتر و شروع كردم به تايپ كردن: يك ساعت ديگر هم صرفِ نوشتن ِ اين ماجرا شد که می‌خوانيد! خلاصه، از سه و نيم چهارِ بعدازظهر با سلام و صلوات شروع كردم به خواندن و تصميم گرفتم از اين به بعد هيچ‌وقت به اين سبك غذا نخورم.

 

صدا، صدا

غذا خوردن ايرانی

ساعتي كه عقربه‌هايش افتاده بود ...

داستان‌های كوتاه

من سهراب، پسر شما ...

نسترن‌های سوخته

اندازه يا هم‌آهنگی - 4

فيلسوف و اشتباه سياسی

دربارهء مفهوم فرهنگ

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


 


نظر شما / نامه به نويسنده é