|
جدايي
بيژن باران
يوسف گمگشته
باز
آيد به کنعان غم مخور
حافظ
آه اي دختر چوپان دشتهاي وسيع!
با سطل سخاوت آب و مستطيل مسکوت آذرخش
در تناوب پاندولي، حيات و نور به چاه آوري.
او که در ته چاه شاهد است بر
دور
فلک
لاوک آبی آسمان روزانه
و کپل بياض ماه برنزه
که از چادرشب سما بيرون زده.
آه اي دختر کولی پايکوب بيابان!
اي آواز و اي آوازخوان!
از کنار درختان نخل و قامت گل کاغذي قائم بر آلاچيق
با
دويدن و پريدن از جوي مترنم پرآب روان
پا بر بومادران، بادلنگ و مندوس وحشي صحرا گذاري-
در طنين ملکوتي صاف صوفي اعصار گذشته:
"پيرهن چاک، غزل خوان و صراحي در دست."
بر کف مرطوب و تاريک مغاک،
کسی
چارزانو
بر سر رود يادهاست.
تا شهاب هفتهگی دستمال
معطر منظوم تو
- پس از گشت منظم در گذر مصب سيبرنتيک
-
بر اين شواليه شاعر دربند انفرادي،
چون تکه بزرگ برف آتشبار فرو افتد.
ياد داري آن روز که گردنبند گل را تو چاه انداختي
- :He said, neither in Egyptian nor Hebrew
- .Thx 4 the purple Bougainvillea lei
با موسيقي سنتي در دستگاه شور، بلند خواندي:
"برايات
روز خوبي آرزو ميکنم
–
از دور بر لبان ساحرت كه روح مردهام
را
با كلام آتشين زنده ميكند
بوسه ميزنم
–
با محبت صميمانه و خالصانه."
ادامه دادي "تقدير بين من و تو فاصله انداخته."
آه اي دختر رقصان بر
هُرم
فلات مواج تابستان!
اي غزال بازيگوش بوتههاي گز و
پسته
کنارهء
کوير!
تو دلو رحمت و دستمال ياد با ريسمان احسان پايين آوري
متکي بر تحريک سکون
دو
زانو بر لبهء
چاه
با فشار فوق قویِ
قفس سينهات
بر استتار
دو
فاخته دستآموز
به نفس نفس افتاده
که سرود مولانا به نوبت زمزمه کنند:
"بشنو از ني چون حکايت ميکند
از جداييها
شکايت ميکند."
é |