|
همه چيز از
يك روباه شروع شد ...
چند روز قبل
در خيابانهای تهران و ميان مغازههای متعدد همراه دوستی بودم كه دنبال يك
عروسك روباه میگشت تا بخرد.
"آخر روباه چه
ويژهگیای دارد كه تو گير دادهای به آن؟ حالا نمیشود عروسك راسو بخری يا
كلاغی چيزی؟ ..."
"من نديدهام
كه شركتی عروسك روباه توليد كرده باشد. من كه تا حالا ميان اجناسی كه آورده و
فروختهام، هيچ وقت عروسك روباه نداشتهام. اصلاً مشتریای هم نداشتهام كه
دنبال چنين عروسكی باشد ..."
اما اين دوست
مگر دستبردار بود! هر سوراخ سنبهای را به دنبال عروسك روباه میگشت. چه بسا
اگر به كوه و در و دشت زده بوديم، راحتتر میتوانستيم يك روباه زنده گير
بياوريم! اما او كه روباه زنده نمیخواست ... . او فقط يك عروسك روباه
میخواست و هيچ هم نمیگفت كه به چه خاطر.
باورتان
نمیشود، اما پيادهروی چند ساعتی و جستوجوی حسابی برای عروسك روباه به چيزی
جز خستهگی پاهای ما ختم نشد. آن وقت بود كه يك بار ديگر و برای آخرين مرتبه
پرسيدم: "حالا نمیشود به يك جانور ديگر رضايت بدهی؟ روباه از كجا گير
بياوريم؟ اَه ..." و او بی آن كه به لحن خسته و معترض من توجه كند، خيلی آرام
در حالی كه رد نگاهاش معلوم نبود به كجا میرسد، جملهای گفت كه به سختی
شنيدم: "آخه، همه چيز از يه روباه شروع شد ..." و يك نفس عميق كشيد. فقط يك
نفس عميق!
|
افسانه را
اعدام نكنيد!
گويا در سرآغاز فصل زرد پاييز،
قوهء قضا برگ زرد ديگری میخواهد در پروندهء خويش ثبت كند. بالاخره حكم اعدام
«افسانه نوروزی» را ابلاغ كردهاند. اگر نمیدانيد افسانه كيست، به اختصار
بگويم كه او شش سال پيش در دفاع از خويش مقابل مرد متجاوزی وی را به قتل
رساند و اينك بعد از فراز و نشيبها مشهود است كه جميع نمايندهگان شرع مقدس
اسلام كه بر مسند قضا در اين ولايت تكيه زدهاند، عمل او را خارج از شرع
میدانند و لايق مجازاتِ قصاص. بيشتر میخواهيد بدانيد؟ به نشانیهای زير سر
بزنيد:
-
وبلاگ گلكو
-
فراخوان
سازمان عفو بينالملل
-
شبح
-
كاری
كنيد!
-
افسانه
را نجات دهيد!
-
روزنامه
شرق
من هم اينجا تنها میتوانم داد بزنم كه افسانه را اعدام نكنيد، اما نمیدانم
صدای من و شما به جايی خواهد رسيد يا نه! چه بسا تا چند روز ديگر ...
سالروزهای
بر باد رفته و ...
چند روزیست كه از سالروز
مبعث پيامبر اسلام میگذرد.
در روزهايی كه پيش روست،
سالروز ميلاد دوازدهمين امام شيعيان فرا میرسد.
روزهای آغازين ماه شعبان كه
امسال مصادف با اوايل مهر بوده، سالروزهای تولد مردان عاشورايی كربلا را
پشت سر نهاديم.
ديروز سالروز ِ ...، فردا
سالروز ِ ... و همينطور الخ!
نمیدانم چه حكايتیست كه ديگر
چون گذشته متوجه آمد و رفت اين سالروزها نمیشوم. نه اين كه متوجه نمیشوم،
اما يك حس عجيب در من دميده شده انگار كه روزهايیاند مثل ديگر روزها. آخر،
مگر نه در ديگر روزها هم بودهاند بزرگمردانی كه زاده شده يا به موقعيتی
خاص رسيدهاند؟ پس چرا با تن سپردن به قالبها، حتی خود اين نامآوران را به
يك روز محدود كنيم؟ پس چرا ...
شايد بگوييد كه فلانی باورهای
مذهبیاش بر باد رفته و حالا میخواهد همه چيز را موجه و معقول نشان دهد. نه
اين كه جوابی نداشته باشم، اما حالا و اينجا را مجال پاسخ به اين سؤال
احتمالی نمیدانم. تنها میخواهم به نكتهای ورای عقيدهء خودم اشاره كنم. و
آن اين كه نگاهی با چشمان كاملاً باز به دور و بر خود بيندازيم و ديگران را
هم ببينيم. چه میبينيد؟ من بسياری را میبينم كه فارغ از باورهايشان اصلاً
متوجه آمد و شد اين روزها نيستند. باز من دستكم از خود در لحظهای به خاطر
يك حس، سؤالی میپرسم، اما خيلیها كه هيچ ... .
غرضام از طرح اين مسأله رو
آوردن به نگاهی ارزشی نيست كه تمام تلاشام اين بوده تا اين رويكرد در لحنام
مشهود باشد. فقط میخواهم كه بپرسم در روزگار و شرايط حال كه اين چنين
سالروزها بر باد میروند و نامهای آشنا در ذهن اين و آن عمقی نمیگيرند، چه
داريم ورای روزمرهگیها؟
راستی، همين روزها سالروز جشن
مهرگان هم هست، نه؟ آيا كسی اصلاً به آن هم فكر كرده است؟
بگذريم، من و شما را چه به داعيهء مذهب و قوميت! |