سال دوم، بيست و پنج آبان 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 اروپاگردی: تا مرز

 لحظه‌های بی‌حس

 يك جو نوازش و غرور

 دربارهء ابتذال

 گل‌ريزان برای سی‌گل

 قايق چوبی

 شب

 انزوای خانه‌ای پير ...

 هنوز سيد محسن نرفته بود

 مرگ شاعر شورشی

 از آسمان

 

هنوز سيد محسن نرفته بود!

شهاب مباشری

 

هنوز سيد محسن نرفته بود! من هنوز بچه بودم. نه اين كه در آن سن و سالی كه عقل‌ام به هيچ چيز نرسد. نه! من آن روزها را كه به ياد می‌آورم هشت نه سالی داشتم. هشت نه ساله‌ای كه همه كاری كرده بود. البته كار كه می‌گويم ...،

بگذاريد تا بگويم چه‌ها كرده بودم. انقلابی‌گری، نهی از منكر عملی به شيوهء [...] _ از اين كار خوش‌ام نمی‌آمد، اما بر و بچه‌ها را هم‌راهی می‌كردم، دست‌فروشی شكلات و قوتك و ...، سيگارفروشی _ در اين كار توفيق چندانی نداشتم، كتاب‌فروشی، نقاشی و چاپ _ از نوع فتواستنسيل گرفتن و پلی‌كپی و ... . با همهء اين احوالات، من بچه بودم آن روزها كه هنوز سيد محسن نرفته بود!

 

بعضی وقت‌ها ترك موتور «ميم يك»، داداش كوچك سيد محسن، می‌نشستم آن غروب‌های ماه رمضان و با او می‌رفتم به مسجدی در محله‌ای دور. آخر، آن ايام مذهبی‌های شهر به خاطر سياست دو دسته شده بودند و هر گروه برای خودش ميتينگ‌ها برپا می‌كرد و ما هم كه بچه‌های انقلاب! آتش تندی داشتيم، اما غريب بود كه هميشه يك جور فاصله را رعايت می‌كردم برای ورود به اين دعواها. راستی، چه شب‌هايی، چه نماز جماعت‌ها، چه سخن‌رانی‌ها، چه ...! و من هنوز بچه بودم ...

 

بعضی وقت‌ها با «ميم دو»، داداش كوچك ميم يك، آخر شب راهی مسجد محله می‌شدم برای دعاخوانی و شب‌زنده‌داری. دعای جوشن كبير بود و الغوث گفتن‌ها كه آهنگ مكررش را هميشه دوست می‌داشته‌ام. و بعد كه دعاخوان به دعای ابوحمزه می‌رسيد، من ديگر به خواب رفته بودم. سحرگاه بايد مرا كشان كشان به خانه می‌بردند. آخر، «ميم دو» آن‌قدر از من بزرگ‌تر نبود كه بخواهد مرا خوابيده در بغل گيرد، هر چند من هنوز بچه بودم ...

 

بعضی وقت‌ها جلوی دوچرخهء «ميم سه»، داداش كوچك ميم دو، می‌نشستم و همان شب‌های احيا با رفقايش می‌رفتيم، در خيابان‌های خلوت شهر گشتن. بعد از گشت و گذاری كه چه عشقی داشت، در ميدانی جمع می‌شديم و يكی ميدان‌داری می‌كرد در حكايت باز گفتن و خالی بستن! و از يك شب به بعد كه ترسيده بودم از قصه‌های جن‌هايی كه دور و برمان در تاريكی می‌رفتند و می‌آمدند و سورهء ناس خواندن هم تصورشان را نمی‌پراكند، ديگر نرفتم. آخر، من هنوز بچه بودم ...

 

آری، می‌گفتم كه هنوز سيد محسن نرفته بود. و او هم طبع و آتش تندی داشت. و او بود كه با حزن غريبی مناجات ابوحمزه را می‌خواند مقابل جمع. و می‌دانم كه او هم شب‌گردی‌ها كرده بود سال‌ها قبل‌تر _شايد! و من هنوز بچه بودم ...

 

هشت نه ساله بودم. گذشت و گذشت تا چند سالی بعد از آن سيد محسن رفت! او رفت و ديگر نماند. با رفتن‌اش انگار خيلی اتفاق‌ها برای من افتاد _ به اتفاق‌هايی كه برای ديگران افتاد كاری ندارم، اما ديگر با ميم‌ها آن گونه كه پيش‌ترها اهل سياست بوديم، اهل رمضان و روزه، اهل بازی و گشت و گذار، مجالی نيافتيم تا ... .

يعنی چه شد؟ چون ديگر سيد محسن رفته بود؟ چون من ديگر بچه نبودم هشت نه ساله؟ شايد چون ...

 

بعدالتحرير:

تقديم به همهء ميم‌ها و خاطرهء خوب ماه رمضان آن سال‌ها، فقط خاطره‌ای!

é


© برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.