|
گفتوگو
گفت:
تفنگام بيباروت مانده.
گفتم:
كلبهات سرد است.
گفت:
چاي بخوريم.
گفتم:
صبح نزديك است، بخوابيم.
گفت:
دنياي بيرحميست.
گفتم:
پير شدي.
گفت:
كلبهام را گرم ميكنم.
گفتم:
خورشيد بالا ميآيد.
گفت:
چاي سرد شد.
گفتم:
بخوابيم.
گفت:
هيزم نداريم.
گفتم:
تفنگات خاك گرفته.
گفت:خسته شدم، بخوابيم فردا بيايد.
گفتم: فردا هم سرد است.
وحيد ذوالنوريان
é
فندك و پاكت سيگارم
ساعتي
از غروب گذشته. راه ميروم به سوي خانه.
صداي
قدمهاش برايام آشناست و ميشنوم از پيام كه ميآيد قدم به قدم.
شيرين
است دلهرهاي دارم و آشنا. كندتر ميكنم مگر نزديكتر شود تا مستام
كند عطر گيرايش، اما او نزديكتر نميشود. قدم به قدم ميآيد با من، چه
كند چه تند.
خم
ميشوم بند كفشام را ببندم تا به اين بهانه شايد او بيايد و رد شود از
كنارم.
فندك
و پاكت سيگارم ميافتند از جيب پيراهنام خم كه ميشوم بند كفشام را
ببندم. بر زمين كه ميخورند فندك و پاكت سيگار، تلاقيشان حتي صداي
قدمهاي تو ميدهد. چه آشناست اين صدا.
خم كه
ميشوم، بند كفشام را ببندم، و فندك و پاكت سيگار كه از جيبام
ميافتند و بر كه ميدارم و در كيف ميگذارمشان، و بعد هم كه بلند
ميشوم، در اين بين صداي قدمهاي تو نميآيد. و بلند هم كه ميشوم و
دوباره به راه ميافتم، نميآيد صدايي. بر كه ميگردم پشت سرم را هم
نگاه كنم كسي نميبينم و صدايي نميشنوم.
فندك و پاكت سيگار در كيفام هنوز به هم كه ميخورند، صداي قدمهاي تو
ميدهند.
حسن كلاهی
é
|