|
طلوع
زهره انواری
پيش از آن كه آفتاب سر بزند، كنار ساحل
دريای شمال هستی و منتظری تا خورشيد برآيد. موجها نرم نرم بر شنها
كشيده میشوند و راستی، چرا آسمان اين رنگیست؟
بنفش، نارنجی، آبی، نيلی، خاكستری يا
...؟
چه خبر است در اين بامداد تابستانی. هوا
چه دَم كرده است. حالا فهميدم، كار اين ابرهاست كه در اين فصل،
بازیگوشانه لحاف نصفهای كشيدهاند بر سقف آسمان. پارههای پراكندهاش
شيطنت میكنند و حالا كه گردی خورشيد میخواهد نمايان شود، ابر راه بر
آفتاب كه شروع كرده به تابيدن، سد میكند. خورشيد برآمده، اما رخ نشان
نمیدهد ورای ابرها. نمی گذارندش! هنوز هم رنگ آسمان غريب است. تنها
چند شعاعی سماجتكنان پخش میشوند در آسمان تا كمی حس لاجوردی دميده
شود در تن اين گنبد. شايد همين شعاعهايی كه از لابهلای ابرها
میگريزند، ...
نه! آنها توانی ندارند تا ...
é |