|
بي
ليليا
شبي
ايليا ديانوش
براي
فرنوش،
كه يك
ماه پس از سرودن اين شعر،
ليليا
را
_
فراتر
از آنچه ميپنداشتم،
در
وجود او يافتم.
درد
خسته از انكار من
در دل من لانه كرد
و فضا،
ثانيهها
ريگ در گيوهء
رفتن شدهاند
جاي پاي جادو
در اين مژدههاي پژمرده
هم از نخست
پيدا بود.
و تو ديده بودي،
ليليا!
تو خود گفتي پي پگاه مباش،
پگاه را پي بريز.
اما چهگونه ميخواهي مرا
از وسعت يأس
به خالي منتظر بارانداز ببري
و لنگر بكشي؟
براي تو
بار گراني شدهام،
ميدانم.
قافله از بيراهه ميرود و من،
به درد غارت شدن نميخورم.
نه چهرهاي
نه چهچهاي.
خيش ميزنم خاشاك را در حسرت خاك
و بذرها ميپاشم
كه لذت دروشان،
خيالي دور
...
و هر لحظه كه دستام
در دست تو ميلغزد،
تمام تن خستهام به يكباره
ميلرزد
اما نميخواهم اشكهايم
از چشمهاي تو سرازير شود.
«انسان خارايي
انسان بخارايي»
تو گفتي؟
نه! از تو بعيد است.
«در فكر خويش باش
نه به فكر خويش»
تو گفتي؟
نه! از تو بعيد است.
«پرنده به برچيدن لغات لاهوتي
دلخوش
است و
از به نيش كشيدن ناسزاي ناسوتي
برحذر!
با وعدهء
يك دل و صد دلبر
و يك سر و صد همسر
با وعيد دام اخگران سوزان
و
...»
تو گفتي؟
نه! از تو بعيد است.
آنها كه ميگويند
براي شكمگيرهاي هم پرنده سر ميبرند
و براي قيلولهاي هم پَرهاي تازه به بالش ميكنند
و براي تقويت قساوت شهوانيِشان
سه پرنده با هم به يك سيخ ميكِشند
آري! از تو بعيد است،
اما از تو شنيدم كه از موجود
تا موعود رفتن،
كار پرنده نيست،
كار حضرت فيل است
و تو خودت شاهد بودي
كه حضرت فيل را با آن همه عروج
براي عاجاش شكار كردند
و چنان گوشهاي بزرگاش
را بر
دريدند
كه ديگر هيچ چيز نشنيد،
جز مراثي مرگ صدا
و خواب موسيقي معراج هم
از سرش پريد.
ليليا!
من پيش حضرت فيل
فنجاني هم نيستم كه قبول.
و يكبار هم مثل ايشان
ياد هندوستان نكردهام كه قبول.
اما براي پس گرفتن گوشهاي بريدهاش
چهها كه نكشيدهام
آن وقت تو ميگويي گران خريدهاي؟
و ميگويي كه حضرت فيل
_ بدون گوش كه هيچ
_
زنده و مردهاش هم يك قيمت است؟
دست مريزاد!
اصلاً
تو هم بگو كه اين گوشهاي بزرگ،
حاشيههاي حادي بودند
كه براي پيراستهگي هرچه بيشتر
ايشان
از ته بريدند.
اصلا بگو بروم در ماوراي بيهودهگيام
گم بشوم
و
هويتام
را مانند لكهاي از حواشي رؤيتام
محو كنم.
گفتي كه اشكي بريزم و تازه شَوم
گفتي كه رنگينكمان
رسم خوب باران است،
اما اين كه زلالي اشك نيست،
سرخي خون است.
خونِِ دل ميخورم و
چشم
ِ خون ميگريم
بس
است ديگر ليليا!
بلند شو و بيا،
بيا و مرئي آفاق مرا
طراوتي بخش
بيا و آيهء ميثاق مرا
تلاوتي كن
مگر نه اينكه به چارده روايت
خواندن زِ بَر بلدي؟
پس بگو چهگونه خوانا شوم؟
اگر بيگهانه نفسبَسام
فرا رسد و من،
ناخوانا مانده باشم،
مچاله خواهم شد.
ميفهمي؟
مچاله ميشومها!
حتماً
ميفهمي.
پس بيا،
بيا،
من كه پيكاري با تو ندارم
من
پيكرم را به تو واگذار كردهام
تا سبكي ليزش را
ثقلي باشي
و سنگيني امانتاش را
به خودم واگذاري.
من
هر زمزمهاي را مزمزه كردهام
و طعم گواراي خودم را
ميشناسم.
من
هر هوايي را تنفس كردهام
و اكسيژن آشناي خودم را
بيرون كشيدهام،
فقط مانده تو بيايي
و بماني
و نشانام بدهي،
تا كجاي صيد من صيادي
دلام در آرزوي ديدن تو
در هيأت يك انسان
در هيبت يك زن
ذرهذره به يك ذره تقليل يافته
و آنقدر تنگِ توست
كه تنها خودت در آن خواهي گنجيد و بس!
جوبار جُستن جاريست
و من كشالهء فاصلهها
نگران نشستهام.
هجوم بياور!
é |