يازده آبان 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 اروپاگردی، سفری پر از سؤال

 تحصيل

 در كوچه‌هايی نزديك، اما چه دور!

 تراژدی الهی

 اگر می‌ترسی و خدايی كه ...

 سر ساعت شش صبح

 بی تو

 به من اطمينان كن

 

لحظه‌های بی‌حس: سرآغاز

شهاب مباشری

 

نمی‌دانم چه بايد بگويم!

اما نمی‌توانم كه نگويم!

پس ...

 

بعضی چيزها را نمی‌شود از ياد برد يا به فراموشی سپردشان. آن‌ها هستند برای هميشه! هميشهء هميشه! شايد كسی تلاش كند تا به اين بعضی چيزها اعتنايی نكند، اما مگر در يد اختيار اوست كه از پس‌شان بر آيد؟

 

يك سال را انگار در خواب و خيال، خاطره می‌ساختم، لحظه به لحظه‌اش! آن وقت كه در راه جلسه‌ای در شلوغی آمد و شد خودروهای پر سر و صدا گرفتار می‌شدم، آن وقت كه كه در راه بازگشت به خانه تصاوير واقعی پيش رويم در هم می‌شدند و موتورها را اسب‌های در حال تاخت می‌ديدم. آن وقت كه به فرودگاه می‌رفتم تا از پرواز جا بمانم و آن وقت كه در مقابل گيشهء تأتر شهر، هوای سرد دندان‌هام را به هم می‌زد، يا آن وقت كه ... .

راستی ، مگر می‌شود پنج‌شنبه‌ها را فراموش كرد؟ و البته روزهای ديگر هم دست‌كمی ندارند، اما پنج‌شنبه‌ها سرآغازی‌اند گويی بر ديدارهای ناتمام كه فقط به‌درد دنيای خاطره‌‌های گذشته می‌خورند.

مقابل در ورودی دانش‌گاه تهران، سوار بر تاكسی از مبداء ونك تا مقصد زعفرانيه كه راننده مسير هميشه‌گی‌اش را به ميدان تجريش از طريق سعدآباد می‌رود و ناچار بخشی از راه را بايد برگشت _ خوب، اين اتفاق ممكن است برای هر مسافری كه از خط سير سواری‌های آن مسير بی‌خبر باشد، بيفتد! كافه‌های برج آفتاب، به ويژه «بتسا»، و موزهء هنرهای معاصر در يك روز خوب. آری، بيش‌تر اوقات در كافه‌های تهران يك مشتری ناشی هست كه شكرپاش و قندان را پيدا نمی‌كند. كافه‌های تهران و يك مشتری كه انتخاب هميشه‌اش تلخ است: كاپوچينو!

و ...

 

بيم داری و اميد. ته دل‌ات هميشه می‌لرزد! می‌خواهی تصور كنی و باور كه اين زمانهء تلخ، تلخ نيست و در آن شادمانی كنی، اما ساده نيست. و اگر بتوانی، متهم می‌شوی به الكی‌خوش بودن و عياشی _ و بعضی هم نمی‌توانند، چون تقلاهای گاه به گاه‌شان نتيجه نداده است، اما تلاش می‌كنند تا چنين بنمايانند. تظاهری چنين حتی اگر لو نرود، بالاخره خود طرف را خسته می‌كند و از نفس می‌اندازد.

و من نمی‌دانم كه از اتهام هراسيده‌ام يا نفس‌ام بريده است!

 

و اينك در سال نويی كه چند روزی‌ست بر مبنای شناس‌نامه‌ام آغاز كرده‌ام، می‌خواهم كار ديگری تجربه كنم: "راه رفتن روی مرز!" از اين پس، هميشه روی مرز!

وقتی كه از گام بعدی‌ات اطمينان نداری! وقتی كه نمی‌دانی لحظه‌ای ديگر اين سويی يا ديگر سو! وقتی كه سر در گم مانده‌ای بين واقعيت و مجاز! وقتی كه ديگر از خيلی چيزها می‌هراسی! وقتی كه ...

همين است كه انتخاب سومی برمی‌گزينی: راه رفتن روی مرز برای هميشه! هميشهء هميشه!

و اين چنين است كه اگر دم به دم غرق هيجان شوی و آن به آن لب‌ريز از اشتياق، ديگر برای‌ات هيچ نمی‌ماند جز يك لحظه كه هيچ حسی ندارد! آری، تو می‌مانی و لحظه‌های بی‌حس!

 

اين سرآغازی‌ست بر «لحظه‌های بی‌حس» من. ادامه دارد ...

 

é


© برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.