|
گلريزان براي سيگل
ايليا ديانوش
گلريزان براي سيگل
هرگز آيا شنيدهايد
نام كسي را كه هيچ
به گوشتان
نخورده باشد؟
ـ كسي كه كسي او را نميشناسد
مگر من شايد
كسي كه كسي او را نميشناخت
مگر خودش شايد
كسي كه كسي او را نخواهد شناخت
مگر شما شايد ـ
اگر بگويم سـيگـل
شكوفه آيا گل به گل
در باغ ذهنتان خواهد شكوفيد؟
ستاره آيا گلخن به گلخن
در آسمان قلبتان خواهد درخشيد؟
چشمه آيا گُلِه به گله
در برهوت معرفتتان
خواهد جوشيد؟
آتشبازيهاي پُرشور
چون آبشارهايي از نور
از گلدستههاي روحتان
به وفور
آيا به راه خواهد غلتيد؟
آتشبازي آيا ديدهايد؟
بازي با آتش چهطور؟
سيگل را ميشناسيد؟
وارتان را چهطور؟
جنبش در دمه
قدم در برف و يخبندان
چنين برداشتن سخت است
ولي قلبام كه گرمي داشت
گمان ميكرد خوشبخت است
من اينجا لمس و لرزانام
در اين سرماي دهشتناك
بيا تا جاي پاهايم
نگشته محو در كولاك
هبه
عمري
خزنده از پيات راه پيمودهام
كامروز خيزنده راه نشانات ميدهم
و
ديري قافيههاي جورم
شعرهاي ناجور شدهاند
كاينك
صخره بر صخره
كوهي
از شعر برميسازم
اي
يار!
اي
نجات من از آوار!
سلسلهجبالي كه هبه كردمات
همه
از سنگست و سختست و سترگ
و همه
در خورِ تكيه و
پناه
و
نورد
حالت سوم
هستي و در پي خويشام
نيستي و در پي تو
اما محال است
كه براي جز تو باشم
يا حتا براي خويش
و بعيد است طاقت بياورم
كه باشم
انگار كه نباشم
حالت سوماش اين است
كه يك ظرف مُركبِ مشكي را
مانند مَركبي
گلِ سرخ بزنم،
بنشينم
بروم
توي دره و
ديوار و
درخت
چـاربـر
گفت كه :
"اي شاخهء
بيبَر اگر
خواب ببيني كه تو را من بَرَم ،
شيب تنام را به شبي خط به خط
قصه كنم ، گويم و خوابات
برم."
گفتماش:
"اي هوشبرِ قصهگو
قصهء اندام تو را از برم
با هنرِ شش كه نمايش بُوَد
قصه نمايش كن و آ در برم."
é |