|
اندازه يا همآهنگی - آخرين بخش
منوچهر جمالی
در فرهنگ ايران، درست رنگينکمان (سَنوَر يا زهدان سيمرغ) و دم طاووس
و رنگارنگی (نام ديگر سيمرغ، سيرنگ است)، پيکريابی ايدهء
«همآهنگی»ست. در حاليکه در الهيات زرتشتي، رنگهای رنگينکمان،
رنگهای ديوی هستند، و فراموش ميکنند که رنگينکمان، «کمان بهمن»
خوانده میشود که خدای همآهنگی بوده است. از آنجا که رستم و زال،
سيمرغي، و پيکريابی اين انديشه شمرده ميشدند، رنگينکمان، کمان رستم و
کمان زال هم خوانده ميشد. ... سرسلسلهء حکومت ساسانی که يک حکومت
زرتشتیست، هنوز حقانيت خود را ميان مردم، از سيمرغ ميگيرد. به عبارت
ديگر، اکثريت مردم ايران خرّمدين بودهاند، و اگر چنانچه زرتشتی
بودند، اين حقانيت را از اهورامزدا ميگرفت. و همين ترکيب سه بخش از سه
جانور با هم، نشان انديشهء همآهنگيست که نريوسنگ خوانده میشود.
چنانچه در تختجمشيد نيز شيری ديده میشود که سرش، سر يک انسان پارسی
است، و تناش، تن شير است و بالهای سيمرغ را دارد، و دستاش را روی
نيلوفر نگاه داشته است. ايرانيها، مانند هنديها و مردمان آسيای
خاوري، از «دين» مفهوم اديان ابراهيمی را نداشتند. اين اديان ادعای
حقيقت واحد و کامل و منحصر بهفرد ميکنند. طبق اين اديان، هر کسی
ميتواند فقط يک دين را بپذيرد، چون حقيقت انحصاريست. و اين انديشه،
بُن همهء تعصبات و جنگها و ضد تفاهم اصيل و ديالوگ است. وارونهء اين
انديشه، ايرانيها از هر ديني، بخشی را که میپسنديدند، میپذيرفتند و
با هم ميآميختند. در همين نقش ِ هخامنشيان ديده میشود که هخامنشيان
از دين ميترايی، قربانی خونی و حکومت بر پايهء قهر و خشونت را
نمیپذيرفتند. از اين رو سر اين شير، سر يک انسان است. در نقشهای
ميترايی در اروپا، سر ميترا (همان ساتورن) را سر شير درنده ميکنند، که
آتش سوزان از دهاناش بيرون افشانده میشود. هخامنشيها فقط تن اين شير
را میپذيرفتند، نه دهان درندهاش را که نماد آزار است. و پنجه يا
چنگالاش که باز قسمت درندهگياش هست، پيوسته به نيلوفر است گه در
بندهشن، گل آناهيت است. يعنی چنگال شير هم، متعهد به مفهوم «قداست جان»
در آيين آناهيتاست. مثلاً رستم، پوست ببر بيان که بيور باشد، و جانور
رودسارهاست ميپوشد، و بالاخره، بالهای شير، بالهای سيمرغ است که
بيان معرفت سيمرغيست. همين تصوير «نريوسنگی» وجود انديشهء هارمونی
ميان اديان ميترايی، آناهيتی و مزدايی را نشان ميدهد، چون سرش، همان
سر فروهر را در نقشهای تختجمشيد نشان ميدهد که ترکيب «سيمرغ و
اهورامزدا»ست. اين گونه ترکيبات در انسان و اجتماع که ايجاد همآهنگی
ميکردند، نريوسنگ خوانده ميشدند. در سانسکريت نيز به يکی از چهرههای
«ويشنو» که ترکيب صورت «مرد و شير» است، نرسيمه
(narsimha)
يا نرسنگه گفته میشود. در اين ترکيب است که ويشنو، ميتواند جهان را
از چنگال ظلم و ستم «هرنکيشب» برهاند. نريو سنگ که اصل هارمونی باشد،
در فرهنگ ايران، اصل حکومت آرمانی شمرده ميشد. واقعيت بخشيدن اين ايده
در اجتماع و حکومت، وحی خدايی شمرده ميشد. به عبارت ديگر، غايت حکومت،
همآهنگسازی اجتماع بود. رد پای اين انديشهء بزرگ، در بندهشن بخش
يازدهم، پارهء 177 باقی مانده است: "ايزد نريوسنگ، پيامآور ايزدان است
که به همه، پيغام او فرستد." با آن کيان و يلان، به ياری دادن، در گيتی
گمارده شده است. دربارهء تخمه کيان گويد که آن را بيفزايد. چنين گويد
که به سبب اوست که تخمهء کيان را از پيوند خدايان خوانند. نريوسنگ فرای
بخشندهگی جهان است، زيرا به ياری او آن کيان و يلان فرای بخشندهگی و
حکومت اين جهان کردند. اين نرسي، که به همهء مردمان پيغام ايزدان را
ميفرستد، درست همان بهمن است. اين نرسي، پيوند دهندهء چهار نيروی ضمير
انسان است که آنها را با هم همآهنگ میسازد، که در واقع همان بهمن
است. زندهگي بر شالوهء همآهنگی اين نيروها قرار داده شده است.
باربد، لحن روز دوم را که روز بهمن است، «آيين جمشيد»
خواند. به عبارت ديگر، بهمن آيين جمشيد، يا آيين هر انسانيست، چون
جمشيد بُن هر انسانيست و جمشيد روييده از مهرگياه يا بهروج و الصنم
(بهروز و سيمرغ) است. از اين ردپاها بهخوبی ميتوان دريافت که نرسی
(نريوسنگ) گوهر انسان است. در بندهشن نرسی پسر ويونگهان
(wiwanghan)
خوانده میشود. از سويی، جمشيد در اوستا نيز فرزند همين ويونگهان است.
پس نرسي، برادر جمشيد است. ولی در واقع، نرسی همان گوهر درونی خود
جمشيد است. صفت جمشيد «جمشيد زيبا»ست. و اين صفت از آنجا سرچشمه
ميگيرد که نريوسنگ در اثر همآهنگياش «پيکر زيبايی» بود. در فرهنگ
ايران، هارمونی يا همآهنگي، گوهر و بنياد زيبايی شناخته ميشد. در اثر
اينکه موبدان زرتشتي، جمشيد را از نخستين انسان بودن انداختند، خواه
ناخواه صفت نرسي از جمشيد و حکومت جدا ساخته شد. اين بود که نرسي از
ريشهاش در اصل هارمونی ِ نهادیِ انسان يا همان جمشيد بريده شد. اين
زيبايی هم، مانند سرود و موسيقي، به عنوان «اصل اغواگر»، زشت و خوار
شمرده شد. چنانکه تئودور برخونی
(Theodor
Barkhoni)
داستانی ميآورد که هرمزد، نرسه را چون مردی پانزده ساله آفريد و او را
برهنه در پس اهريمن قرار داد تا زنان با ديدن او، دل دراو بندند و او
را از اهريمن بخواهند. در اساطير مانوی، ايزد نرسيف
(naresahyazd)
خود را چون جوانی برهنه و زيبا به ديوان مينمايد. اديان نوری، مانند
يهوديت، مسيحيت و اسلام و همچنين مانوی، با زيبايی برهنه دچار دردسر
میشوند، و آن را به عنوان اغواگر و فريبنده به گيتی و شهوات، رد و طرد
ميکنند. در حالي که در فرهنگ ايران، زيبايی صفت انسان، و بيان هارمونی
ِ ضمير انسان و اندام تن دانسته و اوج خوبی شمرده ميشد.اين نريوسنگ در
فرهنگ ايران، اصل همآهنگی و همآوازی و همخوانی و همدستانی و
همکامی (شاد بودن همه با هم) بوده است. و از اين هارمونی بوده است که
زيبايی پديد ميآمده است. از هارمونی نيروهای ضمير انسان با هم، زيبايی
انسان و انسان زيبا (جمشيد) پيدايش میيافته است. واژهء «اندام» درست
بيان همين همآهنگی و زيبايی ست. همآهنگي سرچشمهء زيبايی و نظم بوده
است. در فرهنگ ايران، همآهنگي اصل متضاد با «سلسله مراتب قدرت» است.
قدرت با ايجاد سلسله مراتب، به ايدهء «حاکميت و تابعيت» شکل ميدهد.
قدرت برای تنفيذ حکم و ارادهء خود، نياز به سلسله مراتب دارد تا حکم
دادن و اطاعت و عبوديت، پله به پله به پايين برود و دست بهدست شود.
اين است که «همآهنگی» در گوهرش، متضاد با «اصل قدرت» است. هرچه در
جامعه همآهنگی بيفزايد، قدرت و حکومت ميکاهد. و وارونهء اين، هرچه
حکومت و قدرت بکوشد خود را مطلق سازد، ريشهء همآهنگيهای اجتماع را از
بُن ميکند و مردمان را از خودجوشی همآهنگی باز ميدارد. در جامعهای
که مردمان از همآهنگشوي، نازا شدند، حکومت جبار و مستبدِ مطلق
میشود. در فرهنگ ايران، هر چيزی بايد در بُن باشد تا در همه باشد. اين
است که همآهنگي در آغاز ميان خدايانی هست که از آنها انسان ميرويد.
همآهنگی را الاهي، خارج از خود، خلق نميکند، بلکه از خود خدا
ميرويد. وقتي گوهر خدا همآهنگيست، در بُن و گوهر همهء انسانها
همآهنگی هست. به اين سان، خدا، اصل همآهنگيست، نه مرکز قدرت. اين
خدا نيست که با قدرت بینهايتاش، همآهنگی را خلق بکند. چنين سخنی در
فرهنگ ايران، سخنی غلط و پوچ است، چون همآهنگي درست برضد قدرت
است. در همآهنگي، همهء اجزا و بخشها با هم متناسباند. همهء اجزا با
اندازه و طبعاً نسبیاند، نه مطلق. همهء اجزا کرانهمند هستند. تا
کرانه نداشته باشند، نميتوانند همآهنگ شوند. از سويی، در همآهنگي با
کثرت و تعدد و طيف کار داريم، که هرگز نميکاهد، بلکه پيوستن اين کثرت،
با بقای کثرت و بقای خواست و خردشان، همآهنگی پيدايش میيابد. در
همآهنگي مسألهء برتریجويی يک بخش بر ساير بخشها در ميان نيست.
همآهنگی ضد تمرکز همهء ارادهها و خردها در يک نقطه است که اصل قدرت
است. همآهنگي حل و ذوب فرديتها در يک کل نيست، بلکه بقای فرديت در کل
است. اين مفهوم زيبايی و همآهنگی از موسيقی آمده است. علت هم اين است
که مفهوم «نييدن» که نواختن نی باشد، به مفهوم مديريت و رهبری و تنظيم
بوده است. يا در اوستا، جمشيد «سريره» خوانده میشود. «سری» و سريره،
به معنای زيباست. البته جمشيدِ سريره، به معنای جمشيد فرزند سريره است.
چون يک معنای سريره، رنگينکمان است، که نام ديگر آن «سَنوَر» است که
به معنای «زهدان سيمرغ» است. جمشيد فرزند سيمرغ است. از سوی ديگر معنای
سرير، اورنگ است که نام بهرام است، و سيمرغ و بهرام، مادر و پدر
جمشيدند. ولی رنگين کمان يکی از بزرگترين نمادهای همآهنگی رنگهاست.
طبعاً جمشيد، فرزند رنگينکمان (بهمن) يا فرزند همآهنگيست. معنای
ديگر سرير، غار کيخسرو است. غار کيخسرو نيز به معنای «زهدان سيمرغ»
است. چون خسرو، در اصل «هوسرو» است که همان «نای به يا شاخ به» باشد، و
غار و چاه نمادهای زهدان هستند، و معنای «نيک مشهور شده» از مخلوقات
ذهنيات ايرانشناسان است که از فرهنگ زنخدايی ايران بيخبرند. اين
همآهنگی و زيبايی و موسيقي در فرهنگ ايران، يک اصل هنری و زيباشناسی
نبوده است، بلکه يک اصل روانشناسی و فطرت انسان و يک اصل حکومتی بوده
است. حکومت استوار بر اصل همآهنگيست. موسيقی و زيبايی منش حکومت را
ميسازند. ضديت با موسيقی (سرود) و زيبايی، و آنها را به نام
شهوتانگيز و اغواگر زشت و خوار ساختن، ريشه در قدرتطلبی موبدان و
اديان نوری داشته است و دارد. منش همآهنگی موسيقايی که سبب آميزش
طبقات در جشنها میگردد و آنها را با هم تار و پود ميکند، ضد ايدهء
«سلسله مراتب قدرت» در کار است.
é |