يازده آبان 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 اروپاگردی، سفری پر از سؤال

 تحصيل

 در كوچه‌هايی نزديك، اما چه دور!

 تراژدی الهی

 اگر می‌ترسی و خدايی كه ...

 سر ساعت شش صبح

 بی تو

 به من اطمينان كن

 

شب تولد

آيدا

 

شب تولد یکساله‌گی فروغ شبی فراموش نشدنی بود. همه‌گی دور فروغ که لباس آبی خوش‌رنگی پوشيده بود، حلقه زده بودیم. هر کدام از بچهها سعی میکردند با ادایی بامزه لبهای کوچولوی فروغ را به خنده باز کنند. چشمان‌اش زیر نور آن همه چراغهای رنگارنگ میدرخشید. بادکنکهای رنگارنگ را نگاه میکرد و با ذوق میخندید، و شمعی که روی کیک روشن بود:

بیا شمعا رو فوت کن

که صد سال زنده باشی

مجبور شدیم به‌اش کمک کنیم، "آخه، طفلک هنوز فوت کردن بلد نبود!"

هلهله، شادی، دست!

مبارک، مبارک، تولدت مبارک!

 

من هم در همان حین هی حواس‌ام میرفت به مراسم به خاکسپاری مادر شوهرم که چند روز پیش در آن شرکت کرده بودم. غسل‌اش دادند و در کفن پیچیدند و بر جنازهاش نماز خواندند. صدای جمعیت: لا اله ... ، و او را در قبر نهادند. پسر بزرگ‌اش هم داخل شد و سرش را در دست گرفت و در حینی كه نوحهخوان میخواند: "افهم، افهم، امامی علی ..." پسرش با گریه سرش را تکان میداد. سر و صدای جمعیت ...

 

بچهها دست هم را گرفته بودند و دور فروغ میچرخیدند.

... که صد سال زنده باشی

بیا شمعا رو ...

و هورا و دست! چشم‌ام دوخته شده بود به نوشتهء روی کیک. با رنگ آبی: "فروغ یکساله شد."

هورا ...

 

مراسم شام غریبان مادر شوهرم هم خیلی شلوغ بود. یکی از زنان فامیل پیشنهاد داد که با هم برای‌اش چهل تا سورهء تبارک بخوانیم. برای او یا برای خودمان، درست نفهمیدم! ولی همه دوست داشتند گریه کنند. هر که از جایی دل‌اش پر بود دیگر ...

"دست شما درد نکنه. نشون دادی که عروس خوبی بودی. از گریههات مشخص بود. واقعا دست شما درد نکنه."

 

دست شما درد نکنه، چرا بیشتر ...

هدیهها را باز میکردند. دستِ هلهله و شادی! "دست شما درد نکنه."

یکی از کادوها شبیه عروسک قدیمی‌ای بود که دیروز توی طاقچه نشسته بود و همه از آن به عنوان یکی از عتیقههای قدیمی یاد میکردند.

"خیلی گرون‌ان! اصلا چیزای خوبی داره. خدا بیامرز اینا رو خیلی مواظبت میکرد. عاشق عتیقه بود و پول! طلا هم که کم نداره. به دخترش میرسه. ..."

 

هدیهء آیدا ...

"هورااااا ...، دست‌ات درد نکنه آیدا!"

ولی آیدا حال خوشی نداشت. غمگین بود. این بار دیگر نمیتوانست قیافهاش را خوشحال نشان دهد. لبخندی زد. به طرف فروغ رفت. بوسهای بر گونههای تپلی و زیبایش زد، و دوباره گوشهای کز کرد. در فکر فردا بود که به عنوان عروس بزرگ خانواده از او خواسته بودند برای جمع و جور کردن فرشها و عتیقهها برود و سرگیجهای و حالت تهوع! چشمان‌اش را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد و سعی کرد جلوی ریختن اشک‌اش را بگیرد.

 

بعدالتحرير:

سلام دوستان! آیدا را ببخشید که جشن و عزا را با هم قاطی کرد! وقتی هم که خوب فکرش را میکنم، میبینم تولد و مرگ با هم فاصلهای ندارند. دعاهای خوبی هم برای فروغ میکنم که نتیجهاش آرزوی طول عمر خودم هم هست ؛) . امیدوارم صد ساله‌گی فروغ را ببینم :) .

سبز باشيد!

é


© برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.