|
بي تو
محمدرضا ميرزايي
به
«زويا
زاكاريان»
تو
رفتهاي،
... ديگر دستهايمان
به هم نميرسد!
در
اتاقام
روي يك صندلي چوبي كهنه نشستهام
و به تو فكر ميكنم.
اينجا
هوا، چهقدر
سرد است،
... فقط يك گيتار كهنه،
... آنسوتَرك
چند دفتر رنگ و رو رفتهء
شعر و
يك پنجره رو به ترانه ...
ميبيني،
اينجا
فقط به اندازهء
وسعت تنهاييام
جا دارد!
اما
در
كنار پنجره ميتوان
شاعرتر بود.
ميداني،
از كنار پنجره شهر زيباتر ميشود. و عابران عاشقتر!
در كنار پنجره باز هم تو را ميبينم،
در
فصلي تازه. اينجا
همهء
عابران از تو، من شدهاند
و تو در زيباي اين منظره با هر قدمات سكوت ابدي را ميشكني
و با هر نگاهات
واژهای
از خط
خيال پر ميكشد.
و نسيم عطر تو، عطر ترانه را به كنارم ميآورد . در كنار اين پنجره، هنوز ميتوان
ساده ماند و شاعر بود.
هنوز
ميتوان
آسمان را لمس كرد و از پرندههاي
مهاجر گفت،
هنوز
ميتوان
از شكستن نهراسيد!
و هنوز ميتوان
دوست داشت،
... در كنار اين پنجره، من هنوز و هر روز تو را ميبينم.
كاش
خودت بودي و ميديدي كه در كوچهء
خالي،
از چه چيزهاي ديگري ميتوان
لبريز شد!
شايد
اين آوازخوان كه از گذرگاههاي تاريك ميآيد
نيز تو را به يادم آورد. او با همه فرق ميكند. وقتي او ميخواند
آسمان خوشرنگتر
ميشود.
وقتي
او ميخواند
هوا بارانيست!
او
«شبزده»
را از بر است!
و من
با او حرف ميزنم، بي آن
كه لبام
باز شود،
ولي
ديوانه نيستم! شايد،
...
نميدانم!
كورمال كورمال به اتاق، كه عطر ترانه از هر سويش پر
ميكشد،
بر ميگردم.
حالا
ميفهمم
چه سرماي مطبوعي دارد! نگاهي به دفتر شعرم مياندازم.
بسياري از اين شعرها به نام توست! كاش بودي و اينها
را ميخواندي،
... كاش بودي!
عميقترين
حسام
اين
است:
"كاش
بودي تو!"
در
حالي كه دستانام به لرزش خوبي رسيده،
گيتارم را بر ميدارم
تا
باز زخمهاي
به بغض تركخوردهام
بكشم:
"كدوم
... خزون خوشآواز
تو رو
صدا كرد؟
...
اي عاشق!
..."
é |