|
خاك كاهو بر سرت!
امير راكعی
ميدوني، من هميشه از اين خوانندهها و شاعرها و نويسندههايي كه براي
هر مناسبتي كه از راه ميرسه، يه شعر، ترانه يا نوشتهاي دارن، بدم
مياومده. اما يه دفعه ديدم تو اين چند شمارهء آخری «فروغ» سه تا نوشته
از من چاپ شده كه هر كدوم بسته به يه مناسبته! اولي بيست و هشت مرداد و
مصدق، دومي اولين سالگرد درگذشت فرهاد و آخریش هم پاييز.
به قول معلم ادبيات راهنماييم: "خاك كاهو بر سرت!"
ميگفتيم: "چرا خاك كاهو؟" ميگفت: "چون بهاش كود انساني میدن."
حالا انگار يكي داره تو گوشام اينُ ميخونه.
حالا چرا فحش ميدي؟ باور كن تقصير من نيست. همهاش تقصير اين «خود»مه!
آره همون خودم كه اون دفعه ميخواستم دستاِشُ بگيرم، ببرماش بيرون با
هم بگرديم.اين چند وقت اونقدر بردماش بيرون كه ديگه پر رو شده! آره،
همهاش تقصير اونه! تا يه خبري ميشه، اين خوده هم حس ميگيردشُ و
اوهوي ... ! حالا خر بيار و باقالي بار كن!
مثلاً جشنوارهء كن ِ، يهو ميبيني اين خودِ عوضي كت و شلوار مشكي،
كراوات مرتب پوشيده، بالاي سن داره نخل طلايي رو ميگيره! يا مثلاً
فينال جام جهانيه، دوباره جو ميگيردش، تيپ خفن ميزنه، يه سيگار برگ
رو لباش، داره از كنار نيمكت سر بازيكنهاش داد ميزنه. يا شهرام
ناظري داره كنسرت اجرا ميكنه، چارزانو كنارش نشسته سهتار ميزنه! يا
يا يا يا ... . خلاصه، هر لحظه به شكلي و لباسي!
حالا شما ميگيد من با اين خوده چه كار كنم؟ ديگه از دستاش كلافه
شدهم. هر دفعه بايد يه جاي دنيا دنبالاش بگردم. ولاش كني اولين
نفريه كه پاشُ رو مريخ ميذاره! يا ايرانُ برا اولين بار قهرمان جهان
ميكنه! يا يه برج دويست طبقه تو شيراز ميسازه كه هِي به يه تيفال
بيست متري نگن: «برج الكترونيك»! _ آخه، من نميدونم اونهايي كه به
اين تيفال ميگن برج، به برج چي ميگن؟ هر كي ندونه، فكر ميكنه شيراز
دِهه!
بگذريم، اينها هم دلشون خوشه! بريم سر بحث خودمون. من هم اينُ قبول
دارم كه آرزو بر جوانان عيب نيست، اما ما هم جوون بوديم، آرزو داشتيم،
اما نه ديگه اينطوري! نوبره والله! در ديزي بازه، حياي گربه كجاس؟ نه
اينطوري نمي شه، يا اين خودُ بايد درست كنم يا عوضاش كنم. ...
قطعنامه!
به خدا من مناسبتي نيستم! شما رو به سر مبارك باور بفرمايين!
é |