|
آنسوترها
حسن كلاهی
مادرش
صدايش كرد، با صداي مهربان هميشهگیاش: "علي جون! مادر، بازي ديگه
بسه. شام حاضره."
علي
بيدرنگ پلياستيشن را خاموش كرد. دستهاش را شست. و سر ميز شام آمد.
رنگين و پر زرق و برق، مثل هميشه. با ولع و البته مؤدبانه، لقمهاي
گرفت، نزديك دهاناش برد، كه ناگهان صدايي:
"پسرهء
اُزگل! بهات گفتم بذار كفشامو در آرم، ببين جورابامُ واكسي كردي."
میخندم
وحيد ذوالنوريان
نگاهاش
مهربانتر بود، از هميشه بيشتر.
چند قدم
به عقب رفت.
من
خنديدم، بلند.
آرام
نشست، دستاش را روی قلباش گذاشت، خونی شد.
من
میخنديدم هنوز، بلندتر از هميشه.
زير لب
چيزی میگفت به من.
آخر چرا؟
é |