يازده آبان 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 اروپاگردی، سفری پر از سؤال

 تحصيل

 در كوچه‌هايی نزديك، اما چه دور!

 تراژدی الهی

 اگر می‌ترسی و خدايی كه ...

 سر ساعت شش صبح

 بی تو

 به من اطمينان كن

 

سر ساعت شش صبح

حسن كلاهی

 

تو گوش‌ام يه چيزي صدا مي‌كنه، گنگ و تيز و مقطع، نمي‌گذاره. اين صدا كه مي‌آد چشم‌هام هم تار مي‌شه.

دست‌ام تو تاريكي مي‌خوره به چيزي، نمي‌دونم چيه.

يه صدايي مثل شكستن بلور مي‌آد و بعد، همه جا تاريك ...

پروين بالا سرم اومده، صدام مي‌كنه، با عصبانيت: "محسن! مگه خودت نگفتي بيدارم كن؟"

چند دقيقه بعد از تخت‌خواب پايين مي‌آم. مي‌رم دست‌شويي. پروين رفته سر كار، صبحونه مي‌خورم و مي‌زنم بيرون.

تو راه خيلي اتفاق‌ها مي‌افته، قشنگ و زشت. يادم مي‌افته قبل‌ترها مي‌نوشتم، از همين اتفاق‌هاي دور و برم، ولي الان ...

ماشين مي‌رسه محل كارم، پياده مي‌شم.

تو اداره هم امروز يه جور ديگه‌اس، يا شايد من همه چيز رو يه جور ديگه مي‌بينم. احساس مي‌كنم هر چيزي مي‌تونه يه سوژهء خيلي خوب باشه.

عصر شده بر مي‌گردم خونه.

تا شب كتاب مي‌خونم، مي‌نويسم، آخر شب هم با پروين فيلم مي‌بينيم و سيگار مي‌كشيم.

 

پروين دوباره بالا سرم اومده، اين دفعه داد و فرياد مي‌كنه: "محسن، به خدا از دست‌اِت ذله شدم! اگه مي‌خواي بيدار شي، زود باش! من دارم مي‌رم ها. صد دفعه هم به‌ات گفتم ليوان آب رو كنار اين ساعت لعنتي نگذار. باز هم انداختي‌ش. وقتي بلند شدي حواس‌اِت رو جمع كن تو پات شيشه‌خُرده نره. من رفتم ..."

 

انگار ناي بلند شدن ندارم، ...

كاش مي‌شد تا شب بخوابم ... .

ساعت زنگ مي‌زند، تيز و مقطع ...

é


© برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.