بيست و هفت مهر 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

نامه به فروغ

و خاطره‌های يك سال

 

 برای يك سال:

 رضا / امير


 

 

 صلح نوبل و سود و زيان ما

 مهرگان

 عكاس‌خانهء مانی

 طلوع

 باران نمی‌تواند

 بی ليليا شبی

 جدايی

 آن‌سوترها و می‌خندم

 اندازه يا هم‌آهنگی

 

جدايي

بيژن باران

يوسف گم‌گشته باز آيد به کنعان غم مخور

حافظ


آه اي دختر چوپان دشت
هاي وسيع!
با سطل سخاوت آب و مستطيل مسکوت آذرخش
در تناوب پاندولي، حيات و نور به چاه آوري.
او که در ته چاه شاهد است بر
دور فلک
لاوک آبی آسمان روزانه
و کپل بياض ماه برنزه
که از چادرشب سما بيرون زده.

آه اي دختر کولی پايکوب بيابان!
اي آواز و اي آوازخوان!
از کنار درختان نخل و قامت گل کاغذي قائم بر آلاچيق
با
دويدن و پريدن از جوي مترنم پرآب روان
پا بر بومادران، بادلنگ و مندوس وحشي صحرا گذاري-
در طنين ملکوتي صاف صوفي اعصار گذشته:

"پيرهن چاک، غزل خوان و صراحي در دست."

بر کف مرطوب و تاريک مغاک،
کسی
چارزانو بر سر رود يادهاست.
تا شهاب هفت
ه‌گی دستمال معطر منظوم تو
- پس از گشت منظم در گذر مصب سيبرنتيک
-
بر اين شواليه شاعر دربند انفرادي،
چون تکه بزرگ برف آتش
بار فرو افتد.
ياد داري آن روز که گردن
بند گل را تو چاه انداختي
- :He said, neither in Egyptian nor Hebrew   
- .Thx 4 the purple Bougainvillea lei   
 

 

با موسيقي سنتي در دستگاه شور، بلند خواندي:

"براي‌ات روز خوبي آرزو ميکنم –

از دور بر لبان ساحرت كه روح مردهام را

با كلام آتشين زنده ميكند بوسه ميزنم –

با محبت صميمانه و خالصانه."
ادامه دادي "تقدير بين من و تو فاصله انداخته."

 

آه اي دختر رقصان بر هُرم فلات مواج تابستان!
اي غزال بازيگوش بوته
هاي گز و پسته کنارهء کوير!
تو دلو رحمت و دست
مال ياد با ريسمان احسان پايين آوري
متکي بر تحريک سکون
دو زانو بر لبهء چاه
با فشار فوق قو
ی‌ِ قفس سينهات
بر استتار
دو فاخته دستآموز به نفس نفس افتاده
که سرود مولانا به نوبت زمزمه کنند:

"بشنو از ني چون حکايت ميکند

از جداييها شکايت ميکند."

é


© برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.