|
اروپا
گردي: تا مرز
رضا كلاهی
استانبول
در تركیه، كاوالا و آتن در یونان، رم، فلورانس و ونیز در ایتالیا، و
لیون و پاریس در فرانسه، شهرهایی بودند كه در طول سفر، از چند ساعت تا
چند روز، در آنها توقف داشتیم. البته به اضافهء تبریز در ایران، كه
روز دوم صبحانه را در پارك «ئیل گُلی»اَش خوردیم. این آخرین صبحانه در
ایران بود. شام را هم دیشباَش در یك رستوران خورده بودیم: جوجهكباب.
آن هم، آخرین شام در ایران، و شاید آخرین شام در یك رستوران بود. البته
نه! چند بار برای تفنن و تنوع، غذاهایی را هم در رستورانهای «خارج»
تجربه كردیم، ولی قطعاً آن شام، آخرین خوراكِ ایرانیای بود كه در یك
رستوران میخوردیم و تقریباً آخرین غذای «تازهء» ایرانی. خوراكمان در
طول سفر، بیشتر غذاهای كنسروشده بود. گهگاه «پلو» هم میپختیم و گاهی
هم «ماكارونی». آشپزیِ بچهها بد نبود، اما خورشها همه كنسرو بود.
برای صرفهجویی در هزینهها، خوردني و آذوقهء كافی با خود برداشته
بودیم: چند نوع كنسرو، برنج، ماكارونی، سیبزمینی، آب معدنی، میوه،
پنیر، خرما، حلوای ارده، نان، ... . آخرهای سفر دلمان لك زده بود برای
یك پُرس غذای ایرانی. خوراكهای خارجی چندان طعم و مزهای نداشت. شاید
برای من این جور بود. بگذریم! فعلاً كه در ابتدای سفریم.
بچهها،
آرارات! با اشارهء انگشتِ یكی از بچهها، همه به سمت راست برگشتیم.
مخروط بزرگی آنجا ایستاده بود. كلهء سفید از برفاش را در سفید و
خاكستریِ تودهای از ابر فرو برده بود. در آن آسمانِ صاف و آبی، آن
تودهء ابر انگار تكهای از كوه بود نه جزیی از آسمان. حيف كه در حركت
بوديم و نشد عكس بگيرم. قلهء آرارات، اولين «خارجياي» بود كه
ميديديم. اولين مكانِ خارج از ايران. انگار آنجا ايستاده بود براي
خوشآمدگويي به ميهمانان تركيه. ما هنوز داخل ايران بوديم، نزديك شهر
مرزيِ بازرگان.
حدود بعدازظهر به «ورودی» شهر بازرگان رسیدیم. اتاقكی
بود كنار خیابان. نفهمیدم پاسگاه، ژاندارمری یا چه بود. از توی آن
اتاقك مردی میانسال، ریش ِ اصلاح نكرده، پیراهنی چروك روی شلوار ِ
خاكیرنگاش، با لبخندی ملیح بر لب كه اصلاً به آن تیپ و قیافه
نمیآمد، وارد ماشین شد. باید پاسپورتهايمان را چك میكرد. همین كار
را هم كرد. اِ ...، یعنی گمرك بازرگان اینجاست؟ البته آنجا گمرك
بازرگان نبود و من آخر نفهمیدم چه بود.
ساعتي
بعد، به مرز بازرگان رسیدیم. دو سه ساعتی آنجا معطل شدیم. گمرك ایران،
ساختمانی بود با دو سالن. یكی خروجی و دیگری ورودی، شلوغ و پر رفت و
آمد! در بخش خروجی تعداد زیادی اتویوس دیده میشد كه بر خلاف ظاهر
شیكشان مسافرانی داشتند از طبقات متوسط و پایین، با ظاهری نه چندان
آراسته. مسافرانی كه دسته دسته گوشه و كنار محوطهء گمرك، در حال پیچیدن
وسایل، یا منتظر اجازهء خروج بودند. در چند ساعتی كه آن جا بودیم، ده
پانزده از این اتوبوسها هم عملیات اداری مربوط به خروج را انجام
میدادند. همهء آنها زائران سوریه بودند. اما در بخش ورودی فضای دیگری
حاكم بود. وانتبارهایی كارتن كارتن اجناس مختلفی را كه مرتباً از آن
سوی مرز وارد میشد، بار میزدند و میبردند: كفش، چینیآلات، لوازم
خانهگی و مانند اینها. در سَمت سالن ِ خروجی هم البته جریانی از
تبادل كالا، گرچه بسیار كمرنگتر، دیده میشد: بستهها و كارتنهایی
را كسانی با سر و وضعی آشفته و بههم ریخته، اضطرابآمیز و مخفیانه، به
این سوی و آن سوی میكشاندند. كارتنهایی که معلوم نبود داخلشان چیست.
با چند نفر از بچهها ایستاده بودیم كه یكی از آنها كارتنی را وسط
جمعمان گذاشت و آرام همان جا ایستاد. مثل این كه میخواست آن را از
دید مأموران گمركی مخفی كند. اهل تركیه بود، اما با اندك فارسياي كه
بلد بود با او چند كلمهای حرف زدیم. فهمیدیم كه داخل كارتنها سیگار
است. او هر چند روز یك بار به ایران میآید و هر چه بتواند سیگار
میخرد، و با این روش به تركیه میبرد. سیگار در تركیه بسیار گرانتر
است و او از این كار درآمد قابل توجهی كسب ميكند. چیزی كه درست
نفهمیدم آن بود كه بالاخره این كارتنها را چهگونه از مرز رد میكند.
اینجا میتواند آن را از دید گمركیها مخفی كند، ولی موقع خروج چه؟
اتوبوس و وسایلمان را چندان بازرسی نكردند. نمیدانم
آن چند ساعت در مرز بازرگان معطل ِ چه شدیم؟ شاید بیشتر امور اداری و
كنترل اسناد و مدارك. و بالاخره زمان عبور فرا رسید. برخلاف ورودی، كه
مأمورانشان تقریباً بیكار بودند، در ِ خروجی شلوغ بود: حاج آقاهایی
با ریشهای جوگندمی و حاج خانمهایی چادر مشكی كه میرفتند تا «دمشقی»
هم بشوند، همه، با پاسپورتهای آماده در دست، توی صف و ما هم پشت سرشان
...
ادامه دارد
é |