يازده آبان 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 اروپاگردی، سفری پر از سؤال

 تحصيل

 در كوچه‌هايی نزديك، اما چه دور!

 تراژدی الهی

 اگر می‌ترسی و خدايی كه ...

 سر ساعت شش صبح

 بی تو

 به من اطمينان كن

 

اگر میترسی

مائده م.

 

اگر از ظلمت راه ميترسي،
چلچراغ نگاه
‌ام را به تو تقديم ميكنم.
اگر از دوري راه مي
ترسي،
من پلي بين زمان مي
بندم،
و به كوتاه
ترين فاصله، خود را، به تو ميپيوندم.
اگر از زمزمه و حرف كسان مي
ترسي،
من جدا از دگران به تو خواهم پيوست،
تا تو از من باشي.
و اگر ترس تو از خويشتن است،
من تو را اي همه خوب، تا دم مرگ نخواهم بخشيد
...

 

و خدايی که در اين نزديکيست ...

 

... من گمان‌ام اينَ‌ست، كه تو با من هستي

تو مرا ميشنوي

و مرا ميبيني ...

و در اين راه و مسيري كه پر از پيچ و خم و تاريكيست ...

... تو دليل‌ام و چراغ‌ام و مسيرم هستي.

                  و قدم‌ام بي تو چه تنهاست، تن‌ام ميلرزد

وایِ من بي تو، به دور از تو دل‌ام ميترسد ...

من دل‌ام را به تو ميپيوندم

و گمان‌ام اينَ‌ست             كه تو با من هستي ...

و چراغي روشن

و مسيري هموار

و دلي پر ز اميد

 ... و خدايی كه در اين نزديكيست.

é


© برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.