|
در سينهام
كبوتركی خاموش
آرام
پرپر
میزند.
خاموش ِ خاموش
میخندم.
[ تبسم
فريادِ مجسم ِ
زخمهای استخوانسوز است. ]
***
سر از خاك برگرفته ام
تا خويش را
بيابم
افسوس،
تدبيرهايی معمايی چنانام به
خويش در پيچيدهاند
كه
راه گريز از خاك را
نياموختهام.
آه!
كودكام ...
او را نمیشناسم
نديدهاماش، اما
بیشكيبیاش را
در خطوطِ
چهرههايی مضطرب
نگريستهام
و گريستهام.
آه!
مادر كودكام ...
او را نمیشناسم،
اما
تو گويی اوست كه
از يادم برده است
_ خاموش است
و چنان خاموشی را
در گلوبند زرين خويش قاب
گرفتهاست
كه از
دسترفتهگیام را
به
فراموشی جاودانهای سپرده است _
مادر كودكام را میگويم.
***
هرگز التهابِ داشتن
مرا
نيازرده است،
نخواستهام،
نداشتهام،
نيافتهام.
فصلها میگذرند
و هر لحظه
فصلیست
بهار آمد
و با خود
پرستوها را برد.
تا كجا؟
نمیدانم.
آه! با توام
اگر پرستويی ديدی
آن را به نام
مخوان
مخوان، كه نخواهدت شناخت
ترا،
ترا
كه از اين خاكی
در او
در ذهن ِ جاری و جويای او،
بهار
هميشه
مضطربی چشم بهراه است.
با من بگوييد
كودكان،
اين گردونههای
شادی
تلخكامیشان را
با كه
تقسيم میكنند؟
و شباهنگام
در هوای تلخ ِ كدام خاطره
چشم بر افق ِ بسته میدوزند
و آرام آرام
میگريند
و تبسم كدامينشان
قصهگوها را به تمسخر میگيرد
شكوفهء بلوغشان را
كه چيده است؟
كه چنين خوشاند ...
***
بر «چه»
بر «كه»
و از «چه» بگريم؟
آه، فرزندم
ای ناشناختهترين
همنشين لحظههای تلخ وجود من
ديگر هيچكس
نخواهد ماند
تا ناتوانی و
تلخكامی ترا ضجه زند
پس از من
كسی ترا صدا
نخواهد كرد
و دستی، حرير
نوازشی بر گونههای رنجديدهات نخواهد كشيد
و دامان عطوفتی
اضطرابهايت را
لالايی نخواهد خواند.
بیهوده
در انتظار شادی
بر خاك افتادی
مادرت خود را سوخت
[ صدای سوختناش،
هر غروب
آنجا كه خورشيد
خاك
را به آيينهء خونينی بدل می كند
و افق
را همچنان و همچنان چشم به راه میگذارد،
غوطهور است. ]
فراموش كن!
فراموشام كن!
پس از من
كسی، ترا نخواهد شناخت
و تو
تنهايیات را
هديهء خاموشی خواهی كرد
و مرا
قطره قطره ياد خواهی
آورد.
صدايم خواهی كرد
خواهیام ديد،
خواهی گريست
و خواهی گفت:
چرا؟
***
با دلتنگی باغبانی در
سراشيبی فصول
نسترنهای سوختهام را
تلنبار میكنم
و بر
زخمهای كهنهشان
شكيبايیام را
قطره
قطره
قطره
فرو میريزم.
آه!
كبوتركی خاموش
در خرمن خاطرههايی سوخته
دانه برمیچيند. |