|
يك جو نوازش و غرور
آيدا
يك جو نوازش
وقتی وارد اتاقاش شدم با قيافهای نزار و چشمهايی
بيحال مرا نگاه کرد و لبخند تلخی گوشهء لباناش نشست. جلو رفتم، سرش
را در بغل گرفتم و نوازشاش کردم. موهايش عجيب به هم ريخته بود. و
لبهايش، انگار کلی حرف داشت.
صِدايم را شبيه صدای بچهها کردم و گفتم: "بذار اول کمی
خوشگلاِت کنم."
شانه را آوردم و شروع کردم به شانه زدن موهاش. کمی رژ
لب به لبهايش، که کمی تر و تازهتر شد. انگار لبهايش نياز بيشتری به
يک گوش داشت تا برایاش حرف بزند برای سر حال آمدن.
دوباره توی بغل گرفتماش. بوسيدماش و او بیصدا اشک
ميريخت.
"چرا خبر ندادي؟ مياومدم کمی پرستاري، غذا بپزم برا
بچهها و ..."
با صدای بريده بريده، انگار دختر کوچولويی از دروناش
حرف ميزد.
من ...، من ...، کمک ميخواستم، ولی نه برا پخت و پز،
نه برا ظرف شستن. ميخواستم ... اون که هميشه ... پيش من ِ وُ منُ
ميبينه ...، مثل تو کمی سرم رو تو بغلاش بگيره، مثل قبلها.
ميخواستم که منتظر خوب شدنام نشه، فقط برا اينکه براش غذا بپزم،
پيرهناشُ اتو کنم و ... .
صدايش خس خس ميکرد و ميگريست. آن دختر کوچولوی ناز تا
توانست گريه کرد. و من هم او را راحت گذاشتم. ميدانستم که نوازشهای
من جبران نيازهای او را نميکرد. حداقل که ميتوانستم کمی دردهای
دروناش را کاهش دهم، به حدی که وقتی از خانه بيرون آمدم، توانست
لبخندی به لب داشته باشد.
غرور
وقتی شب بابا با يک جعبه کفش به خانه آمد، همه منتظر
بوديم ببينيم که برای کی کفش خريده. من مطمئن بودم که مال من نيست، چون
کفشهام نو بود، ولی معمولاً آنها را يواشکی امتحان ميکردم. خواهر
کوچکام که کفشها مال او بود، زياد ذوق نکرد و به جای او اين طرفِ
اتاق دختر شيطان خانه با ديدن کفشهای صورتی خوشگل کوچولو حسابی
دهاناش آب افتاده بود تا آن را بپوشد.
"نميدونم چرا با وجودی که هيچکس مانع از اين کارم
نميشد، ولی دوست داشتم يواشکی اونُ بپوشم! طوری که هيچکس نبينه. و
چنان خود را بيخيال گرفته بودم که هيشکی فکرش را نميکرد چه
برنامهای دارم. وقتی همه خوابيدن، تو تاريکي، کورمال کورمال از تخت
اومدم پايين و رفتم به طرف جعبهء کفش. کفشهای ناز صورتی رو يواش
درآوردم و بردم توي تختخواب. اونها رو به عروسکام نشون دادم. اونام
پسنديدشون. چهقدر کوچولو بودن. وقتی پاهامُ توی کفش کردم، واقعاً
برام تنگ بودن. کم کم فشار دادم و آروم آروم يکی از لنگهها را به پا
کردم و چه فشاری به شست پام آورد. بههمون ترتيب، اون يكی پام رو هم تو
کفش کردم."
چه دردي، چه فشاری و چه لبخند پيروزمندانهای بر
لبهای کوچولوی دخترک مغرور!
"پاهام رو بردم زير لحاف و به عروسکام گفتم يه کم
بيشتر درد نداره. بيا بازی کنيم بعد ميذاريم سر جاش و ميخوابيم. و
با هم گفتيم و شنيديم و ..."
***
جعبهء کفش خالی ِ!
"کاش اقلا يک بار اين بچه کفشُ پوشيده بود، بعد غيب
ميشد. هيس! ساکت! فهميدم کجاست."
صدای مادر بود. تازه داشتم ميفهميدم جريان چيست. خودم
را به خواب زده بودم، ولی چه فايده! مامان که از لرزيدن چشمهام
ميفهميد که بيدارم. دست مادربزرگ را حس کردم که سرم را نوازش ميکرد.
کم کم درد پاهايم در صورتام ديده ميشد. مادر لحاف را آرام کنار زد،
چشماناش از تعجب دو برابر شده بود.
"چی کردی با خودت دختر؟ اين کارها چی ِ؟"
"پاهام. واااااااااااااااااي، اصلا نميتونم تکونشون
بدم."
مادر با احتياط کفشها را آرآم آرام از پاهايم درآورد.
کفشها از قيافه افتاده بودند. پاهايم چنان قرمز لبويی شده بودند که
حال آدم به هم ميخورد. نای تکان خوردن هم نداشتند! مخصوصاً انگشت
شستام که بيشترين فشار را به خود ديده بود. صدای خندان پدر را شنيدم
که از دور ميگفت: "خوردن و مردن بهتر از آرزو به گور بردنِ!" از
صدايش معلوم بود که از کارم هم زياد بدش نيامده.
é |